خانه / یادداشت / رنج را جدی بگیریم ۲

رنج را جدی بگیریم ۲

در چنین شرایطی امکان گفتمان عقلانی نیست. این امر از هر نظر بدیهی است (البته مگر برای تئودیسه پرداز متافیزیکی). کسی که نسبت به این امر متقاعد نشده است،‌ باید در یک اپیزود صامت محض در اردوگاه آشویتس در تابستان ۱۹۴۴ سکونت کند. این اپیزود در گواهی س. زاگلسکا  محافظ لهستانی  موجود است:

شاهد: … زنانی که بچه‌دار بودند همواره به همراه بچه‌ها به کوره‌های آدم سوزی فرستاده می‌شدند (بچه‌ها ارزش کارگری نداشتند پس کشته می‌شدند). مادرها نیز به همراه آن‌ها فرستاده می‌شدند چون جدا کردن آن‌ها  از فرزندانشان ممکن بود آن‌ها را به وحشت و جنون مبتلا کند. این امر ممکن بود فرآیند نابودی را کند کند و این نمی‌توانست قابل‌تحمل باشد. (راحت‌تر این بود که مادرها را نیز از عرصه خارج کنند و همه‌چیز را ساکت و آرام نگاه‌دارند.) بنابراین بچه‌ها بیرون کوره‌ها، از والدینشان جدا می‌شدند  و تنهایی به اتاق‌های گاز فرستاده می‌شدند. در آن زمان هر چه شلوغ‌تر کردن اتاق‌های گاز ضروری‌ترین اقدام به شمار می‌آمد. جدا کردن بچه‌ها از والدینشان خوب بود چون در این صورت بچه‌های بیشتری می‌توانستند آنجا را پر کنند یا اینکه جلوی چشم والدینشان به اتاق‌ها افکنده شوند. زمانی که ریشه‌کنی یهودیان در اتاق‌های گاز به بالاترین حد خود رسید، این فرمان داده شد که بچه‌ها باید بدون اینکه ابتدا در اتاق‌های گاز قرار بگیرند، مستقیماً به کوره‌های آدم سوزی یا به آتش موجود در بیغوله‌های نزدیک به آن‌ها پرتاب شوند.

سمیرنو (مدعی‌العموم روسی):  نمی‌فهمم! آیا آن‌ها بچه‌ها را زنده در آتش پرتاب می‌کردند یا ابتدا آن‌ها را می‌کشتند؟

شاهد: آن‌ها بچه‌ها را زنده به آتش می‌انداختند. فریادهای بچه‌ها در اردوگاه شنیده می‌شد. دشوار است بگویم چه تعداد بچه به این شکل کشته شدند.

سورین با قرار دادن خواننده در فضای قربانیان رنج، با مرور یک اپیزود از هولوکاست، نشان می‌دهد که تئودیسه جبران در این رویکرد کارآمد نیست و اصولا همه تئودیسه‌ها قدرت خود را از دست می‌دهند. سمیرنو: آخر برای چه؟!

شاهد: دشوار است بگویم چرا! ما نمی‌دانیم آیا آن‌ها می‌خواستند در گاز صرفه‌جویی کنند یا جای کافی در اتاق‌های گاز وجود  نداشت.

گرینبرگ مطرح می‌کند که این اپیزود باید به‌عنوان یک پدیده الگو  یا معیار در تمام‌صورت بندی‌های الاهیات پساآشویتسی قرار بگیرد: «نباید هیچ موضع الاهیاتی یا غیر آن اتخاذ شود که حضور بچه‌های آتش گرفته غیرقابل‌باور شود». هیچ توجیه نافرجامی از سوی خدا نمی‌تواند انتظار این الگو را برآورده کند؛ درواقع این فکر که باوجود رنج این بچه‌ها کسی بگوید خدا موجه است، خودش کفر محسوب می‌شود. این اپیزود هرگز نمی‌تواند منشا یک تئودیسه شود. حتی تئودیسه ای که شکل جبران داشته باشد. البته اینکه این اپیزود نمی‌تواند مبنایی برای روایت چیزی همچون جبران باشد، بر این دلالت ندارد که علی‌الاصول نمی‌توان میان روایتی از ایمان و روایت آشویتس ارتباطی یافت. درواقع خود ویزل امکان مشابهی را روا می‌دارد: گریگر که ایمانش به دلیل هولوکاست درآستانه‌ی‌ نابودی قرار داشت، مکالمه پرشوری را با ربی هازیدیک دارد:

گریگر عصبانی بود. پس  از آنچه برای ما اتفاق افتاد چگونه می‌توانی به خدا باور داشته باشی؟

ربی با لبخند قابل تأملی که بر لب داشت پاسخ داد: چگونه پس ازآنچه برای ما اتفاق افتاد نتوان به خدا باور داشت؟

روایت ایمان با روایت ضد آن، مغایر است اما هیچ‌یک بر دیگری برتری نمی‌یابد. در سطح نظر، آشویتس هم به نفع باور، دلیل عرضه می‌کند و هم به نفع ناباوری. گواهی شاهدان می‌تواند به نفع هر دو این روایت‌های ظاهراً ناسازگار باشد. روایت‌هایی که هیچ‌گاه نباید به‌طور هم‌زمان مورد پذیرش قرار بگیرند. در سطح نظر، تائید یک روایت به بهای نفی ضد آن است و برعکس. ضرورتاً باید، یک روایت را به‌عنوان نفی دیالکتیکی ضروری روایت دیگر در نظر بگیریم. گواهی تأیید باید مورد جرح‌وتعدیل گواهی نفی قرار بگیرد و بالعکس. نیاز گریزناپذیر به چنین موازنه زبانی فقط می‌تواند در سطح نظر صرف قرار بگیرد. اما آیا برای ما وقتی که با واقعیت محض آشویتس مواجه می‌شویم، کافی است که به درک شناختی محض از الزامات گواهی‌های قربانیان راضی بشویم؟ یا اینکه این گواهی‌ها ما را به فراتر از دیالکتیک میان باور و ناباوری رهنمون می‌کند؟ ربی هازیدیک نشان می‌دهد که این دیالکتیک اگر محصور به قلمروی نظر باشد محکوم به این است که پاسخی نخواهد داشت. به بیان او خدا هم پیمان شر، مرگ و قتل شده است و این هیچ توجیهی ندارد. من از شما سؤال می‌کنم و شما را ترغیب می‌کنم که به آن پاسخ بدهید: «چه راهی برای ما مانده است که برگزینیم؟ اگر این دیالکتیک باید حل شود، ربی با اطمینان می‌گوید باید از قلمروی نظر به حوزه عمل وارد شد. یا بر اساس بحث ما باید از قلمروی گفتمان نظری به گفتمانی منتقل شویم که عمل را تسهیل می‌کند. این گفتمان تسهیل عمل شاید تنها گفتمانی باشد که قادر است در فضای تبیینی که مختص قربانیان است به وجود آید.

پس از اعلام شکست تئودیسه نظری، سورین گفتمان الاهیاتی عمل محور را پیشنهاد میدهد که تئودیسه در آن صرفا گفتمانی درجه دوم محسوب می شود و ذیل آن قرار می گیرد. تئودیسه به عنوان گفتمان الاهیاتی درجه دوم

بحث ما در اینجا تحت تأثیر این بینش است که بهتر است تئودیسه، گفتمان الاهیاتی درجه دوم به‌حساب آید که تحت عنوان الاهیات عمل محور درجه اول قرار می‌گیرد. گفتمان تئودیسه باید به ناتوانی خود در پرداختن به مسئله شر از زاویه‌ی جهان شناختی (که در صدد است ما را قادر سازد خدا را توجیه کنیم) اعتراف کند. تأمل بر گواهی‌ها و اسناد کسانی که ساکن قلمروی پادشاهی شب هستند نشان می‌دهد کسی که مایل است در پاسخ به این روایت‌ها  الاهیاتی سخن بگوید باید آگاه شود که خدایی که خود را از بیچارگی قربانیان فارغ ساخته است به‌هیچ‌عنوان قابل توجیه نیست؛ خواه بخواهیم با تلاش بشری او را توجیه کنیم خواه با تلاش الاهی. خدایی که به هنگام رویارویی با رنج‌های گزاف یک تماشاچی صرف است،‌ دیو است که خدا نیست. اما اظهار این حقیقت،‌ صرف نظر از اینکه چقدر عمیق بیان شود، تنها می‌تواند نیمی از تسلای خاطر رنج‌کشیدگان را فراهم کند.

سؤال فوری‌تر  برای هرکسی که نسبت به امکان گفتمان عمل محور درجه اول دغدغه مند است این است که: ساختار و محتوای قابل‌تصور این گفتمان چیست؟ سوزان شاپیرو خاطرنشان ساخت که سه تجربه فراگیری که زیربنای «فروریختگی» زبان رایج الاهیاتی را تشکیل می‌دهند با هولوکاست فراهم آمدند. ازنظر من زبان درجه اول باید دست‌کم به دنبال تبیین این تجربه‌ها باشد. فقط از این راه است که زبان الاهیاتی رایج با روایت‌های رنج فرومی ریزد و به خود اجازه می‌دهد که از راه واقعیتی که راویان آن را به زبان می‌آورند خود را بشکند. بر اساس نظر شاپیرو یکی از این تجربه‌ها، تجربه تقریباً جهانی «رهاشدگی» از سوی خداست. او از کلام ویزل در کتاب شب نقل می‌کند: «تجربه آن‌ها پادشاهی شب بود. فراموش‌شدگی از سوی خدا، به خود‌‌‌‌‌وانهادگی از سوی خدا. آن‌ها تنها زیستند،‌ تنها رنج کشیدند و تنها جنگیدند» دومین تجربه،‌ تلاش دسته‌جمعی و بی‌رحمانه نازی‌ها بود برای اینکه قربانیان خود را پیش از آنکه از صفحه روزگار محو سازند، «از انسانیت تهی کنند». تجربه سوم «بی‌اعتنایی» تقریباً جهانی به سرنوشت یهودیان بود. شاپیرو از ویزل نقل می‌کند: «تنهایی؛ این یک کلیدواژه و یک تم آزاردهنده است. جهان این را می‌دانست و ساکت ماند. بشر اجازه داد آن‌ها  تنها رنج بکشند،‌ تنها بجنگند و تنها از بین بروند. بااین‌حال آن‌ها تنها نمردند. چون در وجود همه ما چیزی به همراه مرگ آن‌ها مرد.» زبان درجه اولی که ما باید آن را بسط بدهیم، زبانی است که همبستگی ما را باکسانی که مجبور به از سرگذراندن این تجربه‌ها شدند ارتقا دهد. آن زبان بر مبنای حکم خود ویزل استوار است که رواداشت داستان‌های قربانیان به اشتراک گذاشته شود.

دستور زبان،‌ساختار و محتوای گفتمان الاهیاتی در درجه‌ی اول چیست؟ تببین تجربه های ما از رنج، همبستگی با تجربه کنندگان رنج، حکایت و به اشتراک گذاشتن رنج.«بگذار حکایت کنیم. بگذار تمام‌وقت حکایت کنیم؛ تمام‌وقت. بگذار حکایت کنیم که این وظیفه‌ی اولیه ماست.

حکایت بچه‌هایی چنان پیر؛ حکایت پیرمردانی از ترس بی‌صدا مانده؛ حکایت قربانیانی که همچون آشنایان قدیمی به استقبال مرگ رفتند؛ حکایت ناامیدی؛ حکایت حسرت؛ حکایت آتش عظیمی که سر به فلک کشید؛ حکایت شبی که حیات، امید و ابدیت را از میان برد.

بگذار حکایت کنیم که یادمان باشد انسان در رویارویی با شر فراگیر چقدر شکست‌ناپذیر است. بگذار حکایت کنیم تا نگذاریم جلاد حرف آخر را بزند. حرف آخر از آن قربانیان است. وظیفه شاهدان است که آن‌ها را جمع کنند، سروصورت دهند و همچون یک راز حفظ کنند و آن را به دیگران برسانند.»

عبور از نقد تئودیسه به نقد الاهیات: نقد گفتمان نظری الاهیات و بازسازی آن بر اساس گفتمان عملی از راه حکایت تجربه ها.بنابراین زبان درجه اول الاهیاتی ما زبانی است که حکایت قربانیان را ثبت و ابلاغ کند. در این کار باید انتقاد تندوتیز ویزل را به خاطر داشت که حکایت‌ها نه‌تنها می‌توانند، بلکه باید ابلاغ شوند. در بسیاری از موارد گفتمان درجه اول گویا بیش از سوالاتی که راویانِ این حکایت‌ها را کانون توجه ساخته  است نبوده است. اما به دنبال هولوکاست زبانی به وجود آمد که هدفش به تعبیر متز  این است که به‌جای تقدیس نفرت‌های موجود در این جهان، نوعی پیوند اعتماد مسیحیایی میان یهودیان و مسیحیان برقرار سازد. این گفتمان درجه اول فقط از راه پدیدآوردن و حفظ کردن عمل به چنین اعتماد مسیحیایی ای است که می‌تواند همه اعتقادات الاهیاتی دست‌دوم را نقد کند. به‌طور خلاصه، یادآوری کوبنده‌ی گرینبرگ خالقان این اعتقادات مسلم الاهیاتی را بر زمین میخکوب می‌کند: «بچه‌های آتش‌گرفته را جدی بگیریم».

 

 

همچنین قسمت اول این مطلب را بخوانید در:

رنج را جدی بگیریم

همچنین ببینید

داستان چطوری کار می‌کند، نوشته‌ی جیمز وود: قسمت ششم

جزییات «ولی از هیچ راه دیگری ممکن نیست؛ فقط در جزییات است که می‌توانیم اصل …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *