خانه / شعر / اسب سپید زیباتر است یا کرگدن؟

اسب سپید زیباتر است یا کرگدن؟

بازخوانی و نقدِ «آوازِ کرگدنِ» لیلا کردبچه ۲

بگذارید مطلب را با یک پرسش به ظاهر ساده آغاز کنم: «اسب سپید زیباتر است یا کرگدن؟». پاسخ شاید بسیار راحت به نظر آید؛ زیبایی‌شناسی عادت‌شد‌ه‌ی جمعی به ما می‌گوید: اسب سپید با آن یال‌های رها در باد و هماهنگی اندام البتّه زیباتر است. لیلا کردبچه در مجموعه‌ی جدیدش بنیادهای این پرسش ساده را ویران می‌کند و پرسشی تازه برمی‌آورد که دیگر پاسخ دادنش به همین راحتی نیست؛ او می‌پرسد: آیا «هنوز» اسب سپید زیباتر از کرگدن است؟ و این‌جاست که باید برای پاسخ دادن، تأمل کرد و حرف شاعر را شنید و درک کرد.

شاعر مجموعه‌ی «آواز کرگدن» توصیف‌گر جامعه‌ای‌ست که بر دروازه‌های پست‌مدرنیسم ایستاده است امّا هنوز نسبت خود را با سنّت و مدرنیته روشن نکرده است؛ جامعه‌ای که هنوز دل در زیبایی‌های حسرت‌برانگیز گذشته و نیاکان دارد و شاعرش خود را چنین معرّفی می‌کند:

«نژادم به اسبی می‌رسد از دشت‌های دور

پایم امّا به خلوت کوچه‌ای باریک

دستم امّا به دیوار خانه‌ای تاریک»

جامعه‌ای که هنوز خود را با نسبت‌های نژادی و دیرینه‌شناسی حسرت‌آورش تعریف می‌کند امّا بی‌وقفه دست در تهی کردن خود از اسطوره‌ها و استعاره‌ها دارد. جامعه‌ای که برای ادامه‌ی حیات به بازخوانی نسبت خود با گذشته نیاز دارد و تنها راه حلّی که می‌یابد این است که با «سفیدکننده‌های معطّر» به جان خانه‌ها بیفتد و ردّ انگشت گذشته را از روی لیوان‌ها، دستگیره‌ها و کلید چراغ اتاق خواب پاک کند. به کنایه‌ای که در ترکیب «سفیدکننده‌های معطّر» مستتر است دقّت کنید. به سفیدکننده‌ها عطر زده‌اند تا بوی تند و ناراحت‌کننده‌ی سفیدکننده کم‌تر افراد را بیازارد. امّا مگر می‌شود فراموش کرد که این سفیدکننده‌ها اصولاً آزاردهنده‌اند و همه‌ی عیش‌ها، نوش‌خواری‌ها و خوشی‌های گذشته را با خود می‌برند؟

تناقض میان جامعه/شاعر

شاعر از جامعه شکایت دارد؛ از جامعه‌ای که نمی‌داند چه می‌کند امّا سیلاب روزگار او را به سمتی برده است که دیگر از اضافه‌بار معنایی و معرفتی تهی شده است و به قول شاعر چند سال است وقتی می‌گوید باران، واقعاً منظورش باران است. تناقض میان جامعه/شاعر در تمام سطور این مجموعه خود را نشان می‌دهد. او خود را از موضع روشن‌فکری خسته از جامعه برکنار می‌بیند. شاعر می‌گوید:

«خسته‌ام از طبیعی بودن

و راه رفتن با کفش‌های کتانی»

چرا راه رفتن با کفش‌های کتانی خسته کننده است؟ چرا طبیعی بودن خسته کننده است؟ شاید چون نگاه گذشته‌گرا و اسطوره‌زده به شاعر قوّت قلبی می‌دهد که او را در تخیّل و شاید توهّم تحوّل وضعیت موجود به سمت گذشته‌ی آرمانی فرومی‌برد. او از واقعیت جاری جامعه که برآمده از مدرنیته است شکایت دارد؛ چرا که درست در لحظه‌ای که او به برآورده شدن آرزوهای سرکوب‌شده نیاز دارد، از خواب بیدارش می‌کند و به او نشان می‌دهد که دوران اسطوره‌ها و افسانه‌ها به سر آمده است.

«یکی درست آن‌جا که باید گاوهای چاق به صحنه می‌آمدند

بیدارم کرده است»

کردبچه در تمام این مجموعه، سوگوار رازناکی ازدست‌رفته‌ی جامعه است. خود را در برابر جامعه‌ای که به شدّت از معناهای ضمنی، استعاره‌های پیچیده، قصّه‌ها و نمادها و اسطوره‌ها خالی شده است، تنها حس می‌کند. به قول خودش مثل کودکی‌ست که سرانجام فهمیده است تمام آن‌چه در تاریکی‌ست، همان است که در روشنایی. امّا روشنایی به مذاق او خوش ننشسته است؛ چرا که او از نژاد اسب‌های دوردست است و عادت کرده است همه‌چیز را در لایه‌ای از رازناکی و پوشیدگی بپیچد تا چشم‌گیر، برجسته و حسرت‌آور باشد امّا روزگار با او چنان کرده است که در سوگ آن رازآمیزی ازدست‌رفته چنین بسراید:

«یادم نیامد تو را برای چه از دیگران پنهان می‌کردم

یادم نیامد که را برای چه از دیگران پنهان می‌کردم

یادم نیامد که را برای چه از که پنهان می‌کردم»

و تلخ‌کامانه چنین بگوید:

«با من چه کرده‌ای دنیا؟!

چگونه این‌گونه غم‌انگیز

در خود به تساوی رسیده‌ام»

این تساوی و تعادل، برای شاعری که دوست داشته کفه‌ی تخیّل را در برابر واقعیت سنگین‌تر ببیند، برای انسانی که دوست داشته جهان را از عاشقانه‌های احساسی سرشار ببیند و برای کسی که از طبیعی بودن فراری‌ست و لابد دلش می‌خواسته به جای قدم زدن، بال درآورد و مانند موجودات افسانه‌ای زندگی کند، چه سرانجام تلخی‌ست. یادمان باشد با شاعری روبه‌رو هستیم که با بینادهای جامعه‌ی مدرن مشکل دارد و هنوز از «روح قبیله» حرف می‌زند و برای چنین کسی، تساوی خردمندانه‌ی جامعه‌ی مدرن سخت و تلخ است.

چهار راه حل

شاعر در چنین جامعه‌ای که پر است از «مردمانی که زبان هم را می‌فهمند / امّا حرف هم را نمی‌فهمند» و در دنیایی که «دارد از شعرهای عاشقانه تهی می‌شود»، چه باید بکند؟ به نظر من او چهار راه حل دارد: ۱ـ اعتراض، ۲ـ مبارزه، ۳ـ انزوا، ۴ـ بازآفرینی.

او هر سه راه حل اوّل را تجربه می‌کند. با زبانی کنایی و تلخ به جامعه اعتراض می‌کند و این جامعه‌ی متعادل معقول را به سخره می‌گیرد و مردمانش را «موجودات عجیبی» توصیف می‌کند که بی‌آن‌که کسی جایی نگران‌شان باشد، با احتیاط از خیابان می‌گذرند و در پارک می‌دوند. حتّی گاه تصمیم به مبارزه می‌گیرد. برای همین است که می‌گوید: «آموختم به ناخن‌هایم / به جای رنگ و عشوه، دریدن بیاموزند» و البتّه وقتی به جایی نمی‌رسد و سلطه‌ی همه‌گیر دیگران را می‌بیند، به این نقطه می‌رسد که:

«پنجره را می‌بندم و با قدرتی دوجداره

از سکوت خانه محافظت می‌کنم»

امّا از جایی به بعد، انزوا هم چار‌ه‌ی درد او نیست. این‌جاست که او از نقش روشن‌فکر دل‌زده، منفعل و خسته بیرون می‌آید و نقشی فعّال و رو به جلو می‌یابد. او تصمیم می‌گیرد در جامعه‌ای که از نمادها خالی شده است و به همین سبب نمی‌توان در آن ارتباطی انسانی و سالم برقرار کرد، نمادهای تازه‌ای بیافریند؛ نمادهایی که شاید برای غالب مردم قابل فهم نباشد. امّا چه باک؟! او کار خود را می‌کند و نمادهایی برمی‌آورد که به ذات کژ و مژ این روزگار بیاید؛ روزگاری که دیگر از مفاهیم دیروزین زیبایی خالی شده است و نیاز به نمادهای تازه دارد تا بتوان با چنگ انداختن در آن به معناهایی تازه و ارتباطاتی نو دست یافت:

«این شب‌ها روی پیشانی‌ام جای روییدن شاخ می‌خارد

پوستم این روزها

زبر و خشن شده است

و تو از شکوه کرگدن شدن چه می‌دانی؟»

شاید اگر می‌خواستم به شاعر توصیه‌ای کنم، این بود که در همین مرحله‌ی چهارم بیشتر بماند و بیشتر توقّف کند. توقّف او در این مرحله، باعث می‌شود تخیّلش رهایی بیشتری بیابد و عرصه‌های تازه و تجربه ناشده‌ای برابر مخاطبانش بگشاید.

همچنین ببینید

دوباره شعر بخوانیم(۳)

باید بیشتر مراقبم می‌بودی بیشتر برایم دانه می‌پاشیدی محکم تر در قفس را می‌بستی و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *