خانه / پرونده / یِس فمیلی*

یِس فمیلی*

روایت نه

فیلم یس من را دیده‌اید؟ مردی که نمی‌توانست نه بگوید. به خاطر اینکه فقط بله می‌گفت شده بود یس من. ما چیزی شبیه نسخه ی خانوادگی آن شخصیت هستیم: یس فمیلی.

همین که صدای زنگ آیفون آمد مامان گفت:»وای ناهید خانومه» و جمله‌اش تمام نشده‌ بود که دوید سمت حمام. بابا هم جست، ده پله‌ی راهرو را با سه پرش رد کرد و رفت پشت بام. ناهید خانم یکی از همسایه‌ها بود و چند روز قبل تماس گرفته بود که برای برادرش بیاید خواستگاری خواهرم. مامان گفته بود:«دخترم کوچک است و درس می‌خواند» و سریع قطع کرده ‌بود. خدا را شکر کردیم که با پدرم تماس نگرفتند وگرنه همان پشت تلفن جواب مثبت می‌گرفتند و مهریه هم می‌شد هرچه میل آقاداماد باشد. ناهید خانم چندباری آمد و رفت و مامان و بابا هربار در توالت و حمام و تراس و کمد و هرجایی که ممکن بود قایم شدند و ما هم گفتیم:»مامان و بابام نیستن.» انقدر آمد و رفت که منصرف شد.

پدر و مادرم نمی‌توانند به کسی نه بگویند و ناخواسته ما را هم اینطوری بار آورده‌اند. به همین خاطر سه ساعت بعد از زایمانم روی تخت یکی از بیمارستان‌های قم بودم و داشتم برای دوستم دنبال سوئیت ارزان در مشهد می‌گشتم. مامان گوشی‌ام را داد دستم که از فاطمه عکس بگیرم و بفرستم ارسلان دخترش را ببیند و همان موقع یکی از دوستان تهرانی زنگ زد. بعد از تبریک زایمان گفت:»سهیلا جان خیلی وقتت رو نمی‌گیرم، ببین ما می‌خوایم بریم مشهد، شنیدیم فلان مرجع اونجا زائرسرا داره ارزون حساب می‌کنن. به شوهرت بگو اینو برامون پیگیری کنه.» منطقاً باید جواب می‌دادم:»عزیزم، باور کنید اینکه شوهر من طلبه‌س به این معنی نیست که تو بیوت مراجع و حتی زائرسراهای شهرهای مختلف نفوذ و رابطه‌ای داره. در ثانی؛ من تازه زایمان کردم صبر کن نفسم سر جاش بیاد، مهلت بده ببینم چی شد، زنده‌ام یا مرده‌ و هنوز داغم حالیم نیست.» اما به جای اینها گفتم: »باشه عزیزم پیگیری می‌کنم.»

شرح نه نگفتن‌های من مثنوی هفتاد من کاغذ است. خوانده‌ام برخی عرفا هیچ وقت به مردم نه نمی‌گفتند و تا می‌توانستند کارشان را راه می انداختند. ولی نه نگفتن‌های من از این جنس نیست. دلم نمی‌آید نه بگویم و ناامیدشان کنم. له و چلانده هم که بشوم اما جواب رد ندهم. شاهکار هنری‌ام آن‌جاست که نه تنها نه نمی‌گویم بلکه چنان جواب مثبتی می‌دهم که طرف فکر می‌کند من از خدایم است که این کار صورت بگیرد و حتی تا جایی که ممکن است ادامه پیدا کند. برای مثال همسایه طبقه پایین مهمان داشت و قابلمه قرمزم را می‌خواست. آن قابلمه مدام مورد استفاده‌ام است اما چنان با روی گشاده و »اصلا قابل شما رو نداره و فکر کن برای خودته» به او دادمش که یک ماه است در دو قابلمه یک نفره برنج دم می‌کنم. او هنوز قابلمه را نیاورده‌است.

یکی دیگر از همسایه‌ها گفت:«می‌خواهد پسر نوزادش را ببرد درمانگاه و پتوی خودش خیس است. پتوی فاطمه را بدهم، فردا پس می‌آورد.» و من پتویی که هرشب روی فاطمه می‌کشیدم را به نحوی تقدیم همسایه کردم که بعد از گذشت چهارماه هنوز پتو برنگشته‌ است. حالا با پدر و مادری که توصیف کردم و از چون منی، انتظار چه برادری دارید؟

یک روز تابستان در حیاط خانه‌ی پدری نشسته بودیم و مامان هندوانه قاچ می‌کرد که امیر آمد و مامان را کشید کنار. داشت پس گردنش را می‌خاراند و معلوم بود خرش در گل گیر کرده ‌است. جلسه‌شان تمام شد و نتیجه حرف‌هایشان می‌رفت که چشم‌هایم را از حدقه بکشد بیرون و مامانم را سکته بدهد. خواسته بود برویم خواستگاری یکی از دخترهای فامیل دورمان. چیزی که اینطور به ما شوک وارد کرده‌ بود عرض یک متری آن خانم و طول صد و پنجاه سانتی‌اش نبود. ما سی سانت اختلاف قد را جوری می‌پذیریم که طرف فکر کند اساساً مشکل از قد پسر ما است. در خانواده ما سگ در چند حالت تعریف شده‌ است: سگ گله، سگ باغ و ویلا، سگ ولگرد. خیالتان را راحت کنم ما نه تنها به اینکه آنها در خانه دو سگ پودل و بیگل دارند اعتراضی نمی‌کنیم، بلکه برای اینکه دلشان نشکند طوری این قضیه را می‌پذیریم که یکی‌مان را بکند مسئول غذای سگ‌ها، یکی‌مان مسئول استحمامشان و یکی هم مسئول گردش در پارک مثلاً. این که طرف ماهانه سیصد هزار تومان پاستیل می‌خورد را هم به جان می‌خریدیم و همگی تلاش می‌کردیم که برادرمان در تامین بودجه‌ی این امر مهم کم که نیاورد هیچ، بلکه همسر محترم بتواند تا سقف پانصد هزارتومان افزایش خرید داشته‌باشد.

علت تعجب ما تفاوت فاحش همسرِ مطلوبِ امیر با این خانم بود. قبلاً خودش سپرده بود برایش دختر چادری یا مانتویی محجبه پیدا کنیم اما این فامیل دور معمولا در مهمانی‌ها روسری نداشت و از افتخاراتش چندبار بازداشت توسط گشت ارشاد بود. دختر هفده ساله‌ای که در تمامی ساعات شبانه روز آرایش خلیجی داشت و گل صحبت‌هایش از خاطراتش با داداشی‌ها، جاست فرندها، دوست پسر سابق و دوست پسر کنونی تشکیل می‌شد. لیست کراش‌هایی که داشت و به نتیجه نرسیده بودند هم کوتاه نبود.

نشستیم و با امیرحرف زدیم، دعوا کردیم، قهر کردیم، التماس کردیم، تهدید کردیم و خلاصه به هر دری زدیم که بفهمیم چرا در این حد تغییر موضع داده‌است. کاشف به عمل آمد که فامیل دور زنگ زده به داداش ما که: »ای امیر جان، ای به حامد کمیلی بسیار مشابه و جملگی فامیل بر خوبی تو موافق، چند سالی‌ست که دل در گرو تو دارم و دیگر تاب نگهداری این راز ندارم، بیم آن دارم که این عشق قلبم را از جای بکند و بسوزاندم. پس لطفا بیا خواستگاری و من هم قول می‌دهم چادر سرکنم، نماز بخوانم اما اگر نیایی تا آخر عمرم نماز نمی‌خوانم.»

یکی گفت: »فکر می‌کنی این چادر سر کنه نگه می‌داره؟ برات مهم نیست دوست پسر داره؟» امیر جواب داد: »گفته قول می‌دم سر کنم و با کسی هم نیست.» همان شخص گفت: »قبلاً که بوده، اونم نه با یه نفر» و جواب امیر فصل الخطاب بود: »مگه رهبر نگفته ملاک حال افراده؟»

گفتم که در نه نگفتن آپشن‌های خاص داریم. هیچ علاقه‌ای درکار نبود و این همه تفاوت را گذاشته بود کنار چون رویش نمی‌شد نه بگوید. زد و یک شب فامیل دور به خواهرم پیام داد: »للام عجیجم. لوفن از عجقم یه عکس بیجیل بلام بفلست. تولو خدا بلاش گوچی اندلوید بیجلید.» خواهرم هم گفت: »طفلی داداشم پول خرید شارژ هم نداره اندرویدش کجا بود» و رفت از پدرم که رو به تراس و پشت به هال خوابیده‌ بود عکس گرفت و فرستاد. شلوار کردی سبز تنش بود با زیرپوش آبی. بعد از این بود که فامیل دور دیگر به امیر زنگ نزد و به خواهرم سپرد به امیربگوید که خودش منصرف شده‌ است. طوری هم بگوید که خیلی غصه نخورد. بعدتر معلوم شد همان موقع که به داداش ما زنگ زده، دو تا داداشی داشته و بعد از اینکه بیخیال امیر شده تصمیم گرفته با یکی از آن‌ها نامزد کند که البته هنوز قطعی نشده. باقیش هم در حیطه وظایف ما نیست. اینکه مردم چه می‌کنند و چه نمی‌کنند به ما ربطی ندارد. تخصص ما فقط نه نگفتن و پذیرش هر چیزی با ارائه خدمات اوکازیون است.


*(yes family) عنوان متن برگرفته از عنوان فیلم یس من (yes man) محصول ۲۰۰۸ امریکا.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

۱۴ نظرات

  1. امیدوارم که یه روز بتونی نه بگی …

  2. امیدوارم که یه روز بتونی نه بگی..

  3. البته لایک…قشنگ بود

  4. خوب بود مطلب.
    – ویراستار ندارید آیا؟
    – تصویر چرا در متن نیست؟
    – من از طریق یک لینک وارد این سایت شدم روایت ها بعضا خوب و جالب هستند اما کیفیت بصری در حد تیم ملی افتضاح است. اینطور بعید میدونم بتونید دیگران را نگه دارید
    – امیدوارم سایت رشد کمی و کیفی داشته باشد

  5. ای جان ? قدرت نه نگفتن خیلی خیلی بده ….اول داستانتون گفتم عه ایشونم مثل خودمه بلد نیست نه بگه ولی چند ثانیه بعد و خوندن چند خط بعد دیدم ای واااااااااای شما خانوادگی اینطورید و به مراتب شدتش بیشتره?چاره ای که نیست چون اینطور تربیت شدید ولی نزارید فاطمه جون مثل شما بشه لااقل یکی باشه بعدها نه بگه دلتون خنک بشه ???

  6. مثل همیشه خیلی جالب بیان کردی
    ولی اصلللللللللللللا بهت نمییاد که بلد نباشی نه بگی

    بنظرم داداشت در این مورد نه گفتن بلد بوده فقط دلش خاسته قربه عندالله ازدواج کنه

  7. عالی بود سهیلا جون. خیلی از ماها متاسفانه در قدرت نه گفتن ضعیف النفسیم و به دلیل تعارف هایی که از ابتدا در وجودمون ریشه کرده توان نه گفتن رو نداریم

  8. سهیلا جونم من اینهمه مدت نمیدونستم این قضیه نه گفتن رو!! ای جااانم, بمیرم براتون یس فمیلی.
    سهیلاجان نقطه اوج روایتت چسپید, کلی خندیدم به حرکت خواهرت.
    موفق باشی عزیزم

  9. چه تلاشها کردم بتونی نه بگی ناموسا :)))) نشد که نشد
    چون خودمم نمی تونم بگم :)))))

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *