خانه / یادداشت / تو نمی‌توانی شاه حیوانات باشی وقتی هیچ حیوانی باقی نمانده باشد

تو نمی‌توانی شاه حیوانات باشی وقتی هیچ حیوانی باقی نمانده باشد

به بهانه مناظره‌های انتخاباتی

جنجال‌های دو دوره قبل انتخابات ریاست جمهوری را به یاد می‌آورم. آن «بگویم بگویم»هایی که مملکت را مثل زلزله تکان داد و آن اشاره‌های سر بسته به دست‌های پشت پرده. سال‌ها از زبان مردم می‌شنیدم و هنوز می‌شنوم در مورد کاخ‌های نامرئی در میان بیابان‌های بی‌آب و علف که استخرهایش با بازوهای بزرگ مکانیکی در سراسر کاخ می‌خزند و پیش پای هر کسی که اراده کرده تنی به آب بزند، فرود می‌آیند. در مورد ماشین‌هایی که آنقدر گرانند و آنقدر سریع که به چشم امثال من نمی‌آیند. در مورد بسیار بسیار چیزهای دیگر. از وام‌هایی که رقم‌هایشان در ماشین حساب چون منی جای نمی‌گیرد و زمین‌هایی که خیره شدن به طول و عرض‌شان، سوی چشم مرا نیز با خود می‌برند. از آدمهایی که هیچ کجا نیستند و همه جا هستند.

به یاد می‌آوردم که چیز زیادی از تمام آن بگویم بگویم‌ها دست مرا نگرفت و این داستان‌ها ماندند و من و تنهایی‌هایی که بالاخره باید یک جوری پر می‌شدند. انگار برای رای گرفتن از مردم همان بگویم بگویم‌ها کافی بود و لازم نبود در واقعیت چیزی گفته شود. اما حالا انگار این حنا هم رنگ خود را از دست داده است و مدعیان اینبار می‌بایست چیزهایی را می‌گفتند. انگار می‌بایست پته هم را روی آب می‌ریختند. در دوره قبل باز هم اندکی مماشات می‌کردند و حرف‌های‌شان را یکی در میان قورت می‌دادند و نمی‌گفتند. در دوره قبل انگار تا مناظره‌های آخر هم صبوری به خرج می‌دادند ولی در این دوره از همان ابتدای کار شمشیر را از رو بسته بودند و انگار افسون جنگ مدهوش‌شان کرده بود که عنان از کف داده، کار را از حد گذراندند.

به یاد می‌آورم ببری را که در داستان «ببری که می‌خواست شاه باشد» یک روز صبح از خواب بیدار می‌شود و می‌گوید قصد کرده که شاه بشود. همسرش با احتیاط به او خاطر نشان می‌کند که خدا مرگش بدهد، در حال حاضر شیر به تخت سلطنت تکیه زده است. این حرفش ببر را به خشم می‌آورد. «ما تغییر می‌خواهیم. این چه وضعیتی است در این مملکتِ جنگل؟ جانوران صبح و شب ناله می‌کنند و زوزه می‌کشند برای ایجاد تغییر.» همسر ببر توله‌اش را در آغوش می‌گیرد و کمی گوش‌هایش را تیز می‌کند تا بلکه او هم صدای فغان جانوران را بشنود که نمی‌شنود. دست آخر ببر راه می‌افتد و با هیاهوی بسیار به سوی لانه شیر می‌رود و در آنجا معرکه‌ای به راه می‌اندازد که ای شیر بی‌لیاقت بیا بیرون که شاه آمده است. بیا بیرون که امشب ماه به افتخار سلطنت من  با رنگ زرد و خط‌های سیاه در آسمان ظاهر می‌شود. شیر که در خواب ناز است با صدای همسرش بیدار می‌شود که به او می‌گوید برخیز ای مرد فلان و بهمان که شاه به دیدن تو آمده. «شاه آمده؟ باشد. بلند می‌شوم. ها؟ شاه که منم»

شیر از لانه بیرون می‌جهد و با ببر گلاویز می‌شود و چنان گرد و خاکی به پا می‌شود که چشم چشم را نمی‌بیند و دست، پا را نمی‌شناسد. حیوانات جنگل نیز به معرکه می‌رسند و هر کسی چیزی می‌گوید و از کسی طرفداری می‌کند و بحث‌شان بالا می‌گیرد و افسون نزاع آنها را نیز مدهوش می‌کند و یکی یکی به گردباد جنگ تن می‌دهند. یکی می‌گفت زنده باد شیر. دیگری می‌گفت ببر قهرمان. یکی می‌گفت کی به کی‌ست؟ و موش کور بی‌نوا در آن معرکه به دنبال عینکش می‌گشت. این جدال تا شب به درازا می‌انجامد و وقتی گرد و خاک بلوا فرو می‌نشیند، ببر زخمی و تنها خودش را میان تلی از حیوانات مرده می‌یابد. همه مرده‌اند و «تو نمی‌توانی شاه حیوانات باشی وقتی هیچ حیوانی باقی نمانده باشد.»

شاه بودن چقدر ارزشمند است؟ و دوباره به یاد می‌آورم داستان‌هایی را که از زبان مردم می‌شنیدم از دولت‌مردانی که سهم‌شان از سفره انقلاب از کل مایملک خاندان من و اجداد من و حتی آنهایی که در آینده ممکن است از نسل من بیایند بیشتر شده و از کسانی که از به دست آوردن انحصار کالای بی‌ارزشی همچون سیگار، پول‌هایی را برای خود تل‌انبار کرده‌اند که از اهرام ثلاثه مصر هم بالا می‌زند.

و به یاد قهرمانان یونانی می‌افتم که افسوس‌شان در طول تاریخ پیچید، وقتی پس از فتح شهر تروی به خانه باز می‌گشتند ولی غرور و افتخار فتح را همراه خود نداشتند. ارمغان‌شان نفرینی بود که همچون سایه‌ای نحس از پی کشتی‌هایشان روان بود.  آنان کار را از حد گذرانده بودند. زیاده روی کردند. حرمت معابد خدایان را شکسته و خشم زئوس را برای خود به ارمغان آوردند. می‌دانستند که این گناهان روزی گریبان‌شان را خواهد گرفت. به مانند آگاممنون که پس از بازگشت، به دست همسرش کشته شد و مانند اودیسه که بیست سال دربدری کشید و پس از گذشتن از دنیای مردگان توانست راه خانه‌اش را بیابد و مرهمی برای خشم خدایان پیدا کند و مانند منلئوس که راهش کج شد و به مصر رفت و آشیل و خشم آشیل. کاش هومر باز هم زنده بود و از خشم آشیل برایمان می‌گفت. و تلماک…

با خود فکر می‌کنم، نمی‌ترسند این آقایانی که اینطور به هم حمله می‌برند و برای پیروزی هیچ مرزی نمی‌شناسند؟ نمی‌ترسند از تلماک که از خاکسترهای شهر سوخته‌ی تروی سر بر آورد و پایه‌های امپراطوری روم را بنا نهاد؟ امپراطوری‌ای که بلای جان یونانی‌ها شد؟ نمی‌ترسند از منیاتور که حاصل وسوسه پدرش مینوس بود و در آخر او را به انجام کارهایی دهشتناک واداشت و همچون بلایی شوم سایه‌اش را بر روی زندگی او گستراند؟ کاش فردوسی زنده بود و باز به یادمان می‌آورد که چگونه رستم به پای حفظ سنت پهلوانی‌اش و برای شکست اسفندیار رویین تن، حاضر شد جان و خانواده‌اش را فدا کند و نخواست در برابر اسفندیار شکست بخورد و برای دانستن رمز کشتن او از زندگی خودش و زندگی خاندانش نیز گذشت. نمی‌دانند این آقایان که اگر خودشان را می‌خواهند به کشتن بدهند حداقل با جان مردم نمی‌بایست بازی کنند؟ چه سخت است مردن در معرکه و چه سخت‌تر مردن در معرکه‌ای سیاسی که صاحبانش خودشان را در خانه‌ای امن مخفی کرده‌اند.

به یاد فیلمی می‌افتم که سالها پیش دیده بودم از جلسه‌ای که در آن مرحوم صابری فومنی (گل آقا) داشت سخنرانی می‌کرد و رییس جمهور و معاون اولش با خنده‌های گشادشان نشان می‌دادند که چقدر در برابر نیش و کنایه‌های او به خودشان مسلط هستند. او درباره نزاع خیابانی‌ای می‌گفت که دو مرد قوی هیکل به راه انداخته بودند و داشتند با هر چه دم دستشان بود و هر چه در توان‌شان، همدیگر را می‌دریدند. او خودش را میان این دو می‌اندازد تا به اصطلاح میانجی‌گری کرده باشد و با آن هیکل لاجانش آنها را از هم جدا کند اما به جز چند کبودی و کوفتگی و پیراهن نویی که جر خورد، چیزی دست‌گیرش نشد. او خودش را ملامت می‌کرد که آخر مرد حسابی این دو نفر هم وزنشان از تو سنگین‌تر است هم قدشان و احتمالاً فهم‌شان. خودشان می‌دانند دارند چکار می‌کنند و لابد چیزی بین‌شان پیش آمده که این حد از خشونت را روا می‌دارد. به تو چه ربطی داشت که مداخله کردی و اینطور خودت را به زحمت انداختی و دست آخر آنها با دو تا ماچ و بوسه قضیه را فیصله دادند و تو ماندی و پیرهن پاره و چشم باد کرده و درد.

پی نوشت: داستان «ببری که می‌خواست شاه باشد» اثری‌ست از «جیمز توربر» که در نشریه نیویورکر و در سال ۱۹۲۷ منتشر شد و بعدها «جو هی یون» این داستان را به صورت مصور و برای کودکان دوباره منتشر کرد. داستان «ایلیاد» و «اودیسه» نوشته هومر و «تلماک» نوشته ویرژیل است و داستان «مینیاتور» در کتاب «نسبنامه خدایان» اثر «هیسیود» آمده. داستان آگاممنون در سه‌گانه‌ای با نام «اورستیا» نیز آمده که نوشته «آیسخلوس» است. «شاهنامه» و «فردوسی» را همه می‌شناسیم.

همچنین ببینید

یک مشرک مدرن در خانه‌ی پیامبر

داستان ما مسلمانان و زندگی در عالم مدرن، هر روز ماجرایی دارد. مسلمانیم و در …

۲ نظرات

  1. سلام چطور می توانم داستانم رو برای شما بفرستم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *