خانه / داستان / «باران بمبئی» قصه‌ای گنگ و مبهم

«باران بمبئی» قصه‌ای گنگ و مبهم

یادداشتی درباره‌ی مقایسه باران بمبئی با عزادارانِ بیل

۱. نمی‌دانم پیام یزدانجو یک دهه‌ی گذشته را کدام‌ور جهان بوده و چه می‌کرده. اما می‌دانم قصه‌هایش در باران بمبئی اصلاً برای ایرانی‌ها نوشته نشده. یعنی مدل دیالوگ‌ها ایرانی نیست؛ و اگر کتاب به زبان فارسی و در ایران منتشر نشده بود جمله‌ی قبلی را نمی‌نوشتم. تجربه‌های رویاگونه‌ی یزدانجو در باران بمبئی اتفاقی نو در داستان ایرانی محسوب می‌شود اما بی‌نهایت آشفته و گنگ. نویسنده تجربه‌هایش در بمبئی، بنارس و گوآ را در قالب رمانی بلند و تکه روایت‌های کوتاه به خواننده ارائه داده است؛ طوری که با خواندن هر داستان‌کوتاه، تکه‌ای از پازل رمان نویسنده سر جایش قرار می‌گیرد؛ چه گاوی شده است مشدی حسن در بَیَلِ خیالی ساعدی و از او بهتر سگِ خاتون‌آبادیِ عباس. اما آن چه در باران بمبئی به چشم می‌آید نگاه دیگری به روایت‌ها است. جاهایی از قصه‌های یزدانجو مثل پرداخت شخصیت راجا‌راجندرا در تئوسوفیست و نارایانا در مانترا را می‌توان درآورد که بود و نبود چنین پرداخت‌هایی هیچ صدمه‌ای به قصه نمی‌زند و حتی تاگور را؛ مگر این که اسم تاگور را جایی دیگر شنیده باشید که بشناسی‌اش و ارتباطکی بگیری با آن والا در باران بمبئی، تاگورِ روایت‌ها را مرده شخصیتی می‌بینی که هر از چند گاهی بی دلیل اسمش آورده می‌شود. شخصیتی که زنده نباشد و نتواند نفس بکشد نمی‌تواند جایی در رمان داشته باشد و بودنش زائد است. شخصیت‌های باران بمبئی در روایت گم هستند وگنگ و کسل کننده. مانی در قصه‌ی اول فرقی با ربات ندارد. انگار راوی یادش رفته او را با خودش پیش نارایانا ببرد. یا راجا‌راجندرا و حتی رنوکا در الهه و توماس و آنگس در مرگ‌های مادر ترزا همه ربات‌اند. ربات‌های داستانی. برای دیدن پرداخت‌های یزدانجو، بندی از اول کتاب را ببینید که شروع قصه محسوب می‌شود و نویسنده دارد شخصیت نارایانا (یعنی همان که راوی و دوستش مانی به دنبال ترجمه‌اش از فلان کتاب هندی می‌گردند) را به خواننده معرفی می‌کند و بخوانید حدیث مفصل از این مجمل.

«شری شریماد بهاکتی ودانتا نارایانا ماهاراجا در۱۹۲۱ در دهکده‌ای در بیهار و در خانواده‌ای از برهمان بانفوذ به دنیا آمد.در جوانی با شریلا ناروتتاماناندا برهماچاری، از مبلغان وابسته به «انجمن گائودیا ودانتا» ملاقات کرده بود…بعدتر، بعد مکاتباتی با شریلا بهاکتی پراجنانا کساوا مهاراجا، مشهور به گورودوا یا گورو مهاراجا، کار و بار و اهل و عیال‌اش را رهاکرد…»

این که مخاطب ایرانی تا قیام قیامت با روایت نویسنده ارتباط نمی‌گیرد یک بحث است و این که شخصیت نارایانا، هم در این قسمت و هم در ادامه مصنوعی و ساخته‌ی ذهن یزدانجو است و غیر قابل باور، بحث دیگری. آوردن اسامی عجیب و غریب و اضافه در کل کتاب فراوان‌اند.

۲. روایت‌های ساعدی و دست بالا‌ی او گارسیا‌ مارکز و نویسندگان ادبیات آمریکای مرکزی را که ورق بزنی ساختار متفاوتی از فرم‌های کلاسیک داستانی خواهی دید. طوری که واقعیت و خیال در هم آمیخته می‌شوند و نحوه‌ی شخصیت پردازی، کشش قصه، دیالوگ‌ها، بحران‌ها، پایان داستان و… با نگاه جدیدی روایت می‌شوند؛ آن هم در حالتی که قصه کاملاً واقعی به نظر می‌رسد و افسانه‌ها در جنبه‌ی رئال قصه حل می‌شوند. خواننده گویی داستانی تماماً واقعی را می‌خواند. بخشی از روایت ساعدی در عزاداران بیل در همان شروع قصه‌ی اول کمک زیادی خواهد کرد برای آشنایی جزئی با ساعدی و دنیای داستان‌هایش و صد البته مقایسه‌ای درست با باران بمبئی یزدانجو.

« می‌خوای بری؟…کدخدا ایستاد. پاپاخ هم ایستاد. هر دو کله را نگاه کردند. کدخدا گفت:«حال ننه رمضان خرابه. می برمش شهر » پنجره‌ی دیگری باز شد. کله‌ی  مرد دیگری آمد بیرون و گفت:« عصر که حالش خوب بود. نبود؟» کدخدا گفت: «عصر خوب بود اما حالا دیگه نیست. راسی اگر پیرزن بمیره. چی کار بکنم؟ ها؟ اسلام، چیکار بکنم؟ پسره را چه کار بکنم؟…پاپاخ که دید کدخدا گرم صحبت است. نشست کنار استخر، پوزه‌اش را گذاشت رو پنجه‌هاش و چشم ها را بست…»

همان طور که می‌بینید قصه کاملاً واقعی است. افسانه هم دارد. صدای زنگوله‌ها، دیدن ننه توسط رمضان بعد از فوت او و جان بخشی که برای پاپاخ در داستان شکل گرفته و… همه افسانه‌های روایت است. اما خواننده احساس نمی‌کند از واقعیت خارج است. رفتارهای پاپاخ کاملاً منطقی و واقعی است درصورتی که افسانه هم هست؛ و همین طور سایر قصه‌های ساعدی مثل گاو مشدی حسن یا سگ خاتون آبادی عباس در همین کتاب، خواننده را نگه می‌دارد. تازه شخصیت‌های زنده‌‌ با دیالوگ‌هایی که درست سر جایشان قرار دارند و قصه را پیش می‌برند. در همان شروع همه‌ی شخصیت‌ها نشان داده می‌شوند. بحران از همان خط اول شروع می‌شود و قصه خواننده را سرجایش میخ کوب می‌نشاند؛ بدور از زدن حرف‌های اضافه. حالا سراغ باران بمبئی یزدانجو بیاییم. ده صفحه‌ی اول مانترا را می‌شود در سه صفحه خلاصه کرد. بدون وارد شدن کوچک‌ترین آسیبی به جریان قصه. بیشتر بخش معرفی نارایانا اضافی است. اسامی قصه خواننده را عصبی می‌کند. متنی که در بند اول آورده شد حاکی از اتفاقات عجیب و اسامی خسته کننده‌ی روایت یزدانجو برای پیدا کردن نارایانا است. شخصیت مانی را می‌شود دور انداخت. خیالات نارا بر واقعیت قصه غلبه کرده است. قصه‌ی اول پایان خوبی دارد و مقدمه‌ای برای شروع سایر روایت‌های کتاب است. همه‌ی افراد مهم قصه در پایان روایت اول وارد می‌شوند. شخصیت‌های قصه گنگ‌اند و خیالی. شخصیت اصلی قصه برای خواننده تا آخر کتاب نامعلوم می‌ماند؛ و تازه راویِ روایت‌ها هم خودش است. اگر هر نُه روایت باران بمبئی را هم بخوانی هیچ ارتباطی با راوی برقرار نمی کنی. راوی در افسانه‌های روایت‌ها خودش را گم کرده است. و چون گم شده نمی‌شود با او ارتباط گرفت. در تئوسوفیست انگار شخصیت اصلی خبرنگاری است که فقط سئوال می‌پرسد و با دقت زیاد زمینه‌ی قصه را توصیف می کند. مهاراجه هم در تئوسوفیست فقط و فقط حرف می‌زند و دیالوگ‌های طولانی و  گاه بی‌ارتباط با قصه دارد. یزدانجو جایی اعتراف کرده است به نامعلوم بودن شخصیت اصلی. تو فقط می‌توانی خود نویسنده را جای شخص اول داستان بگذاری. همین. در صورتی که در عزاداران بیل این امکان وجود دارد که خواننده هرچند برای لحظاتی خودش را جای سگ خاتون آبادی عباس هم بگذارد. چون کاملاً واقعی است و دارد نفس می‌کشد. به همین راحتی. در «دوالوکا یا میدان خدایان» ،«در برج خاموشی»، «تئوسوفیست» و «باران بمبئی» هیچ اتفاق جدیدی نمی‌افتد. افسانه‌هایی که کاملاً بر متن غلبه کرده‌اند، شخصیت‌هاشان گنگ‌اند، شروع داستان‌ها خوب نیست و دیالوگ هایی که هر از چندگاهی از کادر قصه بیرون می‌زنند. نویسنده بخصوص در تئوسوفیست پر‌گویی را با قصه‌گویی خلط کرده است. در تئوسوفیست روایتی از حضور راوی در یک کاخ بزرگ است که در هر تالار تابلوهایی دیده می‌شود و همه‌‌ی گفت‌و‌گوی راوی، با مهاراجهْ راهنمای کاخ است. دوگانگی و تضادی در این سه قصه مشاهده نمی‌شود. در بیل ساعدی کل روستا به جان هم می‌افتند که آیا سگ خاتون‌آبادی در روستا بماند یا نه؟ عباس با جوان‌های روستا درگیر می‌شود و همه زندگی‌شان را رها می کنند که ببیند سرانجام مشدی حسن و گاوش چه می‌شود.

خاویر، مرد معجزات بهترین قصه‌ی یزدانجو در باران بمبئی است. چون دیالوگ‌هایش در خدمت قصه است. شخصیت راوی پرداخت بهتری دارد. راوی و نامزدش سارا وارد گوآ می‌شوند و روایتی شکل می‌گیرد. درامی که بین رمضان و دختر مشدی بابا در قصه‌ی اول ساعدی ایجاد می‌شود کجا و درام سارا و راوی. «البته اگر بشود گفت درامی اتفاق افتاده. درام میناکشی و راوی روایت جالب تری دارد». روایت قصه خواننده را غافلگیر می‌کند چرا که تصمیم خاویر برای رفتن و نرفتن عوض می‌شود و خواننده دوست دارد بداند قرار است مردم گوا تصمیمات خاویر را عملی کنند یا نه.

۳. چه خوب بود اگر می‌شد میناکشی را در «الاهه» پیدا کرد و از او در باب هندوستان و معضلات اجتماعی مردم آن پرسید. تازه می‌شد جلوی خود‌کشی‌اش را هم گرفت. هند شخصیِ روایت‌های یزدانجو به واقع جهنم است. جهنم. کتابی که نه مخاطبان ایرانی خودش را راضی می‌کند و نه  مردم بمبئی و بنارس را؛ و بهتر است بگوییم نه هیچ کدام از مردمان بلوک شرق. یکی از ویژگی‌های اساسی ساعدی عدم قضاوت شخصیت‌های قصه و نیاوردن نظرات شخصی‌اش در ماجراهایی که روایت کرده است. در مرگ‌های مادر ترزا همه‌ی افراد قصه وحشی و مریض هستند و هیچ امیدی به رهایی جامعه از شر آنها نیست. چند نفری آمده‌اند آنها را نجات بدهند. یکی توماس و دیگری آنگس که راوی برای کمک به آنها آمده است و حفاظت از آنگس ایرلندی در مقابل وحشیان اقامتگاه مادر ترزا. در خاویر مرگ معجزات، مردمی وحشی را می‌بینی و چند نفر از کشیشان اسپانیا به آنجا وارد می‌شوند تا کمی آدمشان کنند و اندکی فرهنگ درست زندگی یادشان دهند. تا این که راوی خودش را خاویر جا می‌زند و وارد روستای گوآ می‌شود و بدبختی مردم آن منطقه را مشاهده می‌کند. جایی در تئوسوفیست جای مهاراجه حرف می‌زند و سر زبان شخصیت حرف می‌گذارد و جایی می‌گویید هر کاری به هندوها سپریدیم گند زدند و در عوض ایتالیایی‌ها کارشان بی‌نظیر بود و بعد می‌گوید: می‌خواهم کار هندوها را به ایتالیایی‌ها بدهم تا خرابکاری آنها را سر و سامان بدهند. این که یزدانجو چند سالی هندوستان زندگی کرده جای بحث ندارد. او هر نگاهی که به مردم هندوستان دارد محترم است؛ اما کسی که دارد قصه می‌گوید حق وارد کردن نظرات شخصی،خودش را ندارد. در این‌صورت او دیگر داستان نویس نیست، توریستی است که دارد تجربیاتش را « در قالبِ رمان»بیان می‌کند؛ و این در «قالب بودن» تمامِ مشکل کار است.

همچنین ببینید

سایه‌ی سنگین شازده

هوشنگ گلشیری یکی از چهره‌های مطرح ادبیات داستانی ایران است. عده‌ای او را آغازگر داستان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *