خانه / پرونده / شب ناممکن

شب ناممکن

دلیجان را رد کرده‌بودم که مدیر حوزه دماوندمان تلفن کرد. حال جواب دادن نداشتم. اگر جواب می‌دادم مجبور می‌شدم با سرهنگ بختیاری هم حرف بزنم. سرهنگ بختیاری راننده‌ی قدیمی خط بود. اسم خودش را گذاشته‌بود سرهنگ. اولین سالی که پایم به جاده اصفهان_تهران باز شد شورلت داشت. یک شورلت سرمه‌ای. خودش می‌گفت کشتی. حالا یک پژو جی ال ایکس مشکی داشت. می‌گفت مال خودش نیست. می‌گفت مال «آقا سید» است. می‌گفت بیشتر ماشین‌های خط مال آقا سید است که اهل قم است و مرد با خدایی است. این‌ها را موقع چانه‌زنی بر سر کرایه می‌گفت. سهم آقا سید را باید می‌داد. راست و دروغش را نفهمیدم. مثل هیچ‌کدام از حرف‌های دیگرش. راست، سبیل‌های بلند و پرش بود که از دود سیگار  کاهی و سبز و زرد شده بود و دست‌ها و بازوهای خالکوبی شده‌اش. زنی با موهای بلند که تا کمر پیچ و تاب خورده‌اش رسیده‌بود و چشم‌هایی درشت داشت مثل زرده تخم مرغ‌های بومی. ده سال بود که جایم صندلی جلوی ماشین‌های سرهنگ بود. «آق دکتر» بودم. حتی از روزهای اول طلبگی که هنوز نحو مقدماتی را تمام نکرده‌بودم. دکترایم را با رساله‌ی پنجاه و هفت از دست سرهنگ گرفتم. روزی که سیگارش تمام شده بود.

گوشی را ساکت کردم و چشم‌هایم را بستم که نشنوم سرهنگ، پسرخاله‌ی محسن رضایی است و در جنگ فرمانده بوده و خودش نخواسته در دستگاه باشد و ال نود نخرم و سمند هم نخرم چون سنگین است و لاستیکش پله می‌کند و یادم باشد حتی اگر بهترین ماشین‌ها را هم خریدم سینه‌کشی علی‌آباد کولر نگیرم. خوابیدم. تا نزدیک قم که سرهنگ در سوهانی دوستش بایستد و شاگرد مغازه چلو مرغش را بیاورد و بخورد و راه بیفتیم. با سبیل‌های چربی که حالا رگه‌هایی سرخ داشتند و دست‌هایی که سرخی‌شان را فقط لنگ سیاه و سرخ داخل ماشین می‌گرفت. رسیدیم و سرهنگ همان جای همیشگی ایستاد و بیدار شدم. گوشی‌ام پر بود از زنگ جواب نداده و پیام نخوانده. همه از مدیر مدرسه. که کجایم. که چرا جواب نمی‌دهم. که سریع تماس بگیرم. که امین در راه اصفهان تصادف کرده و دست بجنبانم خودم را سریع برسانم بیمارستان کاشانی و ببینم چه خبر است و حاجی را خبر کنم. که چرا جواب نمی‌دهم. که قضیه اورژانسی است.

حوالی غروب بود. دهانم خشک خشک شد. باد کنار جاده مغز استخوانم را سوزاند. قضیه اورژانسی یعنی باید می‌دویدم. اما یخ زده‌بودم. امین را تصور کردم. با قد دیلاقش . صورت کشیده‌اش و دست‌های بلندش. بعد تصادف را تصور کردم. چیزی در ذهنم زنگ زد. «آنقدر حالش خوب هست که توانسته به حاجی خبر بدهد. دستش شکسته بود. نهایت پایش.» خنده‌ام گرفت. امین همیشه بادمجان بم بود. آفت بر نمی‌داشت لامصب. به حاجی پیام دادم که ببخشد که در جاده بودم و خواب بودم و الساعه بر می‌گردم به سمت اصفهان و به فاطمه زنگ زدم که در فرهنگسرای نزدیک به بیمارستان کاشانی برنامه‌ای داشتند، تا با میثم که رییس فرهنگسرا بود بروند و به دوست تصادف کرده‌ی من سری بزنند و بگویند که در راه برگشتم.

با فاطمه که حرف زدم یخم وا رفت. قضیه از اورژانسی بودن خارج شده‌بود. من بودم و سفری ناتمام که لابد قسمت نبود. سر میز سرهنگ نشستم. چایی خوردم. کرایه‌اش را دادم و گفتم که بر می‌گردم. با پژوی جی ال ایکس سیاه تا قم آمده‌بودم. با یک سمند سفید نو برگشتم. راننده‌اش سرهنگ نبود. فکر کنم حتی سربازی هم نرفته بود. از آن زن‌های موبلندِ چشم‌درشتِ کمرباریک اگر هم داشت، یا توی دلش داشت یا توی گوشی‌اش. دلش تنهایی جاده را نمی‌خواست. سوارم کرد. گفت از سر و وضعم فهمیده آدم حسابی‌ام و پشتش این سؤال بود که آدم حسابی این‌جا چه‌کار می‌کند و این جواب که مسافر تهران بودم، تا وقتی که خبر تصادف دوستم آمد و حالا از میانه‌ی راه مسافر اصفهانم. صدای موسیقی ضبط ماشین را بلند کرد. ماشین سرهنگ به اسم هایده و مهستی و عباس قادری سند خورده‌بود. ماشین جوان به اسم سیاوش قمیشی. انحصاری .

سیاوش برای پرنده‌ی مهاجری می‌خواند که چرا هجرت کرده و همه‌ی دنیا قفس است که فاطمه زنگ زد. هوا تاریک شده بود. بریده و کوتاه حرف زد. «اوضاع خوب نیست. تصادف شدید بوده. یک نفرشان کشته شده. دوست تو در کماست. خودت باید بیایی. خانواده‌ی دوستت بیمارستان را به هم ریخته‌اند. خودت را برسان. کاری از من ساخته نیست.» همین.

از دل جاده باید اوضاع را کنترل می‌کردم. اول برای حاجی پیام نوشتم: «دعا کنید. همین» خودش معنایش را می‌فهمید که قصه در حد دست و پا شکستن نیست. بعد برادر بزرگم را صدا کردم. محسن را. که خودش را برساند به بیمارستان کاشانی و نگذارد کار از دست در برود. محسن نگران من بود که مبادا برای رسیدن به اصفهان عجله کنم و مدام می‌گفت «خاطرم جمع باشد و اصلا نیازی به حضور من نیست و خودش همه‌چیز را ردیف می‌کند.» بعد رفت بیمارستان. یک ساعت بعدش پیام داد که به بچه طلبه‌ها بگو برای دوستشان دعا کنند. معنایش را گرفتم. معنایش این بود که به بچه طلبه‌ها بگو خودشان را برای خبرهای بعدی آماده کنند. دعا اسم رمز بود. تا اصفهان راهی نمانده‌بود.

مجوز ورودم به بیمارستان اسکناس بود. پنج هزار تومان خرج برداشت. نمی‌دادم نمی‌شد بروم داخل. آن هم برای بیماری که فاطمه می‌گفت «خانواده‌اش بیمارستان را به هم ریخته‌اند.» در حیاط بیمارستان دیدمشان. جایی که انگار دودکش بیمارستان بود. هفت هشت نفر حلقه زده دور هم، سیگار بر لب و  مو پریشان. داد و بیدادهایی بلند اما مبهم. انگار با هم دعوا می‌کردند و در میانه‌ی دعوا یکی قربان صدقه‌ی دیگری می‌رفت و در آغوشش می‌کشید و های‌های گریه می‌کردند. مرگ روستا با مرگ شهر تفاوت داشت. مرگ روستا داغ همه بود. خانواده امین از روستاهای اطراف شیراز خودشان را رسانده‌بودند. زودتر از من .

سراغشان نرفتم. راهم را کج کردم به طرف بخش. دنبال دکتر «سعادت» رفتم. متخصص مغز و اعصاب بود و پزشک کشیک بیمارستان. پسردایی‌ام تلفنی سفارش کرده‌بود. می‌شناختمش و می‌شناختم. یکی دو سال شب‌های قدر در حسینیه‌شان منبر رفته‌بودم. پیشش احترام داشتم. تحویلم گرفت. امین بیمار خودش بود. تا صبح که دکتر «شکرچی زاده» برسد. نه بالا گذاشت نه پایین. گفت: «از نظر پزشکی امیدی نیست.» نگاهش کردم که یعنی تمام؟ انگار مچم را گرفته‌باشد. گفت: «تمامِ ما دکترها.» گفت: «شما آخوندید» و گفت «از خودمان شنیده و یاد گرفته دعا را برای همین جاها گذاشته‌اند و قدرت خدا را باید همین جاها دید.» به این مچ‌گیری‌ها عادت کرده‌بودم. تلخ خندیدم. دکترهای مذهبی هنوز نفهمیده‌بودند که جای درس منبر پس دادن، لب اتاق آی‌سی‌یو نیست. که اگر قرار است امین امشب برود، من کارهای مهم‌تری از دعا و ذکر و حاجت‌خواهی دارم. باید دل‌ها را برای شنیدن خبر مرگ آماده می‌کردم. دل‌های دودکش‌های حیاط بیمارستان را  و از آن میان، دل کسی که هنوز پیدایش نکرده‌بودم اما بود و پدر امین بود.

با دکتر سعادت خداحافظی کردم و رفت. دستیارش اما ماند. مردی میان سال . لاغر. قد بلندبا موهایی سیاه و سفید. در مرز جوانی و پیری مردد ایستاده‌بود. انگار بخواهد رازی را با من در میان بگذارد دستی بر شانه‌ام زد و گفت: «اگر می‌خواهید دعا کنید، دعا کنید زود برود.» حرفش را گرفتم. برادر مسیح و پدر جواد را جلوی چشمم آورد . یکی پانزده سال و آن یکی پنج سال بود که در کما جا خوش کرده‌بودند و از آن اتاق خاموش لعنتی بیرون نمی‌آمدند. حرفش را گرفتم. اگر می‌خواستم دعا کنم حتما نکته‌اش را لحاظ می‌کردم. اگر می‌خواستم لبخند تحویلش بدهم بغضم می‌ترکید. لبخندم را روی لبم خشک کردم و گفتم: «ما سپر انداختیم. چشم به تقدیر او.» او اما لبخند زد و بغضش نترکید و گفت: «توکل بر خدا و هرچه او بخواهد» و باز دست بر شانه‌ام زد و گفت «یا علی» و رفت. از همان راهی که سعادت رفت. من ماندم و وظیفه‌ای که بر دوشم بود و خودم انتخاب کردم دعا نباشد و آماده‌سازی باشد. آماده‌سازی پدری برای شنیدن خبر مرگ پسری. دلم نخواست پسر را ببینم. حتی به اندازه‌ی دیدزدنی از پشت پنجره‌ی کوچک اتاق آی سی یو. می‌دیدمش که چه بشود؟ که آخرین تصویرم از او دیگر آن جوان پر شور و شری که بودنش رقص بود و اگر طلبه نبود  فکر می‌کردم لابد هر روز دو پیک عرق شیراز می‌زند که این قدر سرخوش است، جای خودش را بدهد به جسدی که با چند سیم مرده نبود و نام کما بر خود داشت و کبود بود و سنگ؟ معلوم بود که نمی‌بینمش.

محسن را هم ندیده‌بودم. میان دود سیگارها محو شده‌بود. لابد او هم با اسکناس مجوز دودکشی حیاط بیمارستان را برای میهمانان من گرفته‌بود. من و محسن آن روزی که بابا و مامان تصادف کرده‌بودند پشت در اورژانس همین بیمارستان بودیم و دیدیم تا خان‌عمو نیامد و دست توی جیبش نکرد و مجوزها را در نیاورد کاری از پیش نرفت. مشکل دکترها نبودند. مشکل دربان‌هایی بودند که پای منبر شب قدر ما نمی‌آمدند که بشناسندمان و حرمت نگه دارند. هرچند هیچ عمامه به سری نمی‌توانست مجوز قهوه‌خانه‌ای سرباز را در حیاط بیمارستان بگیرد. مجوز محسن قوی‌تر بود. شرمنده‌اش شدم و دوست‌ترش داشتم و به دل دود و داغ زدم. هفت هشت نفر بودند. همه مرد. بعضی میانه و بعضی جوان. همه پیراهن سیاه بر تن. بعضی ساده و بعضی طرح دار. جز محسن – برادرم- همه لب‌ها ورم کرده. مثل ماهی‌های قرمز مرده. چشم‌ها حوض خون. دکمه‌ی آخر پیراهن‌ها باز. موهای سینه‌ها بیرون زده. شلوارهای سیاه خاک‌آلوده. نگاه‌ها بی‌هدف و ول. هر ثانیه‌ای به سویی. همه دندان‌ها زرد و سیاه. یکی هم گردنبند طلا بر گردن داشت.

معرفی شدم. معرفی شدند. اگر زیرک بودند از این که پدر امین در کما را، از برادر فاطمه‌خانم کشته‌شده محکم‌تر در آغوش گرفتم، می‌فهمیدند کجا چه خبر است. میان آن همه دود و داغ کسی ندید و کسی هم نفهمید. این من بودم که تازه فهمیدم توی ماشین چهار نفر نبوده‌اند و پنج نفر بوده‌اند و پسری سه چهار ساله هم بوده که فقط یکی از پاهایش شکسته بود و چقدر خدا را او را دوست داشته که او سالم‌ترین بازمانده‌ی پراید سرمه‌ای نویی بود که بعد از مورچه خورت، نرسیده به میمه چپ کرده‌بود و کله زده‌بود و فاطمه خانم را کشته‌بود و امین را به کما فرستاده‌بود و همسر امین را خرد‌خرد کرده‌بود. دوست‌ امین که فاملیشان هم بود و شوهر فاطمه‌خانم بود و پدر همان بچه سه‌چهار ساله هم، سالم‌تر از بقیه بود. فقط دستش شکسته بود. همین. هنوز نمی‌دانست زنش مرده  و پسرش بی‌مادر شده تا مثل برادر زن جوانش زیر داغ تا بخورد. آنگونه که توی حلقه سیاه پوش بیمارستان تا خورده‌بود و مثل داسی شده‌بود که هرکه طرفش می‌رفت را  درو می‌کرد.

تا من برسم دو تا آمبولانس خبر کرده‌بودند. یکی برای حمل مرده. یکی برای حمل زنده. نمی‌دانستم توی راه کدام جلو می‌رود و کدام عقب. جوانی سیاه‌پوش، فک جوان سیاه‌پوش دیگری را گرفت و دندان‌های سیاه و زردش را روی هم فشرد. آنقدر که انگار ترک خوردند و به دو دست بریده‌ی ابالفضل سوگند یاد کرد اگر زنده‌ها تا مقصد بفهمند فاطمه مرده است، خودش مادرش را به عزایش می‌نشاند و با من و محسن و پدر امین خداحافظی کردند و زار زدند و رفتند و رفتیم طرف آمبولانس‌ها که یکی‌شان زودتر مهمان خفته‌اش را سوار کرده بود . آن یکی که خوشگل‌تر بود و نو‌تر،  پدر را سوار کرد و پسر را. لب آمبولانس همه دروغ گفتیم و به پدر جوان که او هم طلبه بود و اسمش علی بود و  سیاه پوش‌ها می‌گفتندش «شیخ علی» سرسلامتی دادیم و سیاه‌پوش‌ها به جای زنش، یکی از پیرمردهای روستایشان  را کشتند تا توجیهی بر سیاه‌پوشی‌شان داشته‌باشند و قربان صدقه‌ی پسر رفتند و رفتند. جز برادر تا خورده‌ای که مثل داسی که خمی را رفته‌باشد و تندتر برگردد، برگشت و پیراهن پدر امین را چاک زد و دماغ به دماغش چسبانید و سکوت بیمارستان را با فریاد تازیانه خورده‌اش شکست که :« عبدالله! آخرش معلوم میشه کی راننده بوده. دعا کن امین نباشه یا اگرم بوده زنده نمونه. عبدالله خودم داغ امینت را به دلت می‌گذارم. به ولای علی قسم. خودم» و دماغ از دماغ برداشت و دور شد. نماند تا شاخه‌ای که داس خورده بود، بیفتد. او که رفت پدر امین افتاد. انگار دماغش تکیه گاه عبدالله بود. افتاد. پیراهنش چاک خورده‌بود. زیرپوش رکابی قرمز جگری عبدالله سوراخ سوراخ بود و موهای سینه‌اش پرپشت. پرپشت‌تر از موهای سرش. سرش مزرعه بود و سینه‌اش جنگل. گذاشتم بیفتد. باید تمرین افتادن می‌کرد. دکتر سعادت گفته بود. با محسن بلندش کردیم. حاج عبدالله‌اش کردیم. امیدش دادیم و بردیمش خانه. گفتمش «امشب هیچ کاری از دستمان ساخته نیست و دکتر سعادت گفته فردا احتمالا امین را عمل کنند و ان شاءالله خوب می‌شود و خدا خیلی دوستش داشته و امشب باید برویم خانه استراحت کنیم و با این لباس زشت است.» تعارف کرد اما مقاومت نکرد. تسلیم‌مان شد و بردیمش خانه. تا فردا صبح که برگردیم و امین خوب شود. تنها خواسته‌اش این بود: سر راه، جایی بایستیم، سیگار بخرد. ایستادیم . یک باکس بهمن کوچک خرید.

در مدرسه‌ی دماوند ابله شده‌بودیم. همه مان. مقدمات را که تمام کردم و از بهشت که رانده شدم شب‌های زیادی گریستم. دلم برای هیچ‌جایی و هیچ‌کسی و هیچ‌روزی به اندازه‌ی روزها و شب‌های مدرسه‌ی دماوند تنگ نشد. مدرسه‌مان بهشت بود و بهشت جای ابله‌ها بود. ابله یعنی این که سال‌ها با یک نفر هم اتاق باشی، هم مدرسه باشی، هم سفره باشی. هم بشقاب باشی. موقع له کردن برنج‌های چرب و مرغ سرخ شده‌ای که حسین آشپز استاد درآوردنش بود، در هر لقمه انگشت‌های چرب‌تان همدیگر را لمس کنند و گاهی حتی با هم بر سر تصاحب تکه‌ای مرغ بجنگند. با او یک کتاب بخوانی، برای یک روضه گریه کنی، به پای یک جوک بی‌شرمانه بخندی، یک جور لباس بپوشی، همان عبای سبز پسته‌ای که حاجی در ماه رجب به همه‌ی طلبه‌ها هدیه داد و نشان داد که حتی حاجی هم می‌تواند بی‌سلیقه باشد، اما نفهمی و حواست نباشد که قصه‌های تو با قصه‌های او فرق دارد. شهرت فرق دارد. روستایش فرق دارد. پدرت فرق دارد. عمویت فرق دارد. نفهمی چقدر روضه‌ی عباس برای تو، توی بی قصه ، توی شهری یکنواخت یک دست ، با روضه‌ی امین که عبدالله قصه‌ی برادرش- عموی امین- را می‌گفت فرق دارد.

عبدالله تکیه داده بود به دیوار  لخت طبقه‌ی پایین خانه مان. بی‌حرکت. مثل یک عکس سه در چهار آب‌خورده. دود قابش کرده‌بود. دود همه‌ی سه طبقه‌ی خانه را گرفته بود. بابا عصبانی آمد پایین. چشم‌هایش سرخ بود. مثل سینه‌اش که وقت عصبانیت سرخ سرخ می شد. نگاهم را گرفت. حتی سینه‌ی بابایم با سینه‌ی بابای امین فرق داشت و من ابله هیچ وقت این را نفهمیده‌بودم. فرق بابایی که هیچ وقت نه زیرپوش رنگی پوشید و نه زیرپوش رکابی با بابایی که روی چمن‌های بیمارستان افتاد و زیرپوش رکابی جگری تن داشت.  فرق بابایی که جز همان یک عکس دوران سپاه دانشش با سیگار، هیچ وقت سیگار بر لب دیده‌نشد با بابایی که جز موقع افتادن بی‌سیگار بود. فرق بابایی که معلم بود و بابایی که راننده‌ی خاور .

به حریم بابای معلم تجاوز شده‌بود. خانه‌ای که اگر هم سیگار دیده بود، مخفیانه دیده‌بود و تک نخ. رییس خانه دم در طبقه‌ی پایین ایستاده‌بود. همه‌ی عضلات صورتش روی هم فشرده شد تا درآید: « این چه وضعشه؟ چه افتضاحیه داری به بار میاری؟ صد بار گفتم این خونه جای رفیق بازی نیست.» صدایش آنقدر بلند بود که عبدالله هم بشنود. رفتم بیرون. توی پاگرد. در را پشت سرم بستم که عبدالله صدای من یکی را نشنود. جلوتر از پدر دو سه پله رفتم و خواستم بیاید آنجا. آمد. نگاهش کردم. یعنی «التماس می‌کنم بابا.» گفتم: «حاج آقا امشب را، هر اتفاقی افتاد با من بساز. شب آخر پسرش است.» این را که گفتم بین‌مان سکوت شد. بابا سکوت را شکست. گفت: «یعنی هیچ امیدی نیست؟» گفتم: «دکترها می‌گویند خیلی بعید است.» گفتم «دکترها می‌گویند سطح هوشیاری خیلی پایین است.» گفتم «یک نفرشان هم مرده.» گفتم «امشب را با من و عبدالله بساز.» دیدم که چیزی توی چشم‌هایش تکان خورد. من آن شب پدر نبودم. او پدر بود. اگر جایش با عبدالله عوض می‌شد و جایش با من، غصه می‌خوردم که چرا دیگر مثل آن روزهای سپاه دانش در روستاهای شمال سیگار نمی‌کشد. مطمئن بودم خودش سیگار خودش می شود. خودش خاکستر سیگار خودش. فقط گفت: «لا اله الا الله» و پله‌ها را رفت بالا و باز آمد پایین. با یک سینی چای .

حاج عبدالله خودش را جمع کرد. بابایم را «آقا معلم» صدا کرد. بابایم گفت صبور باشد. برایش از معجزه‌هایی گفت که خودش دیده‌بود. از آدم‌هایی که همه گفتند می‌روند و آن‌ها ماندند و آدم‌هایی که قرار بود بمانند و یکهو بی‌خبر رفتند. از تسلیم گفت و از قضا و قدر و حکمت الهی. میان حرف‌هایش پر بود از شعرهای هم ولایتی‌های عبدالله، سعدی و حافظ. آقا معلم گفت. آقای راننده همه را تایید کرد. بابایم را تحسین کرد و فقط دو سه جمله گفت. همه با بغض و آه و آخرش هم گریه‌اش درآمد. گفت: «آقا معلم دلم فقط از یک چیز رضا نیست. آقا معلم من جنازه‌ی سوخته‌ی دادشم را خودم از وسط صحرا توی پتو پیچیدم و آوردم برای ننه‌م. داداشم عاشق شد. خب دهات است دیگر. به خاطر دعواهای طایفه‌ای دختر را بهش ندادند. یک شب باران می‌آمد. با ننه‌م خداحافظی نکرد. با هیچ کدام‌مان. خاورش را برداشت. زد به صحرا. زیر باران بنزین ریخت سرش و خودش را آتش زد. عشق است دیگر آقا معلم. کسی هم سرزنشش نکرد. آقا معلم دلم از یک چیز خون است. من رضا نبودم. به خود امین هم گفتم. گفتم صبر کند تا من برسم. خدا به سر شاهده همه‌ی شب را یه کله رانندگی کردم برسم ببینمش. گفت صبح زود می‌زنند به جاده. دوستش که ماشین داشت می‌خواست صبح زود برود. به قول خودشان کلاس داشتند. توی حوزه به این‌ها چی یاد دادند آقا معلم؟ گفتم امین جان بمان. خودم فردا شب بار دارم برای تهران. خودم می برمتان تا قم. دلم تنگ شده‌بود آقا معلم. سه ماه بود ندیده بودمش. گفتم بهش نرو بابا. صبح که رسیدم رفته‌بود. من رضا نبودم آقا معلم که -» اینجا را حرف نزد. عمل کرد. دستش را بالا آورد و زد توی دهانش. من گریه می‌کردم. بابا هم. عبدالله گفت: «آقا معلم نه این که حرفی زده‌باشم. خدا به سر شاهده حتی آه نکشیدم. اما دلم رضا نبود آقا معلم.»

بابا رفت بالا. من هم از سیگارهای حاج عبدالله برداشتم. عبدالله بلند شد. چشم‌هایش مثل توت فرنگی‌های کردستان سرخ بود با گردهای سفید و سیاه. مثل شیر در قفس سالن را رفت و برگشت. رفت و برگشت. رفت و برگشت. هر بار در زاویه‌ای . جز آنکه بر زمین عمود باشد. میان این رفت و برگشت‌ها صدایم کرد؛ «مسعودم». مال او شده‌بودم. گفت برویم بیرون. برویم میوه فروشی. حدس زدم می‌خواهد برای خانه‌ی ما میوه بخرد. شاید برای این که دست خالی نیامده‌باشد. نگفتم که نمی‌خواهد و هست و داریم و نیازی نیست. خواستم هوایی عوض کند. خواستم شب زودتر تمام شود. دلم می‌خواست امین زودتر راحت شود. ساعت ده شب بود. به نظرم مناسب‌تر از نیمه‌شب آمد برای خبر رفتنش. اگر تا صبح می‌ماند آن شب لعنتی تمام نمی‌شد. موافقت کردم تا زودتر تمام شود. رفتم بالا کلید پراید بابا را گرفتم. بی‌مخالفت داد. شب دیگری بود یا نمی‌داد یا جوری می‌داد که زهرم شود. آن شب داد. با آنکه ساعت از یازده گذشته‌بود. فقط خواست مواظب باشم. فقط خواست احتیاط کنم. گفتم «راه دوری نمی‌رویم.» میوه‌فروشی نزدیک بود. ماشین را از پارکینگ گذاشتم بیرون. ته دلم خوشحال بودم. خیلی وقت بود رانندگی نکرده‌بودم. حالا به بهانه‌ی امین و عبدالله بابا را راضی کرده‌بودم تا رانندگی را با ماشین خودم یاد نگیرم. مانده بود تا بتوانم پول‌هایم را جمع کنم و ماشین بخرم. صندلی راننده را خواباندم. برایم عقده شده بود. بابا که بود همه چیز باید صاف می‌بود. راه صاف. صندلی صاف. گردن صاف. حالا بابا نبود. صندلی را سی چهل درجه کج کردم. دلم می‌خواست بیشتر باشد. بلد نبودم کج‌تر از آن رانندگی کنم. دست چپم را گذاشتم روی فرمان نوار پیچ شده‌ی ماشین. همان جوری که معلم‌ها روی سر بچه‌های دبستانی دست می‌کشند. میله‌ی دنده را میان انگشت‌های دست راستم جا دادم. حمید ربانی همیشه این جوری رانندگی می‌کرد. خود دنده را نمی‌گرفت. میله‌اش را با انگشت‌هایش جابه جا می‌کرد. عاشق رانندگی حمید بودم.

حاج عبدالله هم سوار شد. مثل حلزون شده‌بود. خنده‌ام گرفت. ترمز می‌کردم ، سرش می‌خورد به کفش‌های سیاه چرمی‌اش. آب دماغش راه افتاده‌بود. دست‌هایش را اهرم بدنش کرد تا نیفتد. گفت برویم میوه فروشی‌ای که نزدیک باشد. رفتم. نه آنکه نزدیک بود و توی خیابان خودمان بود. رفتم آنکه دورتر بود. توی شهرک. دلم می خواست آنجا حاج عبدالله را پیاده کنم و صدای ضبط ماشین بابا را که فقط نوار کاست می‌خورد با همان تک نوار دود و عود یا  با هر موسیقی دیگری که رادیو داشت بلند کنم. این آخری را برای عبدالله هم گفتم اما اصلا خیالش نبود. از آن لاک پشت‌های بدقلق شده‌بود که از لاکشان بیرون نمی‌آیند. از وقتی توی ماشین نشست سکوت محض بود. در دلم گذشت چه می‌فهمد چیزی که شغل شبانه‌روزی اوست آرزوی یک شب من است. این را هم گفتمش که رانندگی را دوست دارم و بابا تحویلم نمی‌گیرد حتی با این سن. حتی با این که زن عقد کرده‌ام. انگار به دیوار گفته بودم. اصلا نشنید. اگر هم شنید جواب نداد.

جلوی میوه‌فروشی شهرک ایستادم. به‌زحمت پیاده شد. تلوتلوخوران رفت توی مغازه. منتظر بودم موز بخرد. هویج خرید و سیب. پلاستیک‌های بزرگ. خنده‌ام گرفت. گذاشتم پای تفاوت فرهنگی خانواده ما و امین. هویج بردن خانه‌ی دیگران شاهکار بود. نشست توی ماشین. این بار حلزون نبود. مار بود انگار. پیچ‌وخم داشت اما چیزی توی چشم‌هایش بود. و توی صدایش. پرسید «آب‌میوه‌گیری دارید؟» خنده‌ام گرفت. آب هویج مهمانمان کرده‌بود. گفتم: «داریم حاجی. پاناسونیک اصل.» پاناسونیک اصل کار خودش را کرد. جوری سرش را تکان داد که انگار بهترین خبر آن شب را شنیده‌بود. جدی و محکم گفت: «خیلی خوبه. خیلی خوبه. پاناسونیک خیلی خوبه.» تا خانه ادامه داد. انگار اسم رمزی باشدکه باید مدام تکرارش کند. خدا را شکر می‌کرد که آبمیوه‌گیری‌مان پاناسونیک است. توی خانه مثل بادکنکی شد که بادش کرده‌باشند و بی‌آنکه درش را ببندند رهایش کنند. تند و سریع و بریده‌بریده راه می‌رفت و بی‌هدف. مدام به درودیوار می‌خورد. نگرانم کرد. خواست هویج‌ها را و سیب‌ها را کمکش بشورم. شستم. خواست آبمیوه‌گیری را بیاورم. تأکید کرد لطفاً همان پاناسونیک را بیاورم. آوردم. چاقو و پوست‌کن را هم با شام آوردم پایین. مامان برای حاج عبدالله برنج و مرغ ساخته بود. گرسنه بود. با ولع خورد و بی‌حاشیه. من هم گرسنه بودم اما آرام‌تر از او خوردم. تمام که شد سینی را هل داد کنار. حس کردم کار بی‌ادبانه‌ای است. مسعودم را که گفت و با التماس گفت، انگار حسم برگشت. گفت: «مسعودم بیا هویج‌ها را پوست بگیریم.» چاقو را خودش برداشت. پوست‌کن را داد به من. من پوست هویج‌ها را می‌گرفتم. لایه‌ای نازک و دراز . او هویج‌ها را زخمی می‌کرد. دست خودش را هم زخمی کرد. در همان چند هویج اول. خواستم چسب زخم بیاورم، نگذاشت. از توی جیبش دستمال یزدی‌اش را درآورد. خاکستری بود با رگه‌های سبز فیروزه‌ای و حاشیه‌ی سیاه. با همان زخمش را بست. رگه‌های فیروزه‌ای مثل قطره‌های باران روی شیشه، مورب روی دستش نشستند. هیجانش فرونمی‌نشست. زخمش جدی نبود یا به زخم عادت داشت که انگارنه‌انگار بود. گفت: «مسعودم! آب سیب و آب هویج معجزه می‌کند. امین از صبح تا حالا چیزی نخورده. این دکترها حالی‌شان نیست. وای! یادمان رفت آب‌معدنی بخریم. آب‌معدنی خالی داریم مسعودم؟ » سکوتم را به داشتن گرفت. بلند شد. ذوق کرد. خنده روی لب‌های کبودش جا خوش کرد. زورکی نبود. واقعی بود. گفت:« باهم می‌رویم. تو فقط حواس دکترها و پرستارها را پرت کن. من کمی آب سیب هویج بریزم توی حلق امین. معجزه می‌کند مسعود. این بچه از صبح تا حالا چیزی نخورده. سرم که غذا نمی‌شود. این‌ها حالی‌شان نیست.» و بعد به دکترها فحش داد. که نمی‌فهمیدند. که درد حالی‌شان نمی‌شد. که شکم سیر بودند. که گام و افاده‌ای بودند.

ذوقش را کور کردم. نگاهم را دوختم به ترک باز شده‌ی دیوار که به ترک‌های صورت عبدالله نگاه نکرده‌باشم. با ترک دیوار حرف زدم انگار تا ترک گونه‌های آدم کنارم بشنود. گفتم:« حاج عبدالله امین توی کماست. تنها کاری که از دستمون بر میاد دعاست حاجی. امین امشب آب سیب هویج نمی‌خواد. دعا می‌خواد. من هم به بچه‌های حوزه گفته‌ام امشب دعای توسل بخونند. » به بچه‌های حوزه این را گفتم. اما نه با التماس. با تشر گفتم. جمع شده‌بودند بیایند اصفهان. به حاجی-مدیر حوزه- پیام دادم که آمدن طلبه‌ها فقط زحمت است. گفتم: «فعلا اینجا هیچ کاری از دست هیچ‌کس ساخته نیست. جز دعا.» حاجی هم جواب داد که «بیخود کرده‌اند.» و هیچ کس نیامد. محمد گفت توی نمازخانه‌ی حوزه دعای توسل گرفته‌اند. یقین داشتم صدای هق‌هق طلبه‌ها سکوت دماوند را له می‌کند. می‌توانستم جواد را تصور کنم، وقت روضه‌ی حضرت زهرا که توی صورت خودش سیلی می‌زند و صالح را که می‌پرد تا دست‌هایش را بگیرد. تک‌تک بچه‌ها را می‌توانستم تصور کنم توی نمازخانه. فقط جای من خالی بود که به دیوار تکیه دهم و با اشک‌های قطره قطره‌ام دل‌خوش باشم و جای امین که با قدبلندش وقت سینه‌زنی میان‌داری کند.

عبدالله نشست. باز رفت توی لاک سکوتش. اما نه آرام. اول مچش را مالید. بعد پشت سرش را خاراند. بعد سیگار آتش زد. دو پک بیشتر نکشیده، توی بشقاب چینی که مال میوه بود له‌اش کرد. بعد سرش را برد بالا و سقف را نگاه کرد. فین و فونش دوباره راه افتاد. با دستش آب دماغش را گرفت. بعد گفت: «ما هم دعای توسل بخوانیم.» خوشم آمد. بلند شدم تا مفاتیح بیاورم. دستم را گرفت. خواست بنشینم. لب‌هایش سفید بود با نمی از صورتی چرک. دستم را نوازش کرد. رامش شدم. نگاهش کردم. گفتم: «چیزی می‌خوای حاج عبدالله؟» انگار صورتش را گردوغباری قدیمی گرفته‌باشد و بخواهد تمیزش کند، چند بار با دست صورتش را از بالا به پایین و پایین به بالا مالید و بعد با مشت زد توی دیوار سرد کنارش و گفت :«می‌شود برایم متادون جور کنی؟» گفت چندهفته‌ای است مواد را کنار گذاشته اما امشب دیگر طاقت ندارد. راست می‌گفت. طاقتش طاق شده‌بود. دست‌هایش رعشه گرفته‌بود. لب‌هایش سفید شده‌بود. چشم‌هایش کاسه‌ی خون. دماغش مدام نم پس می‌داد. اما این هم بود که ساعت یک و نیم نیمه‌شب بود. متادون از کجا می‌توانستم جور کنم آن‌ وقت شب؟

صالح را با تلفن بیدار کردم. قصه را گفتم. او مهدی را بیدار کرد. به قول صالح، «مهدی خاله رباب» را. مهدی برادرش را که داروخانه داشت و توی پخش دارو کاره‌ای بود. برادر مهدی به مهدی و مهدی به صالح و صالح به من جواب داد: «نمی‌شود. عدل همین هفته نمی‌شود. نیست. همه را جمع کرده‌اند. تا صبح باید صبر کنیم.» عبدالله تا صبح نمی‌توانست دوام بیاورد. شاید امین می‌توانست توی کما تا صبح دوام بیاورد. اما عبدالله نمی‌توانست. یک نخ از سیگارهایش را برداشتم. به کاری که می‌خواستم بکنم فکر کردم. پک اول عمیق بود و خشک. می‌کردم. پک دوم نیمه‌جان بود و داغ. نمی‌کردم. پک سوم کش آمد تا زردی فیلتر. فین و فون خودم هم راه افتاد. می‌کردم. شماره‌ی حسن را گرفتم. ساعت از دو گذشته بود. اگر همان حسن هفت هشت سال پیش بود حتماً بیدار بود. هفت هشت سال پیش همه‌ی شب‌ها را باهم بیدار بودیم. توی اتاق بسیج. میان بوم عکس شهدا و پارچه نوشته‌ها و فایل‌های فلزی. همان بود. بیدار بود. خندید. مسخره‌ام کرد. تحویلم گرفت. به بقیه‌ی بچه‌ها گفت کی آن ور خط است. رفیق نامردشان بود که از وقتی رفته بود حوزه سوسول شده بود به قول حسن و دیگر بسیج نمی‌آمد. حدس زد سرم به سنگ خورده و می‌خواهم آن وقت شب بروم پایگاه. گفت بروم حتماً. گفت حمید هم هست. حمید را گفت تا خاطرات شب‌هایی که با سوره واقعه شروع می‌شد و بعد کلاشینکف به دوش در کوچه پس کوچه‌های مضطرب و خطرناک محله تفسیر می‌شد را در ذهنم زنده کند. دل‌تنگ پایگاه شدم. از حسن خواستم از اتاق بیرون برود. خودم هم از اتاق رفتم توی حیاط خانه. حسن مسئول اطلاعات پایگاه بود. صدایم را از جوهر خالی کردم و گفتم:« حسن. توی پایگاه کشفی دارید؟»

توی کوچه‌ی مسجد زدم روی ترمز. ده بیست متر مانده به در مسجد. شب جمعه نبود. اگر بود حتماً دو سه تا بچه با لباس خاکی یا پلنگی دم‌در نگهبانی می‌دادند و دلشان می‌سوخت که چرا آن‌ها را به گشت نمی‌برند. مثل دل خود من که شش ماه سوخت. زنگ زدم. حسن آمد دم در. به حاج عبدالله گفتم توی ماشین بنشیند. نمی‌گفتم هم نمی‌توانست کاری بکند. پیاده شدم. حسن را بغل کردم . کشیدم داخل مسجد و باز بغلم کرد. حسن سنگ بود. خرد به بغضی که از سر شب توی گلو و چشمم دمل شده‌بود و نمی‌ترکید. عینهو زن‌های بچه مرده گریه کردیم. از هم که جدا شدیم کف دستم را باز کرد. بسته‌ی سیاه نوار پیچ شده را گذاشت توی دستم. بعد انگشت‌هایم را بست و گفت : «خرابت بودم. هستم. خواهم بود.» نگاهش کردم. چشم او خیس و سرخ بود. حتماً چشم‌های من کمی از چشم‌های او نداشت. گفتم: «آقایی کردی حسن. بچه‌ش معلوم نیست تا صبح بمونه یا نه. چاره‌ای نداشتم.» در آغوشم کشید. بی گریه.

توی ماشین که نشستم از رانندگی بدم آمد. دلم می‌خواست عبدالله ماشین را ببرد و من را توی پایگاه تنها بگذارد. در عوض غنیمتی که از بچه محل‌های قدیمی‌مان برایش داشتم. بسته سیاه را گذاشتم توی دستش. گفتم حاج عبدالله متادون سخت‌گیر می‌اومد. اصلش را برات آوردم. بسته را تا مقابل چشمش آورد بالا. بعد بویش کرد. با بویش آرام شد. گفت: «پیک نیک کجا داریم مسعودم؟» گفتم عقب ماشین. راه افتادم سمت صحراهای نزدیک مسجد که حسن پیشنهاد داده بود. عبدالله صحرا را که دید در را باز کرد. افتاد روی خاک. بسته را بوسید و بعد آورد مقابل چشمش و  برایش لب باز کرد که: «یعنی امشب هم صبح میشه؟»

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

۷ نظرات

  1. سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی…

  2. …اینجا هیچ کاری از دست هیچ‌کس ساخته نیست. جز دعا…

  3. آن سالها که شما حوزه ی دماوند بودید، من بچه مدرسه ای بودم. می رفتم کتابخانه مسجد جامع، می رفتم درس بخوانم، ولی کتاب می خواندم،
    بیرون که می آمدم پیاده تا ایستگاه تاکسی فرامه … طلبه ها همیشه آنجا بودند،آنجا یعنی هر جایی توی دماوند، کسانی با پیراهن های رنگ روشن که روی شلوار افتاده بود و موهای صورتی که تراشیده نمیشد و قیافه هایی که دلت می خواست اعتمادشان کنی…
    همیشه می دانستم طلبه ها باباهای عجیب غریب دارند که به خودشان نمیخورد، همیشه می دانستم دستپخت حسین آشپز خوب است ، اما هیچوقت نشنیده بودم کسی از حوزه تصادف کرده باشد با قد دیلاق و صورت کشیده و دست های بلند…

  4. انگار نفس ما هم گیر کرده بود در گلو… انگار ما عبدالله بودیم…
    چقدر دردناک… چقدر جگرمان مثل آن سیگارها سوخت….

  5. سلام و من همان امین داستان داداش مسعودم که الان نه سال است دوباره متولد شدم
    و چقدر تو بوی مهربانی داری که مرا همسفر جاده های خود کردی و زیبا دکلمه ام کردی و امروز کنار تو یک فنجان محبت نوشیدن دارد
    برایت زیبایی را بی پیرایه میخواهم

  6. سلام و من همسر امین با خواندن این داستان دوباره آن روزهای سخت و لعنتی تکرار شد ولی خوشم آمد وسط داستان این که فکر کردند ما روستایی هستیم خنده ام گرفت و من هم منتظر بودم به عنوان یک خواننده ببینم امین چه شد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *