خانه / شعر / تفرّجی در طبیعتِ زبان

تفرّجی در طبیعتِ زبان

اوّلین نکته‌ای که از مطالعه‌ی «اقلیماه» اثر سرکار خانم سیّده‌کبری موسوی قهفرّخی به دید می‌آید، تلاش فوق‌العاده‌ی شاعر برای بیرون نرفتن از زبان معیار معاصر فارسی و نزدیک کردن زبان شعر به نثر با حفظ شاعرانگی شعر است:

«بیهوده کوشیدم به پنهان کردنت، ای عشق!

آن دانه‌ای که کاشتم، از خاک بیرون زد»

شاهد در نشاندن «که» در جای‌گاه هجای بلند است. می‌شد گفت:

«من دانه‌ای را کاشتم از خاک بیرون زد»

یا:

«من دانه‌ای می‌کاشتم کز خاک بیرون زد»

یا:

«من دانه را می‌کاشتم کز خاک بیرون زد»

و این آخری، مثل این است که می‌گوییم: «داشتم می‌رفتم بیرون که علی پیدایش شد». این‌جا «که» مفهوم مقارنت و تلاقی احیاناً پیش‌بینی‌نشده‌ی مابعد خودش با ماقبل را افاده می‌کند؛ بنابراین، «من دانه را می‌کاشتم کز خاک بیرون زد»، یعنی «من داشتم دانه را می­کاشتم که ناگهان و هم‌زمان با کاشتن من و هنوز درست و حسابی کاشته نشده، در هیأت یک نهال، از خاک بیرون زد». ببینید! این یک مثال است. فقط خواستم با یک مقدار کند و کاو کردن با مصراع، نشان دهم که می‌شود روی ریل همین زبان معیار روزمرّه، از همین «که» یک کاربردِ یک ذرّه (و نه بسیار) ویژه­ای به نسبت مصراع فعلی استخراج کرد: «آن دانه­ای که کاشتم، از خاک بیرون زد». بگذریم از این که «که» هجای کوتاه است و نشاندنش در هجای بلند، امّا و اگرِ جدّی دارد.

مثال دیگر:

«از رادیو صدای زنی می‌رسید که

سرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش»

شکل منثور این بیت: «از رادیو صدای زنی می­رسید که سرگرمِ خوش و بش با مخاطبش بود».

می‌بینیم که شاعر، سعی کرده با کم‌ترین تغییر در شکل منثور جمله‌ی مرکّب، آن را در وزن بگنجاند امّا… و امّا باز هم نشاندن هجای کوتاه «که» در جای‌گاه هجای بلند و نیز تبدیل شکل روزمرّه و گفتاری «سرگرمِ خوش و بش بودن» به «سرگرم با خوش و بش بودن» صرفاً به خاطر اضطرار وزن. البتّه وقتی می­گوییم: «فلانی سرگرمِ فلان کاره» معنی­اش این است که واقعاً سرش به آن کار، گرم است. امّا اگر بگوییم: «سر بچّه را با یه بازی‌یی کارتونی چیزی گرم کن»، در این‌جا یک تفاوت معنایی وجود دارد؛ چرا که بچّه سرش گرم نیست و حوصله‌­اش سر رفته و ما می­خواهیم «با» چیزی یعنی به وسیله‌ی چیزی سرش را گرم کنیم. این‌جا «با» معنی ابزار و وسیله می­دهد. هم‌چنین وقتی می­گوییم: «خوب سرتو با این چیزا داری گرم می­کنیا!» باز هم یک معنای جدیدی زاده شده است: طرف، یک بهانه، یک دلخوشکنک و یک وسیله و ابزار برای فرار از یک واقعیت و تعهّد سخت و سنگین برای خودش تراشیده. این مثال­های متعدّد را آوردم که بگویم ما مجاز نیستیم به خاطر علاقه به حفظ شکل طبیعی جملات، از بار معنایی تک‌تک شکل­های متفاوت برای ادای مقصود در فارسی روزمرّه غافل شویم. به نظر شما «سرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش» افزوده‌ی معنایی و نمک تازه­ای دارد به نسبت «سرگرم خوش و بش با مخاطبش بود»؟ چرا! دارد! می­گویی: «حسن چی کار می‌کنه؟» و می­گوید: «سرش به این مغازه­ش که تازه راه انداخته، گرمه» و این شکل، به ما می­رساند که پاسخ‌دهنده، هنوز اعتمادی ندارد و اعتباری برای آینده‌ی این کار و کاسبی جدید حسن باز نکرده، اگرچه حسن خودش واقعاً سرگرم این شغل جدیدش هست. امّا در این مثال هم «سرگرم به…» داریم و نه «سرگرم با…». می­شود با اغماض قبول کرد که مقصود شاعر از «سرگرم بود با خوش و بش با مخاطبش»، این است که خوش و بش کردن گرم و باهیجان گوینده‌ی رادیو واقعی و خودجوش نیست و دارد با «خوش و بش» سر خودش و مخاطبان رادیو را گرم می­کند؛ امّا چه باید کرد؟ اگر شاعری، منطق شعرش را بر گنجاندن و تعبیه کردن زبان روزمرّه و طبیعی روزانه در وزن عروضی بنا کرده باشد، علی‌القاعده باید شکل طبیعی جمله در زبان گفتار را درست و حسابی و یک‌جا در وزن بگنجاند و اگر تغییری در آن می­دهد، افزوده­ای و آورده­ای داشته باشد، نه صرفاً به خاطر اضطرار وزن.

شاعر ما «که» را در آخر مصراع از باب اختیارات شاعری در جای‌گاه هجای بلند استفاده کرده است؛ پس می­توانست «به» را هم در همین جای‌گاه هجای بلند استفاده کند تا ما به احترام نیمای بزرگ از جا برخیزیم!

«سرگرم بود به خوش و بش با مخاطبش»

حدّاقل پیشنهادهای نیما را همه جا و بدون تبعیض اعمال کنیم!

به عنوان یک مثال بسیار موفّق، این بیت مرحوم امین­پور را نگاه کنید:

«دیگران اگر که خوب، یا خدانکرده بد،

خُــب! من چه کرده­ام؟ شاعرم که شاعرم!»

در یک گفت‌وگوی جدلی، ضمّه‌ی «خُب» را اشباع می­کنیم. مثلاً طرف استدلال­هایی برای محکوم کردن ما می­آورد و ما در جواب می‌گوییم: «خُــب! بعدش؟». در حالی که در سایر موارد، «خُب» با ضمّه‌ی کوتاه می­آید: «خُب اینو از اوّل می­گفتی!». به عبارت دیگر، گاهی وقت‌ها «خُب» شبه‌جمله است به معنی «که چی حالا؟». در این‌گونه موارد، با ضمّه‌ی اشباع‌شده تلفّظ می­شود و در سایر موارد قید است و با ضمّه‌ی کوتاه.

از مواردی که شکل طبیعی نحو جمله در «اقلیماه» حفظ شده است و به نظرم زیباست، چند مورد نقل می­کنم:

«تو آن مسافرخانه‌ی دنجی که آدم­ها

در تو می­آسایند دور از هر هیاهویی»

«برای من، نرسیدن همیشه خوب‌تر است

به محض آمدنم گفته­اند: او رفته»

«سایه­ام یک عمر زندان‌بان من بود و دلم

غیر از این که رام باشد، چاره­ای دیگر نداشت»

این‌جا «که» با آن که در جای‌گاه هجای بلند آمده، به نظرم توی ذوق نمی­زند و به اصطلاح نشسته است توی کار.

«خواب و بیداری­ام از تلخی پرواز پُر است

بالشم را بتکانم، پر قو می­ریزد»

روند زبان روزمرّه که مبتنی بر حذف ادات شرط است، این‌جا در شعر نشسته است و جواب هم داده است. مصراع دوم با همین حذف مبتنی بر طبیعت زبان، نمکی یافته. مثل این که می­گوییم: «بزنی، می­زنم» و نمی­گوییم: «اگر بزنی، می­زنم». این حذف، اتّصال و ارتباط شرط و جزای شرط را قطعی­تر و بلافاصله­تر می­کند.

یک نکته‌ی دیگر، ترکیب­سازی­های ـ به نظر این حقیر ـ ناموفّق است.

(این‌جا توسّعی برای ترکیب قائل شده­ام و تتابع اضافات یا گروه وصفی را هم از این قبیل فرض می­کنم):

«واژه به مست‌ـ‌آگاهیِ خلسه دری وا کرد

از کوکنار نورسی تریاک بیرون زد»

«مست‌آگاهیِ خلسه» یعنی آگاهی مستانه، آگاهی حاصل از مستی، در عین مستی آگاه بودن. این ترکیب، غیر از این که به من شخصاً حال خاصّی نداد، با افزوده شدن کلمه‌ی «خلسه»، دچار تزاحم شده است. آیا «سُکرآگاهی» بهتر نبود؟ صرفاً یک پیشنهاد است.

«صیّادها از صخره­ها پایین می­آیند

در کوه پیچیده‌ست تلخ‌ـ‌آواز برنو»

نمی­دانم چرا شاعر مابینِ «تلخ» و «آواز» خطّ تیره گذاشته است. یکی از انواع ایهام در شعر فارسی که سعدی و حافظ به وفور از آن بهره برده­اند، چینش جمله به نحوی‌ست که یک کلمه را بشود در چند جانمایی متفاوت دستوری قرار داد. مثلاً:

«عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده

به جز از عشق تو باقی همه فانی دانست»

۱ـ به جز از عشق تو، باقی [= بقیه] (را) همه فانی دانست.

۲ـ به جز از عشقِ باقیِ تو، همه (را) فانی دانست.

۳ـ به جز از عشق تو(یِ) باقی [تویی که باقی هستی] همه (را) فانی دانست.

در حالت اوّل، «باقی» مفعول است. در حالت دوم، صفت است برای عشق. در حالت سوم، صفت است برای تو.

مصراع دوم بیت مورد بحث ما، اگر بدون خطّ تیره بین «تلخ» و «آواز» نوشته شود، به این صورت:

«در کوه پیچیده‌ست تلخ آواز برنو»

یکی از همین نوع ایهام ایجاد می­شود:

۱ـ در کوه، آواز تلخ برنو پیچیده است. تلخ در این حالت، صفت بیانی مقدّم بر موصوف است.

۲ـ در کوه، آواز برنو، تلخ [= به تلخی] پیچیده است. تلخ قید فعل است.

نه تنها نیازی به این خطّ تیره نیست، بلکه وجودش مخلّ برداشت منعطف و دوگانه از نحو جمله شده است.

«گُل‌ـ‌میزهای سنّتی­اش را که پاک کرد

دستی کشید بر سر گُل­های کوکبش»

گُل‌میزهای سنّتی؟ یعنی گُل­های سنّتی‌یی که روی میز بود؟ گُل سنّتی یعنی چه؟ یعنی گلِ متعارف و پُرخریدار و مرسوم؟ «گُل‌میزهای سنّتی پاک شده­اند» یعنی از روی میز برداشته شده­اند؟ یا اصلاً شاعر، استعاره­ای در ذهن داشته است؟ آیا این گُل­های کوکب، از شعر فروغ بی­اجازه (یا با رخصت؟) به این بیت سرک کشیده­اند و استعاره را از این طریق باید جست‌وجو کنیم؟:

«گوشواری به دو گوشم می­آویزم

از دو گیلاس سرخ هم‌زاد

و به ناخن­هایم برگ گل کوکب می­چسبانم

کوچه­ای هست که در آن‌جا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن­های باریک و پاهای لاغر

به تبسّم­های معصوم دخترکی می­اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد»

(تولدی یگر)

هرچه هست، من سر در نیاوردم.

امّا از موارد موفّق ترکیب در این دفتر:

«از خود درون آینه چیزی نمی­بینم

در حیرتم از هیچِ در حالِ دگرگونی»

به نظرم هم اوج معنایی بلندی دارد، هم منطق شاعر در شُسته‌رُفته بودن نحو جمله ضمن رعایت یک اقتضای بلاغی که همانا تقدیم «در حیرتم» بر سایر اجزای جمله باشد، بسیار خوش نشسته است.

«جهان با شیب تندش درّه­ای در پیش رو دارد

که با خود می­برد اندوه‌ـ‌رودی را به آرامی»

«امّا زمستان در زمستان رفت بر من

هرگز نبستم طرفی از ترفندهایم»

«طرفی از ترفند»، حامل یک جناس پنهان است زیرا طرفی و ترفندهایم از نظر لفظی یک‌سان‌اند و به نظرم در چنین مثال­هایی می­شود پختگی و تجربه‌ی یک شاعر را و انس او را با زبان فارسی فهمید و ای کاش توجّه شاعر ما به چنین ریزه­کاری­هایی بیش‌تر شود.

من می­توانستم در ابتدای گفتارم فصلی بپردازم درباره‌ی شعر زن و شعر زنانه و فرق آن دو با هم و سپس درباره‌ی آفات و آسیب­‌های شایع و مسری شعر زنان در این سال‌ها، و بعد از آن بگردم و چند بیت که بشود از آن‌ها اثبات کرد که شاعر زن است و مرد نیست یا موضوع شعر، دغدغه‌ی یک زن است نه یک مرد، یا زاویه‌ی نگاه به موضوع، زنانه است و… استخراج کنم و سپس آفرین بگویم که شاعر ما چقدر نجیبانه و عفیفانه شعر زنانه گفته است و… خلاصه می­توانستم خزعبل ببافم و کلیشه پیش اندازم (مثل همه‌ی لشکر انبوه و هم‌قد و قامت ـ و البتّه بسیار قدبلندِ ـ آماتورهای پرمدّعا) ولی من هرگز نخواستم در قبال یک شاعر حرفه‌ای که حدود پانزده سال است می­شناسمش، جز یک رفتار حرفه‌ای اتّخاذ کنم.

امیدوارم سرکار خانم موسوی با من در این نقد بی‌رحمانه هم‌دلی کنند و در اقتدا به توصیه‌ی آن انسان کامل متّصل که فرمود: «دوست‌داشتنی‌ترینِ برادرانم کسی‌ست که عیوب مرا به من هدیه کند»، امیدوارم خواهر شاعرم این هدیه را از برادر حقیرشان بپذیرند.

و در پایان، اعتراف می­کنم که از خواندن این دفتر در برخی از لحظات واقعاً لذّت بردم.

 

 

 

در این‌باره همچنین بخوانید:

آهِ دخترِ حوّا

پنج غزلِ برگزیده از «اقلیماهِ» کبری موسوی

حکایتِ دریا و قوزکِ پا

همچنین ببینید

توهم مجازی

سال‌ها پیش شهید «سید مرتضی آوینی رحمه‌الله علیه»، در مقاله‌ی «انفجار اطلاعات»، از بی فایدگی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *