خانه / پرونده / نه نه! نگو نه!

نه نه! نگو نه!

روایت‌های نه

گیج شده بودم. انگار دو نفر داشتند توی مغزم حرف می‌زدند. مدام حرف می‌زدند و حاضر نبودند کوتاه بیایند. دو نفر که مثل موش و گربه افتاده ‌بودند به جان هم. وقتی از کنار مردم رد می‌شدم می‌ترسیدم صدای مغزم را بشنوند. دم مجتمع که رسیدم ناخواسته خطاب به هر دوی آنها گفتم:«لطفا خفه شید» و وارد خانه شدم. اما هیچ یک از آنها کوتاه نیامدند. همینطور یک ریز توی مغزم با هم حرف زدند. آنقدر حرف زدند که کلافه شدم. رفتم توی اتاق و زدم زیر آواز. می‌خواستم صدای حق به جانب هیچ کدامشان را نشنوم.

هیچ کدام حاضر نبودند کوتاه بیایند. یکی خود من بود و آن دیگری…. آن دیگری هم خود من بود. هر دو بخشی از وجود من بودند. اولی کسی بود که می‌گفت: «دمت گرم کار خوبی کردی» و دومی کسی بود که می‌گفت: «اشتباه کردی مرد حسابی! اشتباه» حالا من مانده‌بودم که به حرف کدامشان گوش بدهم. قبول کنم که کار درست را انجام داده ام یا بپذیرم که خامی کرده‌ام.

ماجرا از دیروز شروع شد. اسماعیل گفت:«خوش به حالت که شاعری. منم شعر می‌گم ولی به جایی نمی‌رسم. ولی تو هر جا می‌ری شعراتو می‌خونن. میان باهات عکسم می‌گیرن. تو دل مردم جا باز کردی واسه خودت» چند دقیقه به گفتن «نه بابا اینجوریام نیست» از طرف من گذشت. بعد دیدم دست‌بردار نیست، گفتم:«آدما قرار نیست تو همه‌چی موفق باشن. هر کس تو هر کاری که استعداد داره و براش زحمت کشیده موفق می‌شه. به خدا تو یک روز نمی‌تونی اینطور که من زندگی کردم زندگی کنی.» گفت:«اگه شعرام مثل مال تو باشه می‌تونم. من آرزو دارم تمام این خونه زندگی رو بدم شعرای تو مال من باشه.» گفتم: «نگو اسماعیل. تو یه روز نمی‌تونی بدون این خونه‌ی لوکس و ماشین شاسی بلندت زندگی کنی. بعدشم قرار نیست که ماها به همه‌ی آرزوهامون برسیم. مثلا منم آرزوم اینه که کاش می‌تونستم یه ماشین شاسی بلند آمریکایی مثل ماشین تو داشته باشم. کاش می‌تونستم از این مستاجری خلاص بشم.»

این را که گفتم چشمش برق زد. گفت:«الکی نگو! من کل عمرمو واسه پول گذاشتم حالا پشیمونم.» من هم برای اینکه آرامش کنم گفتم :«خب منم همه‌ی عمرمو واسه شعر گذاشتم حالا پشیمونم.» ناگهان از مبل روبرویی بلند شد. آمد کنارم نشست و گفت:«جدی می‌گی؟» گفتم:«آره». دستش را آورد جلو و گفت:«یه قول بده» پرسیدم:«چه قولی؟» گفت:«سی چهل تا از همین شعرایی که توی مجموعه‌هات چاپ می‌کنی بده به من که به نام خودم چاپ کنم.» گیج شدم . به گمانم خندیدم. حتی قهقهه زدم انگار. حس کرد  ناراحت شده‌ام. ادامه داد:«در عوض منم از همین ماشین خودم یکی برات می‌خرم. صفرش رو می‌خرم.» اول ماجرا را شوخی فرض کردم. بعد دیدم نه انگار همه چیز جدی است. خواستم جواب بدهم، گفت:«نه! الان چیزی نگو! حداقل برو بهش فکر کن.»

از خانه‌اش که بیرون آمدم عصبی بودم. از پیشنهادی که به من داده بود. از اینکه با بی‌شرمی می‌خواهد آثارم را با پول بخرد. از اینکه می‌خواهد با پول در هنر  هم از راه میانبر استفاده کند. از…. از هر چیزی که یک جوان شاعر آرمانگرا می‌تواند ناراحت شود، ناراحت شده بودم. حتی لحظه‌ای در اشتباه بودن کارش شک نکرده ‌بودم. اما خب کاری نمی شد کرد. گفته‌ بود تا فردا جواب ندهم و من آماده بودم که با همین قاطعیت همه‌ی این حرف‌ها را به او بزنم. حتی به این هم فکر کردم که بزنم در گوشش. بعد به خودم گفتم:«تو شاعری! برای یک شاعر این کارها زشت است. حتی فکر کردن به این کار هم درست نیست.»

یکی دو ساعتی گذشته ‌بود که اولین بار صدای دوم را شنیدم. همان که هنوز معتقد است دارم اشتباه می‌کنم. هی دارد به من یادآوری می‌کند که مرد حسابی تو مستاجری و بی‌پولی اصلا تعارف‌بردار نیست. می‌گوید از شمار این همه شعر چهل تا کم! چه اشکالی دارد. در عوض می‌توانی ماشین را بفروشی و از مستاجری خلاص شوی. بعد صدای اولی درآمد که به او بد و بیراه می‌گفت. همان صدا که هنوز دارد می‌گوید تو شاعری و شاعر جان و دلش را به پول نمی‌فروشد. شاعر با آزادگی زندگی می‌کند.

از دیروز تا حالا این دو صدا دارند دعوا می‌کنند. البته حالا آرامتر شده‌اند. تا ظهر دیوانه‌ام کرده ‌بودند. با وجود اینکه ظهر به این موضوع خاتمه دادم هنوز دارند سر هم داد می‌زنند. امیدوار بودم بعد از جواب دادن به اسماعیل دعوای آنها هم تمام شود اما نشد. انگار هیچ‌کدام نمی‌خواهند کوتاه بیایند و من نمی‌توانم تشخیص بدهم که کدامیک از آنها خود منم. اگر می‌فهمیدم حداقل آن یکی را خفه می‌کردم.

در طول این بیست و چهار ساعت فقط چند ثانیه سکوت کردند. همان وقتی که من در خانه‌ی اسماعیل را زدم. وقتی در را باز کرد در مغزم سکوت برقرار شد. اسماعیل با خنده به استقبالم آمد و شاعر بزرگ و عاقل خطابم کرد. دستم را گرفت که وارد خانه شوم اما من مقاومت کردم. گفتم:«فقط آمده‌ام جوابت را بدهم و بروم.» گفت:«به به، می‌دونستم زبلی.» گفتم:«نه!» خشکش زد. گفت:«نه یعنی چی؟» گفتم:«نه یعنی اینکه من ماشین نمی‌خوام.» گفتم و راه افتادم. دو سه باری صدایم زد اما من نایستادم. حالا حس کسی را دارم که از  جنگ برگشته ‌است. چند ساعتی از فیصله دادن به ماجرا گذشته اما این دو صدای لعنتی هنوز کوتاه نیامده‌اند. هی دارند حرف می‌زنند. می‌روم طرف کامپیوتر. یکی از پوشه‌ها را باز می‌کنم و روی فایل کلیک می‌کنم. تا حنجره‌ی شجریان گرم شود. روی زمین دراز می‌کشم. ناگهان اشک از گوشه‌ی چشمم راه می‌افتد. شجریان می‌خواند: «آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند/ تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنی».

همچنین ببینید

مرگ آدم‌های عجیب

گاهی گذشته‌ای که آن‌قدر دور به نظر می‌آید چنان نزدیک می‌شود و چنان وضوحی پیدا …

۲ نظرات

  1. زیبایی این روایت آن‌جاست که نمی‌دانم اگر من جای شما بودم چه می‌کردم

  2. من اگر بودم می گفتم: ماشین؟! نه نه اصلا حرفش رو نزن, شعرام قابلت رو نداره. چهل تا چیه, بیا پنجاه تاش رو میدم بهت. بعد یک عمر از دست خودم حرص می خوردم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *