خانه / روایت / آن شبِ مبادا

آن شبِ مبادا

روایت نه

پسر جوان از نَسَخی، ساعت یازده و نیم شب پله‌های خوابگاه را دو تا یکی آمده بود پایین تا از عابربانکی که روبرویِ پله‌های برقیِ پل هوایی اتوبانِ فُلان بود، ده تومان از کارتش بکشد بیرون و بدهد به دست‌فروشی آن سمتِ خیابان. دستفروش هر شب که مغازه‌های آن اطراف بسته می‌شد تا نیمه‌های شب به ابن ‌السبیل‌های سیگار، متاعشان را می‌فروخت.

پسر جوان، موقع بیرون رفتن از خوابگاه، نگهبان که دنبال فندکش می‌گشت را قانع کرده بود که زود برمی‌گردد. نگهبانِ بنده‌ی خدا، که بین دانشجوها به گرفتن کام‌های سنگین معروف شده بود، در را برایش باز کرد و چشم به راه بازنشستگی‌اش و آن دانشجو، از پشت شیشه‌ی اتاق نگهبانی، سومین نخ بهمن کوچکش را دود می‌کرد که از درزِ  پنجره‌ی نیمه‌بازِ می‌رفت توی هوا.

پسر جوان همین که در امتدادِ پله‌های برقی پل هوایی و عابربانک قرار گرفت، از درونش چیزی او را سرزنش کرد که چرا بعد از آخرین کلاس، برای شبِ مبادایش بجای یک پاکت دو پاکت نخریده بود تا الان مجبور نباشد این موقعِ شب هول‌هولکی با زیرشلوار و دمپایی از روی پل هوایی خودش را به دستفروشِ آن سمت اتوبان برساند.

این داستان را شنیده بودم و با خودم قرار گذاشته بودم تا روز یا شبِ موعود، کوچکترین خطا و «نه‌ای» ازم سر نزند. همان وقتی که روبروی عابربانک، «پسری جوان» تمام تنه‌ی فلزیِ چاقویش را گذاشت پشت گردنم. مثل روز روشن بود که آماتور است که اگر نبود، فقط دسته‌ی چوبی چاقویش را نمی‌گرفت توی دستش. چاقویش را با فشار گذاشته بود روی گردنم و سوزشی خفیف روی پوستم حس می‌کردم؛ از آخرین باری که حجامت کرده بودم دوسال می‌گذشت و حالا از فشار فلز تیز روی بدنم احساس خوبی را تجربه می‌کردم. بدون اینکه سر را برگردانم خیلی آرام و مثل کسی که همه قواعد آن بازی را در کمترین پلک برهم زدنی پذیرفته است، پرسیدم:«دوتا کارت دارم کدوماش؟». خیالش راحت شد، ادامه دادم: «دویست‌ سیصد‌تا که چیزی نیست. می‌تونم همین حالا به یکی از بچه‌ها زنگ بزنم و بگم صدتا کارت به کارت کنه». فشار دستش را از روی گردنم کمتر کرد. شاید داشت توی ذهنش تعداد صد تومان‌هایی که یحتمل فقط از پی یکی‌اش آمده بود، زیادتر می‌شدند. نباید شأن دزد بودنش را با «داد» و «فریاد» و «نمی‌خواهم» و این جور حرف‌ها زیر سوال می‌بردم؛ عجله داشت و پول‌لازم بود؛ نباید این وسط من بیشتر از این اعصابش را بهم می‌ریختم. همینطور که با اجازه‌اش داشتم به رفیقم زنگ می‌زدم، این‌ اندیشه‌ها را توی ذهنم مرور می‌کردم. وقتی داشتم به یکی از بچه‌ها زنگ می‌زدم، با صدایی بَم و فرسوده بهم دستور داد که گوشی را بگذارم روی آیفون؛ یادم نیست که گفت بگذار روی آیفون یا اسپیکر. اطاعت کردم. دیگر چاقو را گذاشته بود توی جیب کتِ گشادش و مثل دوست‌ها جیبش را به پهلویم نزدیک کرده بود. بهم اعتماد پیدا کرده بود که هرچه از دستم برمی‌آید را دارم انجام می‌دهم و ازش چیزی را دریغ نمی‌کنم و حالا دیگر دوست نداشتم اعتمادش را بشکنم. انقدر بی‌سواد و نابلد بود که حتی نمی‌دانست همه عابربانک‌ها دوربین مدار بسته دارند. صافِ‌صاف دمپای‌اش را انداخته بود سر پایش و آمده بود دزدی. حالا دیگر شده بود مثل آدمی که با من حساب‌کتاب داشته و من بدهکارش شده‌ام و او طلبکار. ترجیح داده بود سومین صدتومانی را هم وصول کند و این کمی زمان می‌برد. دست کرد توی آن یکی جیب گشادش و پاکت سیگارش را بیرون آورد. و در تاریک‌روشنیِ آن شب زبانش را کشید به تنه خشکِ سیگارش. مانتانایش را با کَمِلِ من روشن کرد. سیگار من هم مثل سیگار او و مثل گلوی هر دومان خشک شده بود. سیگارم را برعکس گذاشتم توی دهانم و آرام پوف کردم. دود غلیظی از فیلتر بیرون آمد و سیگار به سرعت نرم شد و پیامک آمد که صد تومانِ دوستم کارت به کارت شد. راضی شد و رفت. چند قدمی که ازم دور شد، ازش تشکر کردم که بخاطرِ دویست‌سیصد تومانِ ناقابل پهلو یا سینه‌ی من را پاره نکرد و عاقلانه رفتار کرد.

پس‌نوشت ۱: سرنوشتِ آن جوان دانشجو معلوم است. گفتن ندارد.

پس‌نوشت ۲: چه درست چه غلط، آن لحظه‌‌‌ای که دزدِ جوان ناشیانه تیزیِ چاقو را با فشار گذاشت پشتِ گردنم، برای اولین‌بار نذر کردم که اگر به خیر بگذرد و زخمی‌ام نکند، من هم از خیرِ دستگیری‌اش بگذرم. البته آن لحظه به این توجه نکرده بودم که اگر پلیس دستگیرش کند و من را برای تحقیقات صدا بزند قرار است با نذرم چکار کنم.

پس‌نوشت ۳: دو سال بعد از آن شب، در یکی از محله‌های قدیمی یزد، در حجله‌ای اعلانیه‌ی مرگش را دیدم؛ عکسی که ازش منتشر کرده بودند مال زمانی بود که لباس رزمیِ سفید با کمربند مشکی می‌پوشید و مبارزه می‌کرد. و او هم یکی از جوانان و قهرمانان ناکام شد.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *