خانه / روایت / دیدارِ باکلاس‌ها

دیدارِ باکلاس‌ها

روایت دیدار نخبگان استان کردستان با رهبر در اردیبهشت سال ۸۸

اردیبهشت سال هشتاد و هشت همراه رهبر انقلاب بودم در سفرشان به کردستان برای نوشتن. چیزهایی نوشتم اندازه یک کتاب که منتظرم بشود چاپش کرد. حالا به بهانه هشتمین سالگرد این سفر شاید بد نباشد بریده‌ای از این سفرنامه را منتشر کنم. آنچه می‌خوانید روایت دیدار نخبگان استان کردستان است با رهبرشان.

 

پنج شنبه صبح ۲۴ اردیبهشت دیدار با نخبگان

طبق معمولِ ۲ روز گذشته، بعد از خوردن صبحانه جمع شده‌ بودیم در حیاط هتل جهان‌گردی برای رفتن به محل برنامه که دیدار با نخبگان استان بود. اتوبوس هم آمده بود. قبل از سوار شدن محافظ‌ها جلوی خبرنگارها را گرفتند تا کارت‌های‌شان را ببینند. این تیم حفاظت هیچ چیزش قابل پیش‌بینی نیست. گاهی کارت نشان می‌دهیم و می‌گویند فقط همراه حاج علی می‌توانیم داخل بشویم. گاهی در طول روز یک بار هم کارت‌مان را نمی‌بینند. به آقای بهرخ که از مسئولین روابط عمومی بیت بود گفتم:«کارت برای چی می‌بینید؟» گفت:«چون آلان شما را نمی‌شناسیم آقای قزلی!» کارتم را نشان دادم و رفتم بالا. چند نفری کارت همراه‌شان نبود، از جمله حاج‌آقایی که تازه آمده بود و نماز جماعت راه انداخت و سخنرانی بعد از نماز را. کمی چانه زد و بالاخره رفت کارتش را بیاورد. حاج علی منتظر نماند و اتوبوس را راه انداخت. یکی دو نفر از جمله حاج آقا جا ماندند.

جلوی مجتمع فرهنگی امام خمینی که برای آموزش و پرورش بود، جمعیت زیادی ایستاده بودند به انتظار. در و دیوار پر بود از شعارهای کُردی. کسانی که در حیاط مجتمع بودند و داشتند با هم گپ می‌زدند یا شربت می‌خوردند، آدم‌های با کلاسی بودند که از وجنات‌شان معلوم بود آدم حسابی هستند. بین‌شان پیرمرد بسیار تکیده ولی شیک‌پوشی توجه‌ام را جلب کرد. پیرمرد به کمک پسر جوانی که همراهش بود راه می‌رفت. بدنش می‌لرزید و قدم‌هایش کوتاه و آهسته بود اما انگار که شب عروسیش باشد لباس‌های بسیار تمیز و احتمالاً گران‌قیمتی پوشیده بود. صورتش را کامل اصلاح کرده بود و لبخند می‌زد.

آقای شعبانی را آنجا دیدم. سلام و علیکی کردیم و گپ کوتاهی زدیم. از صحبت‌های او متوجه شدم آقا از یک هفته قبل از سفر همه برنامه‌های‌شان معطوف به کردستان بوده و مطالعه درباره اتفاقات، تصمیمات و مسائل کردستان. وسط صحبتم با آقای شعبانی حاج آقای پیش نماز را دیدم که خودش را رسانده به محل برنامه.

نخبه‌ها کم‌کم وارد سالن می‌شدند. من هم بعد از گشت و گردش کوتاهی در آن اطراف، رفتم سمت در ورودی. موقع وارد شدن دیدم حاج‌آقای پیش‌نماز سر فندک و سیگارش با محافظ بحث می‌کند. پیش خودم گفتم: فندک را یادت مانده بیاوری، آن‌وقت کارتت را نیاوردی؟

سالن به نظرم ۷۰۰-۸۰۰ صندلی داشت که داشتند پر می‌شدند. تریبونی که برای نخبه‌ها در نظر گرفته بودند تا صحبت‌شان را بکنند، حدود ۷ متر با صندلی آقا (که وسط سن بود) فاصله داشت.

نیم ساعتی به همین منوال گذشت تا سالن پر شد و بالاخره آقا آمد. همه صلوات فرستادند و شعار و بالاخره نشستند. مجری پشت میکروفن رفت و خوش‌آمد گفت. به زبان کردی و فارسی، با تسلط و اعتمادبه نفس. از قاری دعوت کرد قرآن بخواند. قاری هم با صدای خیلی خوبی قرآن خواند. بعد از قرآن، زنی از بین جمعیت سعی کرد شعر بخواند که نشد چون صدایش خوب نمی‌رسید. جو جلسه که آرام شد آقا به مجری آفرین گفت به خاطر اجرای خوبش و تاکید کرد اگر مطالبی که به زبان کردی گفت هم به زیبایی مطالب فارسی‌اش باشد، این آفرین مضاعف است.

اولین نفری که از جمع نخبگان استان صحبت کرد، کاک احمد قاضی مترجم زبان‌های مختلف به فارسی و کُردی و مولف خودآموز کردی بود. قاضی در بین صحبت‌هایش اشاره‌ای به زمان خلفا کرد و شیوه حکومت‌ مرکزی و حکام ولایات و ایالات مختلف و شاید منظورش این بود که می‌شود ضمن داشتن حکومت مرکزی، به استان‌ها هم اختیارات بیش‌تری داد. در پایان هم به نمایندگی از اهل ادب و هنر استان گفت که در انتخابات ریاست جمهوری مشارکت جدی خواهند داشت.

بعد از قاضی، کاک فردین صادق ایوبیِ نقاش، مجسمه‌ساز و گرافیست پشت تریبون قرار گرفت. جوان‌تر بود، تی‌شرت آستین بلند پوشیده بود و عینکش بند بلندی داشت. کاغذی دستش بود و از روی آن مطالبش را می‌گفت. مطالب منسجم، فکر شده و خیلی خوب تنظیم شده بود. از جمله مطالبی که گفت این بود که: از فرهنگستان زبان فارسی می‌خواهیم به زبان کردی به مثابه یک فرصت نگاه کند. با این‌که خودش گرافیست و مجسمه‌ساز بود ولی صحبت‌هایش عمومی‌تر و در حوزه فرهنگ بود. بعدتر فهمیدم در تهران زندگی می‌کند و برای این مراسم خودش را رسانده سنندج. آقا بعد از صحبت‌های او گفت: مطالب‌تان را لطفا بدهید به ما. و یک نفر از مسئولین رفت و کاغذهای او را گرفت.

نفر بعدی اکرم بهرام‌چی شاعره بیجاری بود که آمد فقط شعر خواند.

بعد از بهرام‌چی، کاک جمشید خیرآبادی صحبت کرد که مربی تیم کشتی فرنگی بود. او هم مطالب منسجم و فکر شده‌ای بیان کرد. وسط صحبت‌ها هم به دست نوشته‌هایش نگاه می‌کرد تا چیزی جا نیفتد. پیشنهاد جالبی هم به آقا داد و خواست ایشان یکی از سال‌ها را به نام سال ورزش نامگذاری کند. بعد از تمام شدن حرف‌ها آقا خواست او هم مطالبش را بدهد که باز یکی از مسئولین همان‌جا دست‌نوشته‌های او را گرفت.

دکتر حامد قادرزاده استاد دانشگاه کردستان نفر بعدی بود که صحبت کرد و نظراتش را گفت. وسط صحبت‌های او نفر سومی را دیدم که دوربینی دست گرفته و دارد عکس می‌گیرد. او به خاطر نزدیکی‌اش به مسئولین دفتر نشر راحت‌تر از ما رفت و آمد می‌کرد.

مرد میان‌سال آفتاب سوخته‌ای به نام کاک محمد حسین صادقی، کشاورز نمونه استان، نفر بعدی بود. متن نیم صفحه‌ای بامزه‌ای نوشته بود که فقط خیر مقدم و تشکر داشت و نه هیچ تقاضایی. کاک محمدحسین خیلی با لهجه صحبت کرد و وقتی می‌خواست «معظم» مقام معظم رهبری در نوشته‌اش را بخواند، تپق زد. بعد از صحبتش رفتم سراغش و خواستم متنش را بگیرم. دیدم در نوشته‌اش یک ابرو بین مقام و رهبری باز کرده‌اند و معظم را نوشته‌اند. احتمالاً کار یکی از متملقین حاضر در سالن بوده. متن کشاورز نمونه سرشار از محبت و احترام و صمیمیت بود. اصلاً احتیاجی به آن «معظمِ» تپقی نداشت.

دختر جوانی به نام خانم تارا احمدی به عنوان پژوهشگر و مهندس و دارنده مقالات بین‌المللی و… از افراد دیگری بود که دعوت شد برای صحبت کردن. برخلاف انتظار خوب صحبت نکرد؛ پراکنده و هول.

بعد از او ماموستا ملاعمر صالحی آمد پشت تریبون. او دیوان حافظ را به کردی ترجمه کرده بود، البته به نظم. خودش گفت تا حالا ۲۷۰ غزل انجام شده و از سختی ترجمه‌ی شعرهای عمیق حافظ گفت. بعد یکی از شعرهای ترجمه شده را خواند. وقتی می‌رفت بنشیند آقا گفت: افسوس که شعرهای کردی را نمی‌فهمیدم وگرنه بیش‌تر استفاده می‌کردم. انگار قبل از سفر باید یک دوره زبان کردی می‌دیدم.

کردها نسبت به زبان‌شان حساسیت خاصی دارند. تقریباً هر حرفی به فارسی می‌زنند یک بار هم همان را به کردی می‌گویند. حتی پارچه نوشته‌های‌شان هم بیش‌تر کردی بود. به نظرم اهمیت کردی بودن حرف‌ها و شعارها برای‌شان از فهمیده شدنش بیش‌تر بود، چون نه رهبر انقلاب کردی می‌دانست نه بیش‌تر همراهانش.

آخرین نفر از کسانی که صحبت کرد، دکتر بایزید مردوخی بود که قبلاً رییس صندوق ذخیره ارزی کشور بوده و الان جزو اساتید به نام دانشگاه کردستان. اول حرفهایش (که بیش‌تر اقتصادی و علمی بود) به آقا گفت: شما میزبانید و مهمان نیستید.

مجری بعد از دکتر مردوخی صحبت‌هایی به زبان کردی کرد و معلوم شد بالاخره نوبت به آقا رسیده. وقت خیلی زیادی نمانده بود تا ظهر. یک نفر از داخل جمعیت بلند گفت:«بر جمال محمد صلوات.» صدای صلوات سالن را پر کرد و بعد سکوت شد. آقا با بسم‌الله شروع کرد: بسیار جلسه شیوا و دلنشینی است برای من این جلسه. اگر چه بیانات خوبی؛ شافی و وافی، دوستان و برادران بیان کردند و دو ساعت و اندی در خدمت‌تان بودیم لکن من هیچ خسته نیستم و آماده‌ام و آماده بودم که از دیگر حضار مجلس هم مطالبی را بشنوم.

همین موقع یک نفر دیگر از جمع با زبان کردی جمله‌ای گفت و در پایان درخواست صلوات کرد که جمع دوباره صلوات فرستاد. آقا هم پشت میکروفن صلوات فرستاد و ادامه داد: البته ظهر نزدیکه و وقت اذان و نماز و محدودیت‌مان فقط از این ناحیه است. این را از این باب گفتم که احتمال دادم در بیان این مجری محترم اشاره شد که فلانی خسته است. نه من هیچ احساس خستگی نمی‌کنم اما تا ظهر قهراً بیش‌تر وقت نیست.

اصلاً حس خوبی نبود که آقا حرف‌ها و شعرهای کردی مجری و صحبت کننده‌ها را متوجه نمی‌شد. رسم مهمان‌نوازی این بود که کردها فارسی حرف بزنند تا شبهه پیش نیاید. حداقل چیزهایی که آقا باید می‌فهمید را خوب بود به فارسی می‌گفتند.

آقا درباره حرف‌های نخبگان گفت که از آن‌ها در تصمیم‌سازی استفاده خواهد شد. بعد به سابقه آشنایی‌اش با آثار بخشى از نخبگان کرد هم اشاره کرد: به مناسبت حضور آقاى احمد قاضى … بگویم که من شاید چهل سال پیش یا بیشتر، اولین ترجمه را از مرحوم محمد قاضى (برادر احمد) خواندم که گمان می‌کنم ترجمه‏ کتاب «مهاتما گاندى» نوشته‏ رومن رولان بود. هم کتاب، کتاب بسیار ممتازى است، هم ترجمه محمد قاضى حقاً ترجمه برجسته و ممتازى است. چند سال بعد هم ترجمه‏ دیگر ایشان را از یک اثر بسیار مهم دیگرى از رومن رولان خواندم که «جانِ شیفته» است؛ به نظرم سه، چهار جلد است، با نثر بسیار فاخر و حقیقتاً مرصع و مزین. البته من از جهت اینکه ترجمه چقدر با اصل مطابق است، اظهار نظرى نمی‌توانم بکنم؛ کسانى که زبان اصل را می‌دانند، آنها باید اظهار نظر کنند، لیکن از نظر زبان و نثر، حقاً یک چیز برجسته‏اى است. ما با آثار مترجمین و نویسندگان فارسى آشنا هستیم و تقویم و ارزیابى این آثار، فى الجمله در ذهن هست. با این محاسبه، به نظر من ترجمه مرحوم قاضى ترجمه برجسته‏اى است. من البته خود ایشان را هم یک بار دیدم؛ در اواخر دوران ریاست جمهورى در شیراز در کنگره حافظ با ایشان ملاقات کردم که حنجره ایشان هم مشکلى پیدا کرده بود، چند جمله‏اى با ایشان صحبت کردیم.

یا مرحوم عبد الرحمن شرف‏کندى (هژار) که دوستان اشاره کردند. حقاً کار بسیار بزرگى را انجام داده؛ این ترجمه کتاب قانون ابن سینا یک کار پیچیده و مرکب و بسیار ارزشمند است. هزار سال این کتاب که به زبان عربى و به وسیله یک ایرانى نوشته شده، در طول قرن‌ها در دانشگاه‏هاى بزرگ پزشکى عالم مورد استفاده قرار گرفته، به فارسى ترجمه نشده بود. من اطلاع داشتم که تا اندکى قبل، مثلاً شاید تا صد سال قبل، در مدارس پزشکى کشورهاى اروپایى، قانون به عنوان یک مرجع مطرح بوده و به زبان‌هاى اروپایى ترجمه شده بوده؛ اما فارسى‏زبان از دانستن قانون محروم بود! در سال‌هاى اواسط ریاست جمهورى به این نکته توجه کردم که ما چرا قانون را ترجمه نکردیم. یک جمعى را صدا کردم، گفتم بیایید همت کنید قانون را ترجمه کنید. یک حکمى داده شد و رفتند دنبال این کار. خوب، این کارها عشق لازم دارد؛ با حکم و با فرمان انجام نمی‌گیرد. در همین اثنا به من خبر دادند که این کتاب ترجمه شده و  (به نظرم کتاب حدود هشت جلد است) کتاب مرحوم هژار را آوردند. من کتاب را که خواندم، حالا ما نه از پزشکى سررشته داریم، نه نشسته‏ام این کتاب را با متن عربى قانون تطبیق کنم، دیدم هر کسى این کتاب را بخواند، حقاً و انصافاً در مقابل استحکام و استوارى این نثر زیبا سر تعظیم فرود مى‏آورد. من البته ایشان را نمی‌شناختم، پرسیدم، گفتند ایشان کُرد هستند. بعد هم چند سال قبل اطلاع پیدا کردم ایشان از دنیا رفتند.

یا با بعضى از شعراى کرد آشنا هستم که مرحوم ستوده، سید بزرگوار، از جمله آنهاست که شاعر خیلى خوبى هم بود. با ایشان از اوایل انقلاب تا همین اوقاتى که ایشان مریض شد و آمد سنندج ماند و همین جا هم ظاهراً از دنیا رفت، انس و آشنایى پیدا کردیم. یا مرحوم گلشن کردستانى که قبل از اینکه خودش را ببینم، شعرش را دیده بودم و خودش را هم از نزدیک مشاهده کردم. این آشنایى‏هاىِ فی‌الجمله هست و شخصیت فرهنگى مردم کرد، به عنوان یک حقیقت ثابت و روشن در ذهن بوده، اما امروز از نزدیک یک نمایشگاه از ظرفیت نیروی انسانی کردستان را این‌جا در واقع من ملاحظه کردم و این براى من بسیار مغتنم و ارزشمند بود.

آقا یک جایی در صحبت‌هایش هم گفت: در این دو روزى که از حضور من در کردستان گذشته، بیش‌تر غلبه با توصیف دلیرى‏هاى مردم کرد بوده است لیکن حقاً و انصافاً من این جور یادداشت کردم که زیبایى‏هاى دیگر این مجموعه انسانى و این بخش جغرافیایی کشور، بر جنبه دلیرى و شهامت و شجاعت این مردم که یکى از خصوصیات‌شان است، غلبه دارد. زیبایى‏هاى زیادى در این استان هست: اخلاق خوش، صداى خوش، طبیعت زیبا، شعر لطیف، ادبیات والا، فکر روشن، دل باایمان.

از بین همه این بخش صحبت‌های آقا حواسم پیش آن کلمه «یادداشت» بود. دوست داشتم بدانم ایشان یادداشت روزانه می‌نویسد یا نت‌برداری می‌کند یا یادداشت سخنرانی‌اش بوده. اصلاً کی وقت می‌کنند برای یادداشت نویسی. فقط در سفر می‌نویسند یا کار هر روزشان است… این کنجکاوی یادداشت آقا داشت خفه‌ام می‌کرد که ایشان گفت: نظام جمهورى اسلامى مطلقاً با نگاه تبعیض‏آمیز نگاه نمی‌کند، نه به کردستان و نه به هر نقطه ویژه دیگرى در سرتاسر کشور. اینکه ما بارها تکرار کردیم که تنوع اقوام را ما براى کشورمان یک فرصت به حساب مى‏آوریم، این یک حقیقت است این را به طور قاطع من اعلام می‌کنم. نه امروز هست، که من از نیت خودم و دل خودم حرف می‌زنم، نه در طول زمان‌هاى گذشته چنین چیزى بوده. نظام جمهورى اسلامى محور قضاوتش اسلام و ایرانى بودن است؛ اسلام و ایرانیت.

چه حالی دارند می‌کنند این سردبیران روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها با این همه تیتر یکی که آقا برای خبرهای‌شان درست می‌کند.

یک جای دیگر صحبت‌شان هم به عقب‌ماندگی کردستان اشاره کردند و ریشه‌اش که برمی‌گشت به سیاست‌های پهلوی‌ها و قاجار و من باز درگیر کلمه‌ای فرعی در آن صحبت شدم: …همین روزها کتابى دست من است، دارم می‌خوانم که انسان واقعاً حیرت می‌کند. کو آن غرور ملى؟! کو آن عزت ملى؟! کو آن احساس افتخار به ایرانى بودن؟! کو آن تکیه‏ به این ملتى که این همه گذشته و میراث تاریخىِ شرافتمندانه دارد؟! هیچکدام در دوران رژیم طاغوت وجود نداشت؛ پهلوى‏ها یک جور، قبل از او قاجارها یک جور دیگر؛ یکى از یکى بدتر. نظام جمهورى اسلامى این بساط‌ها را به هم زده.

«کتاب»ی که دست آقا است، چیست؟ این روزها یعنی کدام روزها یعنی در سفر یا قبل از آن؟ یعنی ایشان هم مثل من که کتاب «دشتبانِ» احمد دهقان را و آقای فتاحی که کتاب « شمایل مانا» را با خودمان آورده ‌بودیم تا شب‌ها بخوانیم، برای خودش کتاب آورده بخواند؟

آقا دعا کرد که این جلسه براى آینده کردستان و آینده کشور با توفیق الهى منافع بزرگى را به همراه داشته باشد و با یک صلوات جلسه تمام شد.

برگزیده‌های استان کردستان بی آن‌که شلوغی مراسم‌های دیگر را درست کنند از سالن خارج شدند. بعضی هم سمت سن رفتند تا نامه‌ها و طرح‌های‌شان را بدهند. ما هم از سالن زدیم بیرون. کنار در ورودی حاج‌آقای پیش‌نماز را دیدم که بین شیشه عطر و مهر و خودکار و وسایل‌های اضافی شرکت کنندگان، دنبال فندکش می‌گشت و البته پیدایش کرد.

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر …

یک دیدگاه

  1. با سلام ، فونت مطالب این سایت مناسب نیست . برای مطالعه ، چشمانم اذیت میشه .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *