خانه / سرمقاله / اخلاق روایت

اخلاق روایت

رمضانیه‌های سردبیر 1

بسم‌الله

صبح را با متنی از جعفر شیرعلی‌نیا شروع کردم در کانال تلگرامی شخصی‌اش. عنوانش این بود: «درس‌هایی از شکست؛ قسمت اول: وقتی تفاوت جمعه‌شب و شب‌جمعه فاجعه می‌آفریند.» ته حرفش این بود که سوءتفاهم فرماندهان در فهم شب و شام در خلال یک عملیات جنگی بسیاری از رزمندگان ایرانی را به کام مرگ کشانده است. همین.

پروژه‌ی فکری شیرعلی‌نیا را در این سال‌ها دنبال کرده‌ام. دغدغه‌ی اصلی‌اش بازخوانی انتقادی تاریخ معاصر خصوصاً جنگ هشت‌ساله‌ی ایران و عراق است با تأکید بر حواشی و ضعف فرماندهی ایرانی در طول جنگ. کتاب که نوشته همین دغدغه را دنبال کرده، به تلویزیون هم که آمده همین حرف را زده و حالا هم که در شبکه‌های اجتماعی حضور دارد همین حرف را تکرار می‌کند: « در روایت‌ها باید هر دو زاویه را روایت کرد تا مردم جنگ را بهتر بشناسند. روایت یک‌طرفه همیشه خطرناک است. جنگ هشت ساله ما به‌شدت یک طرفه روایت شده است؛ حماسه‎ها و غلبه برخی بر ناملایمات جنگ روایت شده است اما کمتر به زندگی‌های بسیاری که در سال‌های جنگ متلاشی شده پرداخته‌ایم به زنان و کودکان آواره، به مصیبت های خانواده‌های بازمانده از شهدا.»

آنچه شیرعلی‌نیا برای رسیدن به این مقصود منتشر می‌کند خرده‌روایت است و نتیجه‌ای که می‌گیرد کلان روایت و خودش اسمش را گذاشته «درس‌هایی از تاریخ». میان خرده‌روایت و کلان‌روایت فاصله‌ای است که پر کردنش در توان او نیست. یک خرده‌روایتش را نگاه کنید:

«به یاد یکی از فرازهای جنگ افتادم. عملیات رمضان یکی از سخت‌ترین شکست‌های ایران در جنگ بود. شکست تلخی که بافاصله‌ای کم از پیروزی ایران در عملیات آزادسازی خرمشهر اتفاق افتاد و فرماندهان ایرانی را مبهوت کرد. در یکی از جلسات فرماندهان سپاه با موضوع تحلیل شکست که با حضور محسن رضایی برگزار شد؛ جو به‌شدت سنگین و تلخ بود و فرماندهانی مانند حسین خرازی به‌شدت از اشکالات خودی انتقاد می‌کردند. بحث داغی در جریان بود که به ناگاه یکی از فرماندهان با پیش کشیدن بحث امام زمان و بحث‌های معنوی مجلس را به سمت روضه و گریه برد… شرح این جلسه مفصل است و در یکی از یادداشت‌ها به آن خواهم پرداخت. تنها به یک اتفاق از این جلسه اشاره می‌کنم. پس از آن‌که بحث‌های تخصصی تا حدی تحت‌الشعاع مسائل معنوی قرار گرفت؛ یکی از فرماندهان ارشد سپاه گفت برای فرماندهان مژده دارد، مژده‌ی پیروزی و حدیثی برایشان خواند و از روایات و استدلال‌های قرآنی گفت که از قیام مردمانی از ایران خبر می‌داد که اسراییل را هم فتح  می‌کنند و گفت از روایات می‌توان فهمید مسیر درست حمله‌ی ما باید از جهت بصره باشد. او گفت:”عین روایات هست، الآن کتابش هم موجود است، کتاب یوم‌الخلاص که یک کتاب قدیمی است، مترجمش کامل سلیمان است که یک سنی است…” فرمانده گفت در این کتاب به صدام هم اشاره‌شده بدون نام و گفت که این وقایع از علائم ظهور است. فرمانده کتاب را درست می‌گفت؛ اما این کتاب قدیمی نیست، کامل سلیمان نویسنده‌ی کتاب است و نه مترجم. همچنین او شیعه‌ی لبنانی است و سنی نیست.» و نتیجه‌گیری شیرعلی‌نیا را ببینید از این خرده‌روایت: «باوجود این‌که آن فرمانده از کسانی بود که در مباحث نظامی هم چیره‌دست بود اما حتی اگر جزییات درست باشد (که در اینجا اشتباه بود) نباید در چنین جلساتی که بحث‌های تخصصی مطرح است با طرح چنین مسائلی مسیر را به‌جای دیگری کشاند.»

    شیرعلی‌نیا امروز خود را بر قله‌ی دانای کل می‌بیند. تا اینجا مسئله‌ای نیست. مسئله این است که او باید بداند از چهارپایه‌ی روایت و خرده‌روایت نمی‌تواند به قله برسد و به کرسی تدریس درس‌هایی از تاریخ دست پیدا کند. روایت‌ها و خرده روایت‌ها محدودیت خودشان را دارند؛ تکلیف‌شان را راوی مشخص کرده است. استناد به خرده روایت‌ها مادام که نگاه راوی و قصد و ذهنیت و مهم‌تر از آن ناخودآگاه  راوی از آن زدوده نشود قابلیت استناد در کلاس تاریخ را ندارد. من بدون بررسی واقعه‌ای که شیرعلی نیا درسش را با آن شروع کرده و بر مبنای همین میزان داده‌ای که ارائه‌شده می‌توانم روایتی از آن جلسه ارائه کنم که نتیجه‌اش نشان دادن هوش بالا و ذکاوت فرمانده مذکور باشد.

به‌عنوان یک تمرین دم‌دستی، این چطور است؟ «جو سنگین و تلخ بود. صورت حسین خرازی سرخ‌شده بود و کارد می‌زدی خونش درنمی‌آمد؛ مثل نارنجک ضامن کشیده آماده‌ی انفجار بود. ضامن را محسن رضایی کشید. حسین منفجر شد. محسن رضایی فرماندهانی را دور خودش جمع کرده بود که فقط مرد پیروزی بودند. شکست که می‌خوردند دیگر فرمانده نبودند. حسین بعد از شکست فرمانده نبود؛ یاغی بود. به زمین و زمان بد می‌گفت. لهجه‌ی اصفهانی‌اش به کمکش آمده بود تا صدایش هم از غم پر باشد هم از اعتراض. چشم‌هایش سرخ‌شده بودند از بی‌خوابی و ناراحتی و غم. بغض گلوی همه را گرفته بود و تا نمی‌شکست کاری از پیش نمی‌رفت. حسین از کشته شدن بچه‌های لشکرش حرف می‌زد و معترض بود که… زمزمه کردم جان به فدای جگرسوخته‌ات یا حسین. شانه‌هایمان لرزید. جلسه‌ی عملیاتی روضه شد.»

    کار روایت، اعمال قدرت است و این راوی است که تصمیم می‌گیرد قدرتش را کجا و چگونه اعمال کند. شیرعلی‌نیا در این سال‌ها هر جا رسیده از بی‌کفایتی و اشتباهات مهلک فرماندهان جنگ گفته و بر اساس همین دغدغه روایت‌ها و خرده روایت‌هایش را ساخته‌وپرداخته کرده است. این حق اوست که هر جور دلش می‌خواهد جنگ را روایت کند و حق ماست که روایت‌های او را غیراخلاقی بدانیم یا ندانیم، چنان‌که من کار او را غیراخلاقی و به ضرر مصالح و منافع وطنم می‌دانم. قطعاً بخشی از تلفات جنگ ناشی از اشتباهات فرماندهان بوده و این امر غریبی نیست که با عَلَم کردنش بشود درس‌هایی از تاریخ برگزار کرد. جنگ حتی با آرمان‌های الهی پدیده‌ای انسانی است و احتمال خطا در پدیده‌های انسانی فراوان است. درست یا غلط امام فرماندهی جنگ را به کسانی سپرد و آنها قطعاً در طول جنگ اشتباهاتی داشته‌اند که منجر به تلفاتی از نیروهای خودی شده است. آنچه شیرعلی‌نیا باید بفهمد این است وقتِ بوق و کرنای اشتباهات الان نیست. اگر او با وجود همه‌ی اشتباهات روشی‌اش همچنان اصرار دارد فرماندهان جنگ را قاتل رزمندگان بداند، وقتی دیگر پدرومادر و فرزندان شهدا نبودند که هر هفته بر مزار شهیدی زاری کنند می‌تواند بلند داد بزند: «فرزندان شما و پدران شما را صدام نکشت؛ محسن رضایی کشت.» تا پیش از آن به حرمت داغ و ایستادگی اینان باید ادب و اخلاق روایت پیشه کند. همین

 

همچنین ببینید

بود

سال ۲۲ یا ۷۳ بود. داشتم می‌رفتم قم. طلبه بودم. هر دو هفته یک‌بار، چهارشنبه …

۲ نظرات

  1. بهمن ساکی: سلام جناب دیانی. خیلی از ماها خیلی جوان و حتی نوجوان بودیم که با پدیده جنگ روبرو شدیم. آنهم در شرایط پس از پیروزی انقلاب که همه ی ساختارها هم بهم خورده بودند و هم دگرگون شده بودند. اگر یادتان باشد تجهیزات و همه چیز ما حداقلی بود عملا هیچ سلاح اساسی به ویژه در سالهای ابتدایی جنگ نداشتیم. جنسی مشابه این تحریم آنوقتها هم بود اما فراموش نکنیم در آن شرایط حتی فرماندهی که کارکشته ی جنگ باشد هم نداشتیم. آنهایی که خدمت زیر پرچم رفته بودند یک قدم جلوتر بودند و عملا فاصله سنی آنها با ما حداکثر به هفت هشت سال می رسید. خدا می داند چه وضعیتی بود البته ما در آن زمان به عمق مساله نرسیده بودیم. الان می فهمیم چرا باقری و زین الدین و محسن رضایی و رشید و سوداگر و علی هاشمی در آن سن پایین فرمانده بودند ما از این نظر هم در مضیقه و مضایقه بودیم. چاره چه بود? باید منتظر می ماندیم خداوند فرشتگانش را از آسمان در لباس فرمانده نازل کند? باید یکی که پخته تر از دیگر جوانان بود پیش تر می ایستاد و با آموخته هایی که در لحظه می آموخت دیگران را هدایت می گردد. چاره چه بود? مگر کسی بجز این جوانان سینه سپر کرده بود? بله جنگ تلفات زیادی داشت اما اگر این بی تجربگی های رشادتمندانه هم نبود امروز مجالی برای این قیل و قال من و ما هم نبود و ما هم مجال نمی یافتیم که از کشتگان پرشمار جنگ بگویم. بله برادر حکایت فرماندهان جنگ اینست که همه جوان بودند و چه چاره؟

  2. کاری با خوب و بد شیرعلی نیا ندارم اما چقدر لحن شما گزنده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *