خانه / شعر / راستی، چرا رسولان غمگین‌اند؟

راستی، چرا رسولان غمگین‌اند؟

محمد جواد آسمان

این‌روزها هر کتابچه‌ی شعری را که ورق می‌زنم، این جمله پشت خطوط پیشانی‌ام رژه می‌رود که: «شاید انتظار روبه‌رو شدن با شاعرانگیِ تکان‌دهنده و خالص در سطرسطر کتاب‌های شعر شاعران این روزگار، از اساس انتظار گزاف و بی‌جایی‌ست». هرچند از شعرهای کتابی که اینک پیش روی من است، پیداست که سروده‌هایش با حوصله و وسواس خوبی غربال و پیرایش شده‌اند و لااقل نقش «خیال» در سطرهایش چشم‌گیر است.

دیوار شعر الفیا این هفته میزبان «تسکین» مجموعه‌ی شعرهای سیّدرسول پیره است که نشر محترم و خوش‌نام چشمه در سال ۹۵ منتشرش کرده و به همین اعتبار از نامزدهای امسال جشنواره‌ی شعر فجر به حساب می‌آید؛ دفتری از شعرهای سپید که شاعر در آن‌ها «چند تکّه ابر را مدام جابه‌جا کرده» و «حالِ خودش را نوشته است». از میان شعرهای کتاب، تنها یکی از شعرها «نام» دارد و مابقی با شماره نام‌گذاری شده‌اند. جبهه‌ی دو شعر هم به فرانویسِ مصراع و بیتی ـ نه چندان شاخص ـ از شعر شاعران سبک هندی مزیّن است که برای کتابی از این دست غریب می‌نماید و ربط دادن‌شان به فضا و مضمون کلّی شعرها، مخاطب را کلّی به زحمت می‌اندازد!

تقریباً در همه‌ی شعرهای کتاب، «روایت» کم‌رنگ یا پررنگی، از کلّیت شعر پشتیبانی می‌کند. یعنی که بیش‌ترینه‌ی شعرها داستانی دارند. با این حال، در عموم شعرها، غلبه با همان ـ به تعبیر خود شاعر ـ «بیانِ حال» است که قوام‌بخشی و میان‌داریِ تصاویر و استنتاجات و مکاشفات شعری را بر دوش گرفته است تا شاید صمیمیت ناشی از آن، یک‌دستی بیش‌تر و بهتر محور عمودی شعرها را به مخاطب القا کند. و نام کتاب را از این حیث، لابد باید بر همین معنا حمل کنیم؛ مجموعه‌ای از زمزمه‌های وردگونه‌ی شاعر برای تسکین خودش در خلوت.

نقطه‌ی قوّت شعرهای تسکین، همین صمیمیت است و از کاستی‌هایش اگر بخواهم یک‌دو قلم بشمارم، باید به مواردی از لغزش‌های زبانی و کم‌توفیقی در به دست دادن فرم سالم در نیم بیش‌تر شعرهای کتاب اشاره کنم؛ همان چیزی که چشم اسفندیار خیلی از سپیدسروده‌های کمی طولانی‌تر روزگار ماست و پیش‌تر درباره‌ی نقش «حدیث نفس» در تلقین و القای پیوند و روتوش و مرمّت فرم در شعر پیره سخن گفته بودم. درست به همین خاطر است که ذهن ما در مواجهه با شعرهای کوتاه‌ترِ کتاب، یا با نگاهی غیرانضمامی به بندهای برجسته‌ی هر شعر، زودتر و بهتر می‌تواند داده‌ها را جمع و جور کند و به ترسیم چهارچوب‌های گفته و ناگفته‌شان بپردازد. آیا این نقیصه‌ی فراگیر ـ ادراک نالذیذ و ناقص‌نمای فرمی ـ را باید به حساب تنبلی ذهنِ منِ مخاطب گذاشت؟ شاید هم! و طرفه آن که «صمیمیت»ی که درباره‌اش حرف زدم، در شعرهای تسکین، بیش‌تر به فضا و بیان معطوف است و نه به طور معمول به سلاست و بی‌پیرایگی زبان. کم‌تر به سلامت زبان و چگونه گفتن، و بیش‌تر به آنچه گفته می‌شود و موضوع سخن. اغلب به سادگی و سرراستیِ بیان؟ شاید! آنچه که مسلّم است، این است که در زبان بی‌تکلّف شعرهای پیره، جز یکی دو مورد آرایه‌ی زبانی، او را به «چه گفتن» متوجّه‌تر می‌یابیم.

جسارت شاعر در اشارات فراوان دینی، آن هم در این جنس از شعر سپید که استخوان‌دار و قابل دفاع است و شعریت را فدای چیز دیگری نمی‌کند، شایان احترام است و گواهی بر صداقت شاعر و «خود» بودنش. و باز، یکی از دلایل و پاسخ‌ها برای چرایی آن حسّ صمیمیتی که گفتم.

باید پذیرفت که تصاویر شهودی و شاعرانه‌ی شعرهای تسکین پیره را در جایی جز همین کتاب نمی‌توانیم سراغ بگیریم؛ این‌ها دریافت‌های دست‌اوّل و شاخص خود شاعرند و همین ارج‌مندترشان می‌کند. امّا با این هم باید کنار آمد که هنوز بوی شعر «پیره‌وار» از بوی شعر «غیرپیره‌وار» قابل تشخیص نیست. بندهایی از شعر پیره همچنان ما را به حال و هوای سروده‌های مسلمانانه‌ی «سلمان هراتی» می‌برد و بندهایی به شعر رؤیاوار «احمدرضا احمدی» و بندهایی به شعر روان و درددل‌گر «سیّدعلی صالحی».

پیره گرچه اغلب شعرهایش را معرکه شروع نمی‌کند، امّا معمولاً آن‌ها را به شکل قابل قبولی تمام می‌کند و به اصطلاح می‌بندد. من مخصوصاً‌پایان‌بندی‌های ادامه‌داری مانند آنچه کم‌وبیش در شعرهای دوازده، شانزده، بیست، سی و سه، و چهل و دو رخ داده را بسیار می‌پسندم. در این میان، البتّه هستند شعرهایی هم که حسّ ناتمامی آزاردهنده‌ای دارند؛ شبیه همان شعر نخست کتاب.

*

در روزهای نوجوانی، هنگامی که مادرم می‌خواست مرا از «رفیق ناباب» بر حذر بدارد، این بیت را برایم می‌خواند که: «دشمنِ دانا بلندت می‌کند / بر زمینت می‌زند نادانِ دوست» و من با تصاویری که از رستم دستان در ذهن داشتم ـ که دیو سپید را بالای دست‌هایش نگه‌داشته و الآن است که به زمین بکوبدش ـ، آن دو مصراع را حاوی تصویری پیوسته در امتداد یکدیگر می‌پنداشتم؛ به این ترتیب که: طیّ یک توطئه‌ی کثیف، دشمنِ دانا مرا از زمین بلند می‌کند و به دست دوست نادان می‌سپارد تا او هم در زمین زدن من مشارکتی داشته باشد! آن‌گاه دچار تناقض و سرگیجه می‌شدم که: «آخر چرا؟!»… با وجود ذکر خیری که از «وسواس و غربال» در آغاز این مقال رفت، پرگویی و از آن بدتر، صراحت شعارگونه در تک‌وتوکی از شعرهای کتاب تسکین، آن‌چنان مرا به تعجّب و تناقض و فریادِ «آخر چرا؟!» وامی‌داشت که ناچار می‌شدم یک بار دیگر جلد کتاب و لوگوی ناشر را نگاه کنم تا مطمئن شوم که هنوز در حال خواندن همان کتابم.

این‌روزها دانسته‌ام که در آن قول قدیمی که می‌گفت: «هر کتابی ارزش یک بار خواندن را دارد»، باید شک کرد. امّا کتاب «تسکین» سیّدرسول پیره از آن کتاب‌هایی‌ست که به گمانم ارزش خواندن داشت و دارد. هرچند که «غم» کلیدواژه‌ای محوری و پربسامد در کتاب پیره است، و هرچند که گویا او در چهلمین شعر کتابش از این‌که یکی «از رسولان غمگین» است چندان خشنود نیست، امّا اگر اندوهی که رسول را پریشان می‌کند، همان غمی باشد که گاه‌گاه او را به ارتکاب این شعرهای خوب وامی‌دارد، آرزو می‌کنم که هر دم غمی از این جنس و از این دست به مبارک‌بادش بیاید!

همچنین ببینید

دریغ از یکی دو پاره‌سنگ

در زمانه‌ای به سر می‌بریم که زندگی‌مان، گرفتار بایسته‌های اوّلیه‌ی خویشتن و بشر درگیر تنازع …

یک دیدگاه

  1. نقد منصفانه ای بود. جای خالی اینگونه نقدهای انتقادی به معنی واقعی که بدون رودربایستی و تعارف نوشته می شوند و خوانندگان شعر را با خوبی ها و بدی های شعر زمانه آشنا می سازند خیلی در رسانه های مکتوب خالی است. امیدوارم الفیا جاخالی ندهد و تسلیم فشارها نشود و این رویه را ادامه ببخشد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *