خانه / داستان / معشوقی که نه تحرک می‌بخشد و نه حرکت می‌کند

معشوقی که نه تحرک می‌بخشد و نه حرکت می‌کند

جهانی که رمان سوگواری برای شوالیه­ها ترسیم می‌کند، جهانی رازآلود و مبهم است که تکلیف بسیاری چیزها در آن روشن نیست. سرمدی، شخصیت اصلی، که گویا برای یافتن آرامش یا ترمیم برخی زخم‌های روحی به قم آمده و تحت توجه و تربیت برادران کاشفی قرار گرفته، جستجویی به‌ظاهر صادقانه را در انبوهی از ماجراهای پیچیده و رازآلود آغاز می‌کند. جستجویی که به گوشه‌ و ‌کنار قم و به درمانگاه و موزه آستان محدود نمی‌شود؛ هم تاریخ گذشته را به روزگار معاصر می‌کشاند و عباس میرزا و وثوق الدوله را وا می‌دارد که از حسرت‌ها و آروزهای درونی­شان سخن بگویند و هم به نقاط دیگر دنیا، روسیه و اسکاتلند می‌رود. این جستجوی مرموز که هرچه پیش می‌رود فراز و فرودهای آن بیشتر می‌شود، به‌ظاهر قرار است پرده از معماهایی بردارد که از گذشته، از تاریخی که ذیل مشروطیت آغاز شده، تا امروز وانگشوده باقی مانده‌اند. معماهایی که بسیار بزرگتر از قد و قواره سرمدی جوان هستند و حضور برادران کاشفی، موزه‌دار آستان، که با نام مرد کلاهی معرفی می‌شود، و ارواح بازگشته از تاریخ قرار است سبکی و خامی او را جبران کنند.

در این یادداشت، من از تمام وجوه این جهان رازآلود و تمام اموری که تکلیف آنها روشن نیست و جستجوی سرمدی و دوستانش قرار است آن را روشن کند، صرف‌نظر می‌کنم و بسنده می‌کنم به تنها چیزی که در این میان، نه‌تنها از رنج ابهام رها است بلکه از فرط روشنی و آشکارگی به وصله‌ای ناچسب بر پیکر داستان می­ماند: وصله‌ای که البته جایگاه اسفل آن باعث شده چندان هم زمخت و چشم آزار نباشد.

هر چه در رمان سوگواری برای شوالیه‌ها، تکلیف جهان و کار جهان مشخص نیست، تکلیف زن و زنانگی مشخص است. شیرین و ناتالی و حورا، سه شخصیتی هستند که قرار است معرف زن و زنانگی باشند، البته با چشم‌پوشی از سایر زنان منفعل این گوشه و آن گوشه داستان که عمدتاً درون نسب خانوادگی جای گرفته‌اند. حضور این سه زن که تا حد قابل‌توجهی مستقل از نسب خانوادگی هستند، آشکارا پیوند دارد با گوشه‌ای از معماهای بزرگی که سرمدی جوان با آنها درگیر می‌شود. آنها گاه بسیار شبیه وطنی می‌شوند که عباس میرزا و وثوق الدوله دغدغه حفظ و صحت آن را داشته‌اند. اما نه وطن در کاملترین معنایش بلکه به تقلیل‌یافته‌ترین معنایش که زمین و خاک باشد. به همان سادگی که خاک ایران مورد تجاوز روس‌ها قرار می‌گیرد، شیرین و حتی ناتلی، مورد تجاوز و تعرض آنان قرار می‌گیرند و نیز به همان اندازه که خاک نیازمند مردانی است که آن را بازپس گیرند و محافظتش کنند، این زنان هم نیازمند مردانند. اینجا زن، همانند زمین و خاک، موجودی است ضعیف که آشنایش او را فریب می‌دهد، ابزار هدف خویش می‌سازد، می‌آزارد و سرانجام رهایش می‌کند تا بیگانه به او تجاوز کند. زنی بسیار شبیه تعبیر ارسطویی ماده که اگر صورت مردانگی بر او ننشیند تا حد عدم بیچاره و بی‌خاصیت است. همیشه به مردی محتاج است، حتی مردی که او را فریب دهد، حتی مرد بیگانه‌ای که به او تجاوز کند و البته مردی که نهایتاً بتواند منجی او باشد. همین مرد آخری است که در قالب سرباز یا سیاستمداران بزرگ برای نجات سرزمین قدم پیش می‌گذارد: مردی که هنوز تکلیف خیلی چیزها را نمی‌داند و در اندیشه یافتن بهترین راه‌ها برای نجات این ضعیفه ملول است. از قضا زمانی که یکی از این سه زن تنها کنش قابل‌توجهش را در داستان انجام می‌دهد، یعنی جایی که حورا برای پس گرفتن دندان عاریه‌ای، تا پای قتل هم پیش می‌رود، نویسنده از تعبیر کار مردانه استفاده می‌کند که شک نکنیم که اینجا نه ماده بی‌خاصیت مؤنث که صورت مذکر فاعل حقیقی بوده است.

جدا از این اشارات کنایی به مشتاقی و مهجوری، نویسنده در عباراتی صریح و کوتاه، تعریف و تکلیف زن را جمع‌بندی می‌کند و به مخاطب ارائه می‌دهد تا جای هیچ شبهه‌ای برای او باقی نماند: «سرمه سیاه است و قهر چشم را تشدید می‌کند و این در دل زن که سرتاپایش با لطف و انحنا ریخته شده نفوذ خوشی دارد… . کسی که از استخوان خمیده آفریده شده، همه‌اش انحنا و تمایل است. مشتاق چیزی است که فاقدش است.» (۶۳) ولی این زن که نویسنده می‌گوید واقعاً محتاج چه چیزی است؟ قهر مرد؟ عقل مرد؟ یا هوس‌های ناپخته او؟ در داستان و در آشنایی سرمدی با حورا و غلیان احساساتش نسبت به او، خواننده ممکن است به غلط انتظار عشق داشته باشد. اما حتی در دیدارهای پنهانی سرمدی با حورا هم هیچ‌وقت عشق متجلی نمی‌شود. حورا این میان قادر نیست چیزی ببخشد و احتیاجی را رفع کند. او اصلاً چیزی ندارد که بتواند ببخشد. چون کودکان فریفته عشقی دروغین شده که حاصلش جنینی ناقص‌الخلقه بوده و اگر پیرامونش مردانی نباشند که محافظتش کنند، سرنوشتی جز رجوع به همان عاشق دروغین ندارد. نسبت سرمدی با فیاض به‌هیچ‌وجه عشقی نیست که در ادبیات کهن میشناسیم. لطف زن اینجا فیاض نیست، چیزی نمی‌آفریند و حرکتی را موجب نمی‌شود. لطفش هم فقدان است، مثل سرزمین که اینجا فقط ظرف است: جسم فاقد روح که روحش باید در قالب مردی او را همراهی کند. اما روحی سرگشته و وامانده در تکلیف خویش.

نویسنده جای دیگری هم از زبان کاشفی سیاستمدار، نظام سلسله‌مراتبی را می‌ستاید و علت آشفتگی روزگار معاصر را در فروریختن نظم سلسله‌مراتبی می‌داند. (۱۷۱) اما در زمانه انقلاب و فروریختن آن نظم سلسله‌مراتبی، جایگاه زن در سلسله‌مراتب تغییر نکرده است. هر سه زن داستان که در زمانه بعد از انقلاب مشروطه زندگی می‌کنند، همان خمیدگی و انحنایی را دارند که عهد عتیق مبنای جایگاه زن در سلسله‌مراتب قرار داده بود. حتی وقتی نویسنده به حکمت اشراق اشاره می‌کند، آن را چنان به دالان سیاست مردانه می‌کشاند که ابعاد زنانه این حکمت هم دیده نمی‌شود. البته ابعادی که از جنس خمیدگی و انحنا نیستند و حتماً به ذهن نویسنده نیامده که می‌تواند زنانه هم باشد.

سوگواری برای شوالیه‌ها در جستجویش برای زدودن ابهام، هرچه پیش می‌رود، شتاب بیشتری می‌گیرد و فراز و فرود بیشتری می­یابد. جستجویی که هرچه پیش می‌رود، سرشت معکوس آن آشکارتر می‌شود و ختم می‌شود به سرگردانی در دیدن دوشیزه تورنتون. دوشیزه تورنتون همچون مثال زیبایی زنانه معرفی می‌شود، آن موجود عالی دست‌نیافتنی که تماشایش جز اشتیاق و حسرت نمی‌افزاید. این مثال زیبایی زنانه، زنی است بیگانه که جستجوگر داستان در سرزمینی بیگانه به دنبالش می‌گردد. زنی که ظاهراً دیگر فقط انحنا و خمیدگی نیست و نه‌تنها به مردان نیازی ندارد بلکه از نیاز مردان به خود استفاده می‌کند، پول آنها را به جیب می‌برد و همچنان در حسرت نگاه‌شان می‌دارد. سرمدی جوان هم در انتهای جستجوی ناقص و ابترش میان حال و گذشته و میان رویا و واقعیت، به چنین سرزمین و چنین زنی می‌رسد که با وجود مشابهت ژنتیک، کاملاً با آن گذشته و آن ماجرها بیگانه است. زنی که از نظم سلسله‌مراتبی رهیده، جذب شدن در او می‌تواند انتهای جستجوی ناقص و ابتر سرمدی باشد.

همچنین ببینید

فنجان خالی آقای روزبه معین

 بی تردید برای سنجش عیار هر اثر ادبی و یا هنری،  معیارهای نوشته و نانوشته‌ای …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *