خانه / روایت / کاتماندو

کاتماندو

روایت نپال

«کاسث مانداپ» نام این پایتخت دوهزار ساله‌ست. در زبان سانسکریت کاسث یعنی چوب و مانداپ هم به معنی سایه سار است. لابد خانه‌های چوبی بیشمار این شهر و سایه‌های وسیعش دلیل این نامگذاری باشد. تلفظ کاسث مانداپ هرچقدر برای ما سخت باشد برای اهالی این محل هم همین طور است. انگاری بخاطر همین اینقدر مردم دست به سر و رویش کشیدند که ما سالهاست بجای کاسث مانداپ نام «کاتماندو» را می‌شنویم. در مورد فرهنگ و فضای زندگی مردم در نپال بعداً خواهم نوشت اما عجالتاً اینکه کاتماندو  پایتخت نپال از قدیمی‌ترین شهرهای شرق آسیاست که مدرنیته و توسعه اقتصادی سال‌ها زور زده تا با زحمت و از لابلای دره‌ها و دامنه‌های پست و بلند هیمالیا  خودش را به این شهر تحمیل کند اما توفیقی نیافته. زندگی مردم نپال هیچ چیزش به زندگی امثال ما شبیه نیست. فقر مطلق مردم را به چشم می‌توان دید و اگر بخواهیم به آمار رجوع کنیم همین که بدانیم نپال از لحاظ توسعه اقتصادی صد و هشتاد و هفتمین کشور دنیاست کفایت می‌کند.  در این بین اما راه برای توسعه سیاسی هموارتر بوده. حکومت پادشاهی دویست و چهل ساله پادشاهان هندو در سال دوهزار و هشت با مبارزات چندین ساله حزب مائوی نپال برچیده شد و مجلس تشکیل شد. مائوئیست‌ها از همان سال تا امروز همه کاره‌ی نپال شدند و گرچه رئیس جمهوری که توسط مجلس انتخاب شده از این حزب نبوده اما در عمل بخاطر تسلط مائوئیست‌ها کاری از پیش نبرده. در چند ماه گذشته مجلس توانسته قانون اساسی تصویب کند و حالا امروز یعنی سیزدهم می دو هزار و هفده بعد از بیست سال قرار است در بخش هایی از نپال انتخابات شوراها برگزار شود.

از دیروز که وارد فرودگاه «تریپهووانِ» کاتماندو شدیم همه از «اِلِکشن» یا همان انتخابات حرف می‌زدند. میوه فروشی که موزهایش را گران بهمان انداخت گفت: بیشتر بخرید چون فردا همه جا بخاطر انتخابات تعطیل است. «اِکسچِنج هاووس» یا همان صرافی گفت: بیشتر پول چِنج کنید چون فردا تعطیل است و  خلاصه همه از انتخابات می‌گفتند. ما در اوج تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری تهران را ترک کردیم.  تقریباً همزمان با مناظره سوم؛ و حالا اینجا در کاتماندو وقتی می‌شنوند که ما هم در آستانه انتخاباتیم و آنهم ریاست جمهوری چنان سوت می‌کشند که انگار باور ندارند این شتر درِ خانه آنها هم خواهد خوابید. راستش را بخواهید دیروز قصه انتخابات نپال برایم جذاب نبود اما امروز اوضاع فرق کرد. کاتماندو آماده باش بود. نوعی حکومت نظامی توام با آرامش. هر طرف که چشم می‌چرخاندیم پلیس بود که از چوب و باتوم دستشان بود تا اسلحه کمری و جنگی. کنار هتل ما صندوق رای بود. نسبتاً شلوغ و بی نظم. پایین‌تر که رفتیم صندوقی بود شبیه حسینیه ارشاد ما. تا چشم کار می‌کرد جمعیت جلوی ساختمان تجمع کرده بودند. بی‌نظم و بهم ریخته و آشفته. دیروز و امروز، از تبلیغات نامزدها عکس گرفته بودم اما دوست داشتم از محل رای‌گیری هم عکس بگیرم. به محض رسیدن به تجمع مردم یکی از ماموران اشاره کرد که نمی‌توانیم داخل برویم. با احسان حسینی‌نسب برای چند نفرشان توضیح دادیم که روزنامه نگاریم.  ایران در آستانه انتخابات است و می‌خواهیم از انتخابات شما گزارش بنویسیم اما باز هم  اجازه عکاسی و ورود به ما ندادند. ناچار راه افتادیم برویم برای دیدن معبدها. اما کاتماندو امروز انگاری شهر ارواح بود. خبری از ریکشا و تاکسی نبود. سه چهار کیلومتر رفتیم به امید پیدا کردن ماشین اما سر از یک حوزه رای‌گیری دیگر درآوردیم. شلوغ‌تر و بزرگتر از قبلی بود. معبد میمون‌ها را به چشم می‌دیدم اما وسیله‌ای نبود که ما را به آنجا برساند. چاره‌ای نبود. خسته و عرق کرده از گرما و پیاده روی طولانی نشستیم به تماشای مردم. حوصله‌مان که سررفت چپیدیم توی تک مغازه‌ای که باز بود. از روی میز زن فروشنده، روزنامه را برداشتم.  تمام صفحه اول مربوط به انتخابات بود. برگشتیم سمت هتل.  با این که چند ساعت گذشته بود اما همچنان مردم حوالی صندوق‌ها مجتمع بودند. ماشین‌های نظامی دسته دسته نیروهایشان را جابجا می‌کردند و در مجموع تنها خونی که در رگهای خشک شهر می‌چرخید ربطی به انتخابات داشت. دیروز هم موقع پیاده شدن از هواپیما یک غول بی شاخ و دمِ پرنده دیدیم که داشت ماشین‌ها و نیروهای «UN» را پیاده می‌کرد. وقتی به صندوق کنار هتل رسیدیم شروع کردیم با مردم حرف زدن. میزان زمان مکالمه‌مان بستگی به زبان فهمی ما داشت. با بعضی ادم‌ها سوال و جواب‌هایی در مورد انتخابات می‌کردیم که برای ادامه بحث به انگلیسی آچمز می‌شدیم. کارمان راحت بود.  یک تشکر خشک در معیت یک لبخند و بلافاصله سراغ نفر بعدی. بعضی‌هاشان با تمسخر از مائوئیست ها حرف می‌زدند و سرخوش از انتخابات و این فرصت از لحظه‌شان لذت می‌یردند. غروب که برگشتیم هتل صندوق‌ها خلوتِ خلوت بود. برعکس ما، نپالی‌ها برای مشارکت روند نزولی داشتند. همان صبح تا ظهر کارشان را کرده بودند و مسئولانشان را برای تمدید زمان رای‌گیری آزار نداده بودند. از رزروشن هتل در مورد انتخابات پرسیدم.

با ذوق و شوق کلی حرف زد و در جوابم روزنامه را سمتم گرفت که بخوانم. آمدیم توی اتاق. تلویزیون نپال و تمام کانال‌هایش از شبکه خبری تا شبکه فیلم هندی و رقص آواز  همه داشتند در مورد انتخابات برنامه پخش می‌کردند. حمل صندوق‌ها توسط نیروهای نظامی با اسکورت مسلح و هرچیزی, را هم که امروز ندیده بودیم، از تلویزیون دیدیم. یکی از شبکه‌ها داشت زیر نویس شمارش آرا را می‌داد و من هنوز در عجبم که در کشوری که سه منطقه را امروز رای‌گیری کردند و بقیه مناطق را یک ماه بعد می‌خواهند رای‌گیری کنند چطور یکی دوساعته  شروع به اعلان لحظه به لحظه شمارش آراء کردند. آن هم انتخاباتی مثل شورای شهر ما با n نفر کاندیدا.

حالا آلان ساعت نزدیک دوی شب شده. احسان چند دقیقه‌ای‌ست که خوابش برده و من شکنجه‌وار با موبایل در مورد انتخابات نپال می‌نویسم.  سعی می‌کنم از ذوق و شوق مردمی بنویسم که در ابتدای راه رسیدن به حداقل‌ها هستند.  قطعاً در مخیله‌شان هم نمی‌گنجد در جای دیگری از این دنیا دموکراسی حکومت احمق‌ها نامیده می‌شود اما چنان شادند که گویی یادشان رفته در آوریل دو هزار و پانزده زلزله مهیب هشت و یک دهم ریشتری ویرانه‌ی با شکوهشان را ویرانه‌تر کرده و لابد خبر ندارند که بر اساس اعلام دانشمندان کمبریج، کاتماندو، همان شهر دوست داشتنی شان، سه متر به سمت جنوب حرکت کرده. مردم دره‌ی زیبای کاتماندو نمی‌دانند همان روزی که شهرشان سه متر لغزید تکانه‌های زلزله باعث سقوط بهمن در اورست با چندصد مایل فاصله از کاتماندو شد.  دلشان شاد است و با هم مهربانند و قطعاً نمی‌دانند پسرک جوان ایرانی که مهمانشان شده، خواب از چشم‌هایش رفته و دلزده از دعواها و تهمت‌ها و جدل‌های مثلاً رجال سیاسی کشورش حسرت حال و روز و آرامش‌شان را می‌خورد. حسرت روزهایی که اختلاف نظرها و سلیقه‌های سیاسی، همدلی مردمش را خدشه دار نکرده بود.

همچنین ببینید

دیدارِ باکلاس‌ها

اردیبهشت سال هشتاد و هشت همراه رهبر انقلاب بودم در سفرشان به کردستان برای نوشتن. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *