خانه / پرونده / پنج‌شنبه‌های خورشیدی

پنج‌شنبه‌های خورشیدی

دستش را روی کمر و شانه‌هایش حلقه کرد و او را بیشتر به خودش چسباند. انگشت‌هایش را روی موهای نرم او حرکت داد. حتما باز هم خواب دیده‌بود که نیمه‌شب نشسته‌بود روی تخت و با چشم‌های بسته، ناله می‌‌کرد:  «بابایی، بابا، … بابا کجاست؟!»

– مامانم، بابایی میاد، بابایی تو را دوست داره، خیلی زود میاد.

محکم گرفته‌بودش توی بغل. سرش را روی بالش گذاشته‌بود و درازکشیده بود کنارش.

– لالا لالا، گل لاله، باباش رفته، سر کاره، لالا لالا، لالا لایی بخواب ای غرق زیبایی، لالا لالا…

چشم‌هایش را بست و سنگینی حسی که توی سینه‌اش نشسته‌بود را با یک نفس عمیق بیرون داد.

– لالا لالا، گلم نازه، که شب هم چشم او بازه، لالا لالا، همه خوابن، لالا لالا، تو بیداری…

سرش گرم شد و اشک، گوشه چشم‌هایش را خیس کرد. داشت دردهای دل خودش را لالایی می‌کرد.

– لالا لالا، آروم لالا، درختای بادوم لالا، دل من پر ز اندوهه، چه فرقی میکنه لالا، …

شکاف روی سقف را نگاه کرد. امشب داشت می‌خندید.

– لالا لالا، صدف لالا، پری‌ها صف به صف لالا، …

– دلم آروم، نفس آروم، تو همراز و هم‌نفس،… آروم…. لالا لالا … لالا لایی….

صدای ناله “بابایی…” نمی‌آمد. اشک‌هایش را که تا زیر موهایش آمده‌بودند و کنار گوش‌هایش را خیس کرده‌بودند پاک کرد. از کنار پسر دو ساله‌اش بلند شد و نگاهی به صورت معصومش کرد. مثل همیشه توی دلش غنج رفت و زیرلب گفت: «عاشقتم.»

از روی تخت بلندشد. یک ساعت دیگر تا اذان صبح مانده‌بود.

*

چادر را روی سرش جابجا کرد و پسرش را گرفت توی بغل.

– سرتو بذار روی شونه‌ام مامان جون.

گرمای صورت پسرک که به شانه‌اش رسید، تندتر راه رفت. پسرک تب کرده‌بود. قدم‌هایش را بلند برمی‌داشت و تند تند راه می‌رفت. با خودش فکر کرد: «نه مثل همیشه که شانه به شانه رضا راه می روم!»

مطب دکتر شلوغ نبود. یک معاینه ساده کافی بود تا دکتر بگوید: «یک ویروس جدید است.»

خودش می‌دانست ویروس نیست، بغض دوری از بابا است که پسرک را تب دار کرده‌است.  دکترها ولی حدس‌های دم دستی می‌زنند. گفته بود که دیشب از خواب پریده و توی خواب بابایش را صدا کرده، دکترها ولی اعتقادی به این حرف‌ها ندارند.

پایش را که از داروخانه بیرون گذاشت، گوشی همراهش زنگ خورد. رضا بود.

– با پسرت اومدیم هواخوری، خیلی خوبیم، عالی!

نگران کردن رضا وقتی در سفر است و مشغول کار، چه فایده‌ای داشت. آخر هفته‌ها که برمی‌گشت ، برایش همه چیز را می‌گفت. می‌دانست که رضا هم همه غصه‌ها را توی دلش می‌ریخت و باز می‌خندید و هر روز یک تار موی دیگرش سفید می‌شد. همین.

*

روزهای هفته رنگ و آب پیداکرده‌بودند. عطر و طعم. حال و هوا.

شنبه، سخت‌ترین روز هفته بود. رنگ تیره، طعم تلخ، هوای گرفته! رضا تازه رفته بود و انگار دست زندگی بیخ گلویش بود.

یکشنبه، به خودش مسلط شده‌بود و امید را میان لحظه‌هایش شکار می‌کرد. رنگ‌ها رو به شفافیت می‌رفتند و طعم‌ها بهتر می‌شدند و هوا معتدل‌تر بود.

دوشنبه، حد وسط زندگی بود. جایی میان بیم و امید. طعم و رنگ و عطرش، همه رمزآلود. شاید به خاطر همین هیجان رمزگونه‌اش بود که دوشنبه‌ها را دوست داشت. دو روز از رفتن رضا گذشته بود و دو روز به آمدن رضا مانده بود. جایی میان بیم و امید.

سه شنبه، زندگی روشن می شد. هوا بهاری بود و گل‌های کاکتوس هم خوشگل‌تر بودند.

چهارشنبه، سفید بود، شیرین، همراه با نسیم ملایم. روز کار بود و تمیزکاری خانه. دست‌هایش کار می‌کردند. پاهایش می‌دویدند. افکارش به جنب و جوش بودند برای آمدن رضا. چه غذایی درست کند؟ ژله چندرنگی که تازه یادگرفته را با چه رنگ‌هایی بسازد؟ دمنوش موردعلاقه رضا را در کدام فنجان سرو کند؟ گلدان‌های کاکتوس را کجا بگذارد که رضا لذت ببرد؟ چه لباسی بپوشد؟

پنجشنبه، رضا می‌آمد. روز نور بود. طعم و عطر و حال و هوا، همه خورشیدی.

جمعه، صبحش امید بود و عصرش دلتنگی.

– نرو، کاش نمی‌رفتی! نمیشه نری؟!

رضا خودش را مشغول بازی با پسرش می‌کرد.

– ما اصلا پول نمی‌خوایم! بمون با هم نون و پنیر می‌خوریم!

رضا نگاهش می‌کرد و می‌خندید. صورتش را کج می‌کرد، چشم‌هایش را درشت و می‌گفت:” نون و پنیر؟!”

– خب حالا مثلا! … می‌دونم خودم!

چند دقیقه‌ای حرف نمی‌زد. بازی کردن رضا با پسرش را نگاه می‌کرد و قلبش را که می‌خواست از سینه بیرون بپرد و هردوشان را بغل کند، نهیب می‌زد. چند بار، چند هفته می‌خواست این کار را تکرار کند؟!

– همین جا کار نبود؟! خب ما را هم ببر پیش خودت، یه جای کوچیک اجاره کنیم با هم باشیم …

رضا پسرش را که روی کمرش نشسته بود و می‌خندید، سر می داد پایین و می‌گفت: «خودت می‌دونی که نبود. صبرکن، یه کم دیگه صبرکن.»

– اصلا من دیگه طاقت این وضعیت را ندارم، … یعنی چه؟

می خواهد شلوغ کند، گریه و زاری راه بیاندازد، دلبری کند، که پسرش توپ را به طرفش می‌اندازد و می‌گوید: «مامانی، … پاشو… پاشو گل بزن.»

دلش غنج می رود. رضا دنبال توپ می‌دود. صدای خنده‌هایشان از پنجره بیرون می ریزد.

مرز جمعه و شنبه، آن وقتی است که رضا باز می رود.

طعم و عطر و رنگش، مثل رگی است که قطعش کرده باشی. نه با تیغ جراحی، که با پتکی سنگین. وزنه‌ای که بیفتد روی رگت، و تمام. سرد و یخ.

*

روی تخت دراز می‌کشد و پسرش را به خودش می‌چسباند، نزدیک‌تر.

پتو را تا روی شانه‌هایش بالا می‌کشد. گرمای پتو را وقتی سرمای هوا هست و نیست، بیشتر دوست دارد. سرمای رفتن رضا را فوت می‌کند توی هوا. فردا شنبه است اما پنجشنبه‌های خورشیدی هم از راه خواهد رسید.

پسرش را می‌بوسد و چشم‌هایش را می‌بندد.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *