خانه / شعر / پنج شعر برگزیده از «تسکینِ» سیّدرسول پیره

پنج شعر برگزیده از «تسکینِ» سیّدرسول پیره

۱

دریایی مُرده است

که به جای ماهی و مروارید

کارگرانی خسته از آن نفت بیرون می‌کشند

دریایی مُرده است

بی‌داستان و بی‌ترانه و بی‌غروب و بی‌ساحل

 

جاشوها

قایق‌ها و ترانه‌های محلّی را تعمیر می‌کنند

اسکله‌ای

در آب نشسته است

که از حرف فندک کوچکی گُر گرفته است

دریایی مُرده و غمگین است

که در ساحلش

ماهیان دریای دیگری را می‌فروشند

 

۲

با نقشه آمدند

اوّل قاب‌عکس‌ها را برداشتند

بعد، دیوارها را

و بوی سیب از خانه رفت

و هر جای صبح که بیدار شدیم

روز نبود

و روی تخم ریحان‌ها سیمان پاشیدند

و ما در پیشانی هم

دریای اندوه را

پارو زدیم

و به پنجره بی‌ملاحظه گفتند:

بلند شو جایت را عوض کن!

و قبله از راست به چپ چرخید

 

و آسمان

که زیارت‌نامه‌ی چشم‌هاست،

ناخوانده ماند

 

معماران

آمده بودند

که نقشه‌ی خانه را عوض کنند

نقشه‌ی زندگی عوض شد

 

۳

وقتی پرنده‌ای دانه‌ای را برمی‌دارد

و دانه‌ای را برنمی‌دارد

وقتی زنبوری شهد گلی را می‌مکد

و گلی را می‌گذارد

وقتی حرف انسانی را می‌شنویم

و حرف انسانی را ناشنیده می‌گذاریم

چه چیزی را از دست داده‌ایم

 

میلیون‌ها لیتر آب هر روز در دریاها جابه‌جا می‌شود

میلیون‌ها انسان هر روز از خیابان‌ها می‌گذرند

هیچ‌کس نمی‌داند

آدم‌هایی که امروز از خیابان گذشتند

دیروز در کدام دریا غرق شده‌اند

هیچ‌کس نمی‌داند

چرا گلی را که برای تو چیده‌ام

نبوییده‌ام

 

۴

چه‌کار می‌توانستیم بکنیم

برای میهنی محزون

جز این‌که روی دیوارهایش شعار بنویسیم

خواستیم اندوه را ویرایش کنیم

چند شاخه داوودی به باغ اضافه کردیم

چند پرنده به آسمان

امّا شادی به شکلی موروثی در ما گم شده بود

غارنشینان به تمدّن پناه می‌برند

کارگران به لوکوموتیوهای خسته

زنان به لوازم آرایش

ما به چه پناه می‌بریم

ما از مرگ بیرون افتاده بودیم

شبیه ماهی‌ها که از دریا

چه فایده دارد

خرید جعبه‌ی مدادرنگی

برای پسربچّه‌ای که شکل کوه و پرنده را از یاد برده است

ما به گذشته برگشته‌ایم

وقتی مزرعه‌ای بودیم

و دستی کلمات را شبیه لوبیا در ما نکاشته بود

 

۵

با آن دو چشم

با آن دو چشم مشکی غمگین

تمام دشت را چرید

اسب!

که اگر در کامیون نبود

خوب می‌دوید

اسب که شلّاق خورد

شلّاق خورد

شلّاق خورد

شلّاق خورد

امّا از روی مانع نپرید

اسب که پایش شکست

و صاحبش رفت تفنگ بیاورد

همچنین ببینید

دوباره شعر بخوانیم(۳)

باید بیشتر مراقبم می‌بودی بیشتر برایم دانه می‌پاشیدی محکم تر در قفس را می‌بستی و …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *