خانه / شعر / دربه‌در در پیِ کشف و شهود

دربه‌در در پیِ کشف و شهود

بازخوانی و نقدِ «تسکینِ» سیّدرسول پیره ۲

شهود، اصل شعر است. شهود، کشف ناپیدایی‌های جهان در پس پیداهاست؛ کشف غایبان جهان که پشت حاضران پنهان مانده‌اند، کشف حقایق کتمان‌شده در آن‌سوی وقایع، کشف و احضار نادیده‌ها در انبوه روزمرّگی‌ها.

شهود شاعر معاصر امّا از عرصه‌ی مجرّدات و ذهنیات به عرصه‌ی زندگی عینی متوجّه شده است. دیگر دوش ملائک در می‌خانه نمی‌زنند و گل آدم را سرشته نمی‌کنند و به پیمانه نمی‌زنند!

«سیّدرسول پیره» نه «حافظ» است نه اهل می و باده‌ی ازلی و ابدی‌ست و نه با ملائک سَر و سِر دارد! او شاعری‌ست اهل همین آبادی، همین زمین. پس کشفیات او در همین دور و برها صورت می‌گیرد:

«شاید این گُل‌دان بنفشه‌ی پشت پنجره

دل‌تنگی‌های یک روز مادرم باشد

شاید آن اذان دور

نفس پاک صاحب‌دلی همین نزدیک …

و شاید همه‌ی چشم‌هایی که برایت گریسته‌اند

شاخه‌های درختی باشند

که از بهار بیرون مانده».

«تسکین» پُر است از شهادت‌های شاعرانه‌ی «پیره». او در پشت هر شیء شخصیت و ظرفیت شاعرانه‌ای می‌یابد و در زبانی نَرم و با ضرب‌آهنگی کُند و کش‌دار آشکار می‌سازد. این ریتم و موسیقی بی‌تپش و بدون فراز و فرود، سراسر «تسکین» را به مکاشفه‌ای پرحوصله بدل ساخته است که مخاطب باحوصله را تا انتها با خود می‌برد:

«پرنده آن لغت تنها بود

که ناگاه از دهان آسمان پرید

من

برای قفس‌های خالی دانه پاشیدم».

«ابری مثل آخرین رفیقم کنارم نشست و بارید

من حرفی برای گفتن نداشتم

حتّی یک چتر!».

مخاطب «تسکین» شاید در لحظاتی کم‌شمار با ابهام و گنگی مضامین روبه‌رو شود، امّا این را می‌توان به حساب شهادتی گذاشت که تنها نصیب شاعر بوده و از چشم گروهی از مخاطبان پنهان مانده است. راستی ما مگر تمام فرازهای شعری «حافظ» و «بیدل» و «نیما» و «سپهری» را فتح می‌کنیم؟!

چگونه می‌توان برای دختری که مثل برف زمستان بر سقف خانه‌ی «پیره» نشست، جعبه‌ی مدادرنگی فرستاد و منتظر نقّاشی سیاه او ماند؟!

پرداخت‌های شهودی، لبه‌ی تیز پرت‌گاهی‌ست که مخاطب را مدام بین ذهنیت و عینیت پاس می‌دهد، و در این بین، گاه مخاطب جا می‌ماند و گاه شاعر بی‌اعتنا به او خود را در مه‌آلودی ذهنی و وهم‌آمیز گم می‌کند.

این وضعیت، نگارنده را به یاد فضاهای شعری سبک هندی می‌اندازد. اتفاقاً «رسول پیره» شاعری ترکیب‌ساز است (درست مثل هندی‌سُرایان) و از حس‌آمیزی، تشخیص و اسلوب معادله در قالبی نو هم به وفور بهره می‌برد (باز هم مثل همان بزرگواران)؛ یک ساختار مخصوص نحوی که دو مصرع (دو سطر یا دو پاراگراف) کاملاً از لحاظ نحوی استقلال داشته باشند و از هم تفکیک‌پذیر باشند، هیچ حرف ربطی و یا حرف شرطی و یا چیز دیگری که حتّی در معنا (نه فقط به لحاظ نحوی) آن دو مصرع (دو سطر یا دو پاراگراف) را به هم مرتبط سازد، یافت نشود.

«بالأخره

آمبولانس بهشت زهرا

که غمگین‌ترین ماشین خیابان است

پایش به کوچه‌ی ما هم باز شد».

«یک روز به خود آمدم دیدم

زندگی گودال بزرگی‌ست

آن‌قدر کندم

کندم

کندم

کندم تا دست‌هایم تمام شدند».

«لب‌های سرخ

چیزی از اندوه صدایت کم نمی‌کند».

«هیچ‌کس نمی‌تواند از نامش فرار کند

گل بنفشه!

هیچ چراغ قوّه‌ای نمی‌تواند از شب فرار کند».

«دهانم را از کدام جمله پُر کنم

که وقتی دیدمت

به کار بیاید؟

دهان یک ناودان

مگر جز باران به چیز دیگری هم پر می‌شود؟».

در این بین، گاه البتّه هارمونی لازم میان کشفیاتی که در یک بسته به نام شعر جمع آمده‌اند برقرار نمی‌شود و متن به قطعاتی کوچک‌تر قابل تقسیم می‌شود. گویا ذهن کوتاه‌سرایی تصمیم گرفته است شعری بلندتر بنویسد و از این رو داده‌های ذخیره‌شده‌ی قبلی را کنار هم مونتاژ کرده است:

«تو بارانی بودی

که بر دامنه‌ی تُرش

و دامنه‌ی شیرین یک‌سان باریدی

قیچی نامهربان

موی تو را چطور کوتاه می‌کرد

که گندم‌زار حسود نشود؟

پیراهن گُل‌دار

چطور به تن تو

چروک نمی‌شد؟

پنجره را چه کسی باز کند

که شاخه‌ی بیدمشک توی کوچه تازه بماند

تو نیستی

و کارگران خسته

غم را شبیه گونی‌های برنج

در من حمل می‌کنند

تو نیستی

گوشه و کنار خانه از شیشه‌ی شکسته‌ی عطر بو بردند».

پراکندگی با زیبایی و کشف‌های بکر سطرهای شعر توجیه نمی‌شود. از این منظر، کوتاه‌سروده‌های «پیره» را نه از نظر کشف شاعرانه و تصویر بدیع، بلکه از نظر یک‌دستی و انسجام ساختاری باید در مرتبه‌ای بالاتر از سروده‌های بلندتر او قرار داد.

اگرچه «سیّدرسول پیره» را به شهادت «تسکین» نمی‌توان یک ساده‌نویس دانست، امّا بی‌تردید می‌توان او را از شاعران کوتاه‌نویس این روزگار به حساب آورد. کوتاه‌نویسی او چنان که دیدیم، در تلفیق با فضاهای شهودی، مضامین بکر و بدیعی را به متن ارزانی داشته است که شعر وی را بس شنیدنی و جذّاب ساخته است:

«شبیه درخت گیلاسی

که شهدش

پوستش را شکافته

گوشه‌ی نامه‌ای که برایم نوشته‌ای

از جیب پالتوم بیرون زده است».

با این‌همه «پیره» باید به ویرایش زبان شعرهایش توجّه بیش‌تری کند. زبان در اشعار او گاه دچار لغزش و کاستی‌هایی می‌شود که باید رفع شوند. تنها برای نمونه به ویرایش همین شعر کوتاه آخر بسنده می‌کنم؛ چرا که شعرهای «تسکین» چنان درخشش‌های خیره‌کننده‌ای دارند که لزوم ویرایش زبان در برابر آن ناچیز به نظر می‌رسد. راستی! در فصل فراوانی گیلاس، پالتو می‌پوشند؟!

«شبیه درخت گیلاسی

که شهد

پوستش را شکافته

گوشه‌ی نامه‌ات از جیبم بیرون زده».

همچنین ببینید

دوباره شعر بخوانیم(۳)

باید بیشتر مراقبم می‌بودی بیشتر برایم دانه می‌پاشیدی محکم تر در قفس را می‌بستی و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *