خانه / پرونده / حسرت خداحافظی

حسرت خداحافظی

داشتند زندگی‌شان را می‌کردند، یکباره جنگ بر سرشان آوار شد. درست مثل یک بلای آسمانی. شبیه وقتی که گزی شیرین می‌جوی و ناگهان بادام موزی وسطش، کامت را تلخ می‌کند.شبیه یک کابوس غیرمنتظره وسط رویایی شیرین. آفتاب گرم و جان‌داری تن شهر را تب‌دار کرده بود. خرداد سال ۱۳۵۹. درست وسط امتحانات ثلث آخر. فاطمه شوق داشت زودتر امتحانات تمام شود تا به خانه خواهر بزرگترش در همدان برود. ظهر که از امتحان برگشت، کفش مهمان‌ها را جلوی در دید. موضوع جدیدی نبود. پدرش یک عالم بزرگ دینی بود که شاگردان زیادی داشت. اغلب خانه، خالی از مهمان نبود. ولی این بار چیزی، با همیشه فرق داشت. مهمان‌ها بجای اتاق پدرش، در پذیرایی بودند. بی‌خبر از همه‌جا و خسته از امتحان، به اتاقش رفت. همان جا دراز کشید . فکر امتحان ریاضی پس فردا مثل بختک افتاد روی ذهنش. داشت فکر می‌کرد عصری برود خانه دوستش، کمی با او ریاضی کار کند که پدرش در اتاق را باز کرد و رشته افکارش پاره شد. سریع بلند شد نشست و خودش را جمع وجور کرد.

_ آقاجان می‌دانی مهمان‌ها که بودند؟

فاطمه با نگاهی کنجکاو پرسید: «نه آقاجان، مگر شاگردان‌تان نبودند؟»

لبخند ملیحی نشست به چهره پدر:«نه دخترم، خواستگار بودند. قرار عقدتان را گذاشتیم برای پس‌فردا. ان شاالله مبارک است.» گونه‌های فاطمه از خجالت سرخ شد. سرش را اندخت پایین و سریع از اتاق خارج شد. شوکه بود. دستانش یخ کرد. دوید سمت حیاط. آفتاب روی موزاییک‌ها ولو شده‌ بود. مرغ و خروس‌ها ، توی سروکله هم می‌زدند. ماهی‌ها آزادانه شنا می‌کردند. نشست لب حوض. دلشوره ریخت به جانش . دلشوره ازدواج با پسری که حتی یک بار هم او را ندیده ‌است.

آخر هفته زودتر از آن چه فکرش را می‌کرد، رسید. صیغه عقد جاری شد. با خجالت و کنجکاوی، به آینه نگاه کرد. برای اولین بار عبدالله را دید. توقع نداشت همسرش این شکلی باشد. عبدالله شبیه شاهزاده رویاها بود. بلندقد و چهارشانه و خوش قیافه. با ریش‌های پرکلاغی. چشم‌هایی درشت و نافذ وموهای خوش فرمی که رو به بالا شانه زده‌ بود. آرام و دوست داشتنی و مهربان. آن‌قدر مهربان که در مدت کمی همه را عاشق خودش کرد. تابستان ۵۹ ، بهترین دوره عمر فاطمه بود. روز های بلند تابستان، در خنکای نسیم محبت عبدالله، آن قدر دلچسب بود که حتی تصورش را نمی‌کرد که عمر این خوشی‌ها این قدر کوتاه باشد. به کوتاهی یک تابستان. شهریور تلخ ۵۹ روی خوشبختی‌شان آوار شد. سایه شوم جنگ بر سر شهرها افتاد و خوشی مردم را از دستشان قاپید. عبدالله بی‌خیال نبود. سر پرشوری داشت. وقتی شنید جنگ شده برای رفتن به جبهه اقدام کرد. باخودش خیال کرد جنگ مهمان چند روزه است. برای آخرین بار رفت که فاطمه را ببیند. خنده فاطمه را دید؛ دلش نیامد به فاطمه بگوید و دل نگرانش کند. بی‌خبر رفت. خبری از عبدالله نبود. فکر و خیال امانش را بریده‌ بود. انتظار تبدیل شد به نگرانی. در دلش رخت می‌شستند. تلفن نداشتند. رفت خانه عبدالله تا او را ببیند. گفتند «رفته‌ است جبهه. بی‌خبر رفت که نگران نشوی. گفت زود برمی‌گردد.» از عبدالله دل‌خور بود. از این که نگفته رفته ‌بود. از این که بدون خداحافظی رفته ‌بود. هم دلخور بود و هم دلتنگ. دوید پشت شمشادهای حیاط. سرش را گذاشت به دیوار و بی‌صدا یک دل سیرگریه کرد.

هفته‌ها می‌گذشت. خبری از عبدالله نبود. انتظار و دلتنگی را شوق دیدن عبدالله، قابل تحمل می‌کرد. می‌دانست عبدالله بدقول نیست. حتما برای عروسی برمی‌گردد. لباس عروسی را گذاشته بود کنار اتاق و روزی چند مرتبه با ذوق می‌رفت سراغش و خودش را در لباس عروس، کنار عبدالله تصور می‌کرد. پدر و مادر عبدالله زمین و زمان را بهم دوختند تا ردی از او پیدا کنند. اسم عبدالله در هیچ لیستی نبود. نه شهدا، نه اسرا و مجروحین. همه امیدوارانه منتظر خبری از او بودند. فاطمه خودش را مشغول درس کرد تا درد جانکاه انتظار قابل تحمل‌تر شود. ولی دلتنگی مگر می‌گذاشت. ساعت‌های انتظار، کندتر از همیشه می‌گذشت. بار دلتنگی افتاده بود به دوش عقربه‌ها و نمی‌گذاشت خودشان را به ثانیه‌های بعدی برسانند. فقط خاطرات عبدالله بود که او را سرپا نگه می‌داشت. عشق چراغ امید را در دلش روشن نگه می‌داشت. انتظار در فاطمه رشد می‌کرد و فاطمه را رشد می‌داد. شده ‌بود دختر مقاوم و صبوری  که اشک‌هایش را به کسی نشان نمی‌داد. کمتر حرف می‌زد و بیشتر کار می کرد و درس می‌خواند. فاطمه در سایه سنگین انتظار، قد می‌کشید و رعناتر می‌شد. غصه‌هایش بزرگ‌تر می‌شدند و دلش تنگتر. آنقدر دلتنگ بود که خانه تنگش می‌آمد. به جبهه رفت که عبدالله را پیدا کند. عبدالله هیچ کجا نبود ولی همه‌جا بود. همه‌جای جبهه بوی عبدالله را می‌داد. جبهه پر از عبدالله‌هایی بود که فاطمه خودش دفن کرد. جسدهایی که منفجر شده‌ بودند و تکه‌تکه. هر تکه را برمی‌داشت و شناسایی می کرد تا اشتباهی بدن کسی را در قبر دیگری نگذارد. با هر شهیدی که دفن می‌کرد، روحش به معراج می‌رفت. در جبهه غمِ نبودن عبدالله را بهتر تحمل می‌کرد. جنگ تمام شد. انتظار تمام نشد. خبر بازگشت آزادگان شده ‌بود سرابی که هم دلخوشش می‌کرد و هم ناامید. دانه‌دانه موهای سرش، در لابلای اشک‌های شبانه سفید می‌شد. تصویر آن روزهای فاطمه، دختری بود با چشمانی منتظر. منتظر خبری که قصد آمدن نداشت. با تمام ایستادگی و مقاومتش، شکننده شده‌ بود. مثل چینی نازک. با هر صدای دری که پشت آن عبدالله نبود، می‌شکست و فرو می‌ریخت. حسرت خداحافظی آخر به دلش مانده‌ بود. بی‌خبر رفت. بی‌خداحافظی. این بیشتر دل فاطمه را می‌سوزاند.

۳۰ سال گذشت و فاطمه همچنان با او بود. منتظر و امیدوار. مثل روزهای اول. عبدالله همه‌جا بود. در لحظه به لحظه زندگی‌اش جاری بود. با او حرف می‌زد. با او درد دل می‌کرد. پناهش گلزار شهدا بود. سر قبر شهیدان گمنام. به امید آن که شاید یکی از این شهیدان عبدالله باشد.عبدالله مفقودالاثر نبود. اثرش جاری بود. همه جا. قدیمی‌ها می‌گویند: «میوه صبر شیرین است.» مادرش زنده نماند تا این میوه شیرین را بچشد. تولد ۳۳ سالگی صبر وانتظار فاطمه، صدای زنگ در بلند شد. عبدالله هدیه فرستاده‌ بود. پلاکش را.

همچنین ببینید

بود

سال ۲۲ یا ۷۳ بود. داشتم می‌رفتم قم. طلبه بودم. هر دو هفته یک‌بار، چهارشنبه …

یک دیدگاه

  1. آقا مسعود چه قدر خوب نوشتی
    چقدر غم داشت این نوت
    چقدر حرف پشت اون عکس نشسته
    و چقدر غم..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *