خانه / داستان / تبلیغات به جای ادبیات!

تبلیغات به جای ادبیات!

نقد رمان « ما این جا داریم می‌میریم‌» نوشتة مریم حسینیان ۳

«ما اینجا داریم می‌میریم» از یک منظر، نمونه ای کامل و تمام عیار است از آثاری که می توان نام شان را «داستان‌هایی برای نخواندن» گذاشت. داستان‌هایی که به جای روایت قصه و خلق تجربه‌ای معین، هرچند کوچک و ساده، می‌کوشند با دست‌اندازی به تمهیدات گوناگون، آگاهانه یا از سر نابلدی، کولاژی از عناصر نامربوط و به ظاهر پیچیده را به اسم داستان در اختیار مخاطب بگذارند؛ و به این ترتیب مخاطبی را که به درستی تحمل خواندن و پیگیری چنین اثری را ندارد به این اشتباه بیندازد که نکند مشکل از دانش و درک محدود او است و نه کتاب! در ادامه می‌کوشم دلایلم را برای اثبات ادعایم توضیح بدهم.

اولین مشکلِ «ما داریم اینجا می‌میریم» تعدد راوی‌هاست. کتاب با راوی اول شخص شروع می‌شود. راوی کیست؟ نمی‌دانیم!. صفحه بعد و خیلی زود، راوی به دانای کل محدودی تغییر می‌کند که درباره گوهر و پری (دو خواهر، یکی ترشیده و یکی مطلقه) توضیحاتی می‌دهد. بعد دوباره راوی اول شخص می‌شود که اینبار می‌فهمیم پری است. تا پایان کتاب هر بخش عموماً چند راوی دارد و روشن نیست چرا همه کتاب یک راوی ثابت ندارد و مثلا تغییر از راوی اول شخص به دانای کلِ محدود چه اثری روی پیشبرد قصه و نزدیک شدن مخاطب به آدم‌های داستان دارد؟ این‌طور نیست که فقط با روایت اول شخص پری روبرو باشیم؛ حتی در نیمه دوم کتاب شخصیت‌های فرعی و بی‌کارکردی مثل سیروس (برادرزاده گوهر و پری) هم راوی می‌شوند و تا انتهای کتاب مخاطب با روایت آدم‌های جدید روبرو می‌شود که اهمیت چندانی در داستانِ نداشته کتاب ندارند و به راحتی می‌شود آنها را کنار گذاشت. مشکل اصلی این جابجایی‌های مدام و مکرر راوی این است که مخاطب باید با آغاز هر فصل و حتی آغاز از هر بخش که با سه تا ستاره جدا شده است، مدت زمانی را صرف تشخیص راوی کند و این یعنی خلل در همراهی و همدلی مخاطب با «قصه» و شخصیت‌های آن. ادبیات معادلات دیفرانسیل نیست و قرار نیست مخاطب برای فهم روابط شلوغ  و نه لزوماً پیچیده داستان، مغزش را به کار بیندازد که این خود به منزله بیرون آمدن از داستان و بهم‌خوردن تجربه حسی مخاطب است.

گیرم کسی هم نوشته باشد این تعدد راوی به خاطر ایجاد چندصدایی است. اما منطق این رابطه (تعدد راوی مساوی است با چندصدایی) روشن نیست و در آثار بزرگان تاریخ ادبیات مثل داستایوسکی، بالزاک و دیگران، مثال نقض‌ بسیاری برای آن یافت می‌شود. این بزرگان با روایت‌هایی خطی و با یک راوی و خلق شخصیت‌های گوناگون و ماندگار در رمان‌هایشان چندصدایی را درس داده‌اند. در واقع این شخصیت‌ها هستند که اگر شکل گرفته باشند، حامل صدا هستند و نه لزوماً ازدیاد راوی. برای همین در مورد داستان مریم حسینیان نتیجه کار نه چندصدایی که هرج و مرج از آب درآمده است. از این شاخه به آن شاخه پریدن‌های مداومی که به خاطر فقدان قصه و شخصیت‌پردازی (درباره این دو مشکل بیشتر خواهم گفت) کلافگی مخاطب را مضاعف می‌کند.

بامزه‌تر‌ اینکه، لابلای این روایت‌های یک‌ در میان و در ادامه چند در میان و بدون الگو و نظم، موجودات کوچکی به نام پری‌های جنگلی هم حضور دارند. به ظاهر اینها قرار است بار سنگین «رئالیسم جادویی» کتاب را به دوش بکشند! و لابد به همین خاطر مبهم، نامتعین و غیرشفاف هستند. موجودات ناموجودی که در سرزمین آشپزخانه انسان‌ها گیر افتاده‌اند و مهمترین خاصیت‌شان در کتاب این است که مدام حرف‌های مثلاً شازده‌کوچولویی بزنند؛ موجوداتی لوکس و خوشگل! و صد البته بی‌ارتباط با قصه. جدای از اینکه ما را از قصه آدم‌های اصلی کتاب بیرون می‌آورند و به ریتم و کشش داستان آسیب می‌رسانند، کتاب را به شدت دوپاره کرده‌اند. آش آنقدر شور است که نویسنده در پایان کتاب با شعبده‌بازی «ماهرانه»‌ای آنها را با گوهر (دختر ترشیده و بدعنقی که خواهرش را از خانه فراری داده) روبرو می‌کند و عجیب‌تر اینکه گوهر حتی مسئولیت نگهداری این پری‌های خوشبختی را به عهده می‌گیرد. چه پایانی!

کتاب به جای قصه، توضیحاتی تکراری درباره آدم‌ها می‌دهد. نکاتی بی‌ربط که بار داستانی ندارند و تنها حجمی بالا از اطلاعاتی هستند که درباره افراد قصه داده می‌شود. بنابراین با یک پرگویی زنانه مواجهیم. با پرانتز‌های پشت سر هم و تودرتو که آنها را می‌خوانیم بدون اینکه انتظار داشته باشیم آنچه خوانده‌ایم به کاری بیاید. برای نمونه در آغاز کتاب به مهمانی زنانه‌ای اشاره می‌شود که پری قصد دارد آن را برگزار کند. بعدتر به جای توضیح خود موقعیت اشاره‌هایی به آن می‌شود. این حذف موقعیت آن هم وقتی مخاطب آماده شده با آن مواجه شود بی‌معنی است. از آن بدتر، خبر مرگ زن همسایه است که مبتلا به بیماری ام اس بوده و خودش را از جایی پرت کرده پایین. جدای از روایت نکردن این موقعیت که مایه خوبی هم دارد، نویسنده از سطح اخبار حوادث روزنامه‌ها فراتر نمی‌رود و به نقل «خبر» مرگ اکتفا می‌کند. در نتیجه مخاطب را از همذات‌پنداری با موقعیت‌ها و شخصیت‌های قصه محروم می‌کند.

این مشکل البته در جای جای کتاب هست؛ اینکه آدم‌های قصه بیرون از موقعیت و به صورت مونولوگ درباره خودشان و دیگران حرافی می‌کنند؛ مشکلی که به شخصیت‌پردازی کتاب هم آسیب‌ رسانده است. ما به جای دیدن واکنش شخصیت‌ها در موقعیت‌های  مهم کتاب با صفت‌هایی روبرو هستیم که یا راوی یا خودشان به خودشان نسبت داده‌اند. پر واضح است که چون همه اینها بیرون از داستان و موقعیت و فضا اتفاق می‌افتد باوری را در مخاطب ایجاد نمی‌کند.

«ما اینجا داریم می‌میریم» آشکارا نه شخصیتی دارد نه حتی تیپی. این‌طور نیست که اگر آدم‌های قصه‌ای به شخصیت نرسند لزوماً تیپ هستند. تیپ‌سازی یعنی توانایی ساختن ابعاد آشنا و مشترک یک نوع. مثلاً مژگان حتی در حد یک تیپ دانشجو پرداخت نمی‌شود. ما از دانشجو بودنش چیزی نمی‌بینیم. فرقش با مادرش که دانشجو نیست چه می‌تواند باشد؟ اینکه در دانشکده حلقه نقد داستان دارند چه اهمیتی دارد؟ اگر نمی‌گفتیم دانشجو است رفتارهایش فرقی می‌کرد؟

در واقع، دو شخصیت به ظاهر محوری کتاب، پری و گوهر، فاقد تشخص هستند. این امر در مورد شخصیت‌های فرعی مانند فهیمه و دخترش مژگان نیز صادق است. همه یک‌سره توی ذهن‌شان به هم بد و بیراه می‌گویند و در رفتارها و ویژگی‌های شخصی و حالات‌شان فرق چندانی با هم ندارند. برای همین اگر اسم شخصیت‌ها را حذف کنیم، سخت بشود از روی تفاوت‌هایشان آنها را تشخیص داد؛ حتی فهیمه که زنی خانه‌دار است و فکر می‌کند پری دارد شوهرش را هوایی می‌کند، از یک طرف مجله موفقیت می‌خواند و از یوگا حرف می‌زند و برای ورزش به پارک می‌رود و از طرف دیگر شوهرش را به خاطر ترک نماز صبح و هیئت نرفتن سرزنش می‌کند؛ حتی در ذهنش برای شوهرش آرزوی مرگ هم می‌کند؛ هرچند زود حرفش را پس می‌گیرد و پشیمان می‌شود. بعد همین فهیمه وقتی از پری حرف می‌زند هرچه از دهانش درمی‌آید می‌گوید. کاملاً مثل خود پری. یا مژگان که دانشجوی دانشگاه تهران است و می‌خواهد به روحانی رای دهد باز مثل بقیه زن‌های کتاب پرحرف است و با یک فال قهوه دگرگون می‌شود ولی همچنان لیچار بار این و آن می‌کند و در آرزوی آن است که بدون نگرانی از نگاههای قضاوتگر مادرش غش غش بخندد! از طرفی هیچ‌کدام از شخصیت‌ها سیری را طی نمی‌کنند. پریِ آغاز کتاب با پایان کتاب فرق چندانی نکرده است. بقیه‌شان هم همین‌طور. نه گذاری اتفاق می‌افتد نه تغییری. آدم‌ها همه تخت و یک‌بعدی، بی‌آنکه تغییری بکنند دور خودشان می‌چرخند و تنها مخاطب را خسته و سردرگم می‌کنند.

«ما اینجا داریم می‌میریم» یک روایت زنانه و البته ضدزن است. بیشتر زن‌های کتاب فحاش و هتاک هستند. شکست‌خورده و مغموم و درب و داغان. همه‌شان به همدیگر بدبین هستند و جز لیچار گفتن ویژگی مهمی ندارند. نهایت کنش‌مندی زن‌های قصه در مژگانی متجلی است که طرفدار روحانی است و برای تبلیغات شال بنفش سر می‌کند و به مردم تراکت می‌دهد! «انتخابات» هم بی‌ربط با اثر است و هم کاملاً مستقل از آدم‌های قصه؛ یک‌جور سوءاستفاده فرامتنی است برای جبران کاستی‌های فراوان کتاب. علاقه توصیف شده بین مژگان و همکلاسی‌اش (حمیدیان) هم آبکی است. با آن پایان کمیک که معلوم می‌شود پسر جوان به خاطر خانواده سنتی‌اش تراکت جلیلی پخش می‌کرده؛ مژگان وقتی تراکت پخش کردن او را برای جلیلی می‌بیند، دیگر به پسرک محل سگ نمی‌گذارد. اما پسرک قلباً طرفدار روحانی است و برای اثبات عشقش حتی رأی خودش را به روحانی جلوی مژگان توی صندوق می‌اندازد تا سوءتفاهم برطرف شود و طبق پیش‌بینی فال قهوه (تقریباً همه پیش‌بینی‌های مبتنی بر فال قهوه محقق می‌شوند) به هم برسند!

اشارات مکرر به انتخابات ۹۲، بیش از آنکه تمِ سیاسی به اثر بدهد، تقلیل داستان به ابزاری تبلیغاتی است و چه حیف که نویسنده به بهایی کم این جفای دور از انصاف را در حق ادبیات و مخاطبان محدودش روا داشته است. چه اینکه اطلاعات و نگاهی که نویسنده کتاب به انتخابات دارد فراتر از اخبار روزنامه‌ها و بحث‌های شبکه‌های اجتماعی نیست و آن قدر رو و جانبدارانه طرف کاندیدای محبوبش ایستاده که گویی نوشته شده تا در کشاکش انتخابات ۹۶ دست کم به سبد رأی دولت کمکی کرده باشد: «طفلک ۱۰ دقیقه ایستاد و آهسته درباره حسن روحانی برایم حرف زد. گفت آدم خوبی است. روی سیاست خارجی بیشتر می‌خواهد مانور دهد. راستش از حرف‌هایش چیزی نفهمیدم، ولی شال بنفشی که آورد برایم خیلی قشنگ است. چند تا دست‌بند بنفش هم آورده بود. گفت بدهم به دوستانم… شبنم هم مرا به کمپین «من سرهنگ نیستم» دعوت کرده است…»

وقتی این رویکرد را در برابر نگاه سوپرتیپیکال نویسنده به مذهبی‌ها که از گفت‌گوهای کلیشه‌ای تلویزیون با مردم در راهپیمایی‌ها فراتر نمی‌رود قرار می‌دهیم این باور در ما جدی‌تر می‌شود که بیش از آنکه ادبیات برای نویسنده مسأله باشد کار سیاسی و موضع‌گیری‌های گل‌درشت و دوقطبی‌سازی‌های قلابی بین مردم برایش اصالت داشته است:«فروشنده لبخندی زد و گفت: مردمی که شهید دادن می‌دونن به کی رأی بدن که خون شهدا پایمال نشه. برو دختر جان، برو مزاحم کسب ما نشو. امثال شما بودین که سه چهار سال پیش، روز عاشورا به خون امام حسین بی‌حرمتی کردین. حالا هم ریخت و قیافه خودتو نگاه کن، بزک دوزک کردی که تبلیغ کنی؟»

پشت جلد کتاب متنِ تبلیغی-تهییجیِ عجیب و غریبی درباره رمان دوم مریم حسینیان نوشته شده است. حال آنکه عقل می‌گوید با حلوا حلوا کردن دهن شیرین نمی‌شود و با بستن تعابیری چون «فانتزی»، «رئالیسم جادویی» و امر داستانی «مدرن» به ناف کتابی که هنوز چند کیلومتر تا اول راه فاصله دارد شاهکار خلق نمی‌شود. آنکه توانی داشته باشد و عرضه‌ای خودش را پشت این واژه‌های «شیک» و «گنده» قایم نمی‌کند و آنکه این پیام بازرگانیِ کاسب‌کارانه را پشت کتاب نوشته ادبیات را با دکان اشتباه گرفته است وگرنه کسی که هنری داشته باشد عوضِ فریب و شانتاژ آن را متواضعانه عرضه می‌کند و اجازه می‌دهد حدِ کارش را «زمان» و «مخاطب» تعیین کنند که این هر دو داوران نهایی و حقیقی هنر و خاصه ادبیات هستند.

همچنین ببینید

فنجان خالی آقای روزبه معین

 بی تردید برای سنجش عیار هر اثر ادبی و یا هنری،  معیارهای نوشته و نانوشته‌ای …

یک دیدگاه

  1. عجب نقد بی کیفیتی … هم طولانی هم پر از غلط فاحش دیدگاه منتقد. فارغ از خوب یا بد بودن کتاب ولی نقد بسیار شلوغ و بدی بود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *