خانه / داستان / درباره تکرار و کارخانه‌ی هنرسازی اندی وارهول

درباره تکرار و کارخانه‌ی هنرسازی اندی وارهول

نقدی بر رمان میم عزیز نوشته محمد حسن شهسواری

اندی وارهول هنرمند جنجالی، که در زمان خودش مورد تاخت و تاز منتقدان قرار داشت اما میان خریداران آثار هنری و تا حدی مردم عادی از مقبولیت فراوانی  برخوردار بود، می‌خواست مثل یک ماشین عمل کند. می‌گفت در پس آثارش هیچ چیز نیست و هر چه هست همین چیزی‌ست که پیش روی بینندگان آثارش قرار دارد. او بود که خصوصیت اصلی سبک «پاپ آرت» را به شکلی متمایز در آثار خودش به نمایش گذاشت. اثر هنری را از تک بودن و منحصر به فرد بودن خارج می‌کرد و آن را به روزمره‌ترین عنصر زندگی بدل می‌کرد و حتی از ابتدایی‌ترین و دم دستی‌ترین چیزها برای کارهایش استفاده می‌کرد. در یکی از آثار معروفش او عکسی از مائو، رهبر انقلاب کمونیستی چین را بارها در کنار هم چاپ کرد و هر کدام را به شکلی رنگ آمیزی نمود. او خودش می‌گفت که این کار را کرده چون به نظرش خوب بوده و هیچ تفسیری را به اثر راه نمی‌داد. اما هر کدام از قاب‌های این اثر، با آنکه تکراری بودند، چون هر کدام به شکلی رنگ آمیزی شده بودند، واکنش متفاوتی را در بیننده ایجاد می‌کردند. (نسخه‌ای هم از این اثر در موزه هنرهای معاصر تهران موجود است)

در رمان «میم عزیز» با تکرار نام‌ها روبرو هستیم. نمونه‌اش نام احمد و یا رسول که بر چند تا از شخصیت‌های رمان گذاشته شده. با تکرار موقعیت‌ها روبرو هستیم. نمونه‌اش جمع شخصیت‌های مرد داستان در فلکه سوم تهرانپارس که سیگار می‌کشند و مغموم‌اند و نگران موقعیت فرزند و والد. نمونه‌اش درگیری زوج‌ها و از همه درشت‌تر، آدم و حوا که به واقع یکی از خسته کننده‌ترین فصل‌های کتاب بود. درگیری زوج‌ها و رفت و برگشت‌هایشان. نمونه‌اش ظاهر شدن شخصیت‌هایی با نام رسول، که در قامت دوستانی ظاهر می‌شوند که در بزنگاه‌های سخت به یاری آدم می‌آیند اما همیشه کار را خرابتر می‌کنند و یا اصلاً نمی‌توانند کمکی بکنند.

دوستداران نظریه ساختارگرایی از همین تکرارها در یک داستان و یا چند داستان، یک سری گزاره‌های مبنایی پیدا می‌کنند. گزاره‌هایی که مثل صفر و یک در زبان برنامه نویسی «باینری»، مدام در تضاد با هم قرار گرفته‌اند. مثل سفید و سیاه و  هست و نیست. پایه تمام انگیزش‌های انسانی همین تضادهای مبنایی و بنیادی است. مثل تعریف چه چیزهایی غذا به حساب می‌آیند و چه چیزهایی غذا به حساب نمی‌آیند(غذا/غیرغذا). تکرار همین صفر و یک‌هاست که جهان ما را می‌سازد. ساختارگرایان با این نگاه داستان را تحلیل می‌کنند تا به بنیاد و ریشه این کدهای متضاد باینری برسند و از این کدها قوانینی جهانشمول برای کل جهان ترسیم می‌کنند. اگر با نگاهی سرسری به این نظریه، وارد دنیای ترسیم شده در رمان میم عزیز بشویم، با یک شخصیت مرد و یک شخصیت زن و یک شخصیت کودک روبرو می‌شویم که مدام تکرار شده‌اند و در موقعیت‌های مختلف قرار گرفته‌اند. مانند شعر جنگل گروس عبدالملکیان که می‌گفت:

«جنگل،

تنها یک درخت است

که در هزاران شکل

از خاک گریخته است»

راوی داستان نویسنده‌ای‌ست که یک رمان و یک فیلمنامه روی میز کار خود دارد و به سختی مشغول نوشتن آنهاست. او روند کارش را برای ما توضیح می‌دهد و وارد ماجرای رمان و فیلمنامه هم می‌شویم و در کنار آن، درگیری‌های ذهنی خودش را هم تعریف می‌کند و ماجراهایی که با خانواده‌اش از سر می‌گذراند را نیز برای‌مان ترسیم می‌کند. اما در رمان و در فیلمنامه، شخصیت‌ها با زندگی راوی اصلی مطابقت دارند و انگار راوی دارد مقاطع مختلف زندگی خودش را و خیالاتش را، درباره اتفاقاتی که برای خانواده‌اش افتاده، برای ما تعریف می‌کند. او انگار دارد تصویر خودش و خانواده‌اش را مدام با رنگ آمیزی متفاوت پیش چشم ما می‌آورد. مانند مجموعه اندی وارهول هر بار تصویر راوی داستان را با رنگ آمیزی جدیدی می‌بینیم.

اما چیزی که در این اثر مدام تغییر می‌کند ریتم و ضرب آهنگ متن است. گاه این تغییر ضرب‌آهنگ چنان خودش را در متن نشان می‌دهد که مزاحم است و انگار جلوی درست خوانده شدن متن را می‌گیرد. نمونه‌اش در صفحه چهل و سه و چهل و چهار دیده می‌شود:«از کی این قدر بد‌سلیقه شدیم. کثیف. بی‌مبالات. همیشه که نبودیم. بودیم. آها. جوراب سبز یشمی. خانه‌ی عمه بود. صبح اسفند. خیلی زود. آن روز خش خشِ جارو که از کنار صورتش گذشت، بیدار شد. مرضیه تر و تازه بود. نواری توی ضبط بود و مردی شعر می‌خواند. یک‌جور غمناک. ترانه نبود. مرضیه گفت به این می‌گویند دکلمه.» استفاده از جملات کوتاه و بلند که انگار با نظم دو جمله کوتاه و یک جمله بلند، ریتمی را در متن به وجود آورده‌اند، در این فصل از داستان جلوی خوانش روان متن را می‌گیرند. نمونه‌های بیشتری می‌توان آورد از تغییر پیوسته ضرب‌آهنگ در متن داستان، اما نکته مهم برای ما وجود همین نوسانات در ضرب‌آهنگ است که نویسنده می‌خواسته توجه ما را به آن جلب کند. انتخاب ضرب‌آهنگ متن، تناسبی با محتوای متن ندارد. مسئله اینجاست.

در حماسه بزرگ ایلیاد و همینطور اودیسه، گفته می‌شود که هومر از ضرب‌آهنگ خاصی برای تعریف داستانش استفاده کرده است. او از دو جمله کوتاه و یک جمله بسیار بلند که معمولاً توصیفی از وضعیت موجود قهرمانان ارائه می‌داده، استفاده کرده است. این اولین نمونه از به خدمت گرفتن ضرب‌آهنگ برای ایجاد فضای دلخواه در متن داستانی است. حداقل تا آنجا که من می‌دانم. اما هومر دقیقاً از ضرب‌آهنگ مناسب، برای ایجاد فضای مناسب محتوایش استفاده کرده است حال آنکه در رمان میم عزیز این اتحادِ به قول معروف، فرمی و محتوایی را نمی‌بینیم. چرا نویسنده دست به چنین کاری زده است؟ می‌توان این مسئله را با همان لکه‌های رنگی در تابلوهای اندی وارهول توضیح داد.

در چنین متنی دیگر نمی‌توان از نویسنده اشکال روایی گرفت و یا به او طعنه زد که پایان بندی خوبی نداشتی و نتوانستی رمان را درست به انجام برسانی. اینها همه برای وقتی‌ست که نویسنده خواسته باشد داستانی را روایت کند. آن هم به شکل مرسومش. و یا نمی‌توان نویسنده را مذمت کرد که شخصیت‌های داستان تیپیکال و یا حتی فراتر از آن  انتزاعی هستند. نمی توان به نویسنده گفت که چرا داستان رمان و فیلمنامه را به طور کامل روایت نکرده  است و تنها به ارائه‌ی یک سری تصویر از هر کدام اکتفا نموده است. نویسنده اصلاً قصدی برای تعریف کردن قصه ندارد؛ حداقل در این خرده پیرنگ‌هایی که پیش چشم ما گذاشته است چنین قصدی را ندارد. ضحی کاظمی در نقدی که بر این رمان در سایت ادبیات ما نوشته است اینگونه این مسئله را توضیح می‌دهد:«راوی، شناسنامه شخصیت‌های رمان، صحنه‌های آن و صحنه‌های فیلم‌نامه را به صورت قطعه قطعه در اختیار خواننده قرار می‌دهد و در خلال آنها زندگی خود را نیز مرور می‌نماید. Fragmentation یا تکه‌تکه بودن داستان از مشخصه‌های بارز رمان پست‌مدرن است که بر اساس نظریات لیوتار، دراصل خرده روایت‌های پراکنده بدون مبدا، مقصد و مرکز در مقابل «اَبَر روایت‌ها» یا Grand Narratives موجود در ادبیات مدرن، مورد استفاده قرار می‌گیرند. در «میم عزیز» خواننده از میان مارپیچی از این خرده روایت‌ها، صحنه‌ها و شناسنامه‌ها تا انتهای کتاب پیش می‌رود و همان‌جا که کتاب تمام می‌شود، تنها به پایانی غیر قطعی از داستان می‌رسد. »

رمان میم عزیز  تجربه جدیدی در فضای ادبیات ایران است و نویسنده با مهارت بسیار جزء جزء آن را در کنار هم قرار داده است تا نه یک متن روایی و داستان‌گو که یک تصویر گویا از حالات درونی و ذهنی یک نویسنده در فضای فرهنگی ایران ترسیم کند. اینکه نویسنده بی‌نوا برای آنکه خرج خودش را در بیاورد می‌بایست چند کار را با هم انجام دهد؛ اینکه مثل همه مردها، خودش را در برابر خانواده و نگاه قضاوت‌گر جامعه مسئول می‌بیند ولی باز هم کاری از دستش برنمی‌آید و در نهایت همه چیز را از دست می‌دهد و به کل شکست می‌خورد.

۱.شعر گروس عبدالمکیان از مجموعه پذیرفتن انتشارات چشمه برداشته شده.

۲. برای مطالعه بیشتر در زمینه ضرب‌آهنگ در آثار هومر به کتاب«‌Divination and Human Nature: A Cognitive History of Intuition in Classical Antiquity» نوشته پیتر استراک مراجعه شود.

۳. نقد ضحی کاظمی درویژه‌نامه عید سال ۹۲ در سایت ادبیات ما آمده است.

همچنین ببینید

نمی‌گویم چگونه بنویس؛ می‌گویم چگونه ننویس

نویسندگی دو وجه دارد: یک وجه اکتسابی دارد و یک وجه غیر اکتسابی. اکتسابی به …

۲ نظرات

  1. سلام… ببخشید جسارت می‌کنم… در رمان میم فقط یک مسعود داریم… و درواقع احمد و رسول چند تا داریم…نکته‌ی دیگه اینه که شخصیت‌ها در فلکه‌ی سوم تهران‌پارس هم دیگر را ملاقات می‌کنند نه میدان دوم تهران‌پارس… (راستش رو بخواید فلکه دوم تهران پارس اصلاً میدون نداره و صرفاً از روی عادت بهش می‌گن فلکه)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *