خانه / داستان / رمانی که داستان نمی‌گوید

رمانی که داستان نمی‌گوید

رمان تعریفی مشخص دارد. ویژگی اصلی رمان که جز ذاتی آن محسوب می‌شود، اصل قصه گویی است. به عبارتی رمان مبتنی بر یک قصه است و باقی اجزا که؛ قصه‌های فرعی، شخصیت‌ها و تیپ‌ها، اتمسفر و… می‌باشند فرع آن قرار می‌گیرند. با توجه به این پیش‌فرض، آیا «سوگواری برای شوالیه‌ها» رمان است؟ آیا این کتاب برای مخاطبش قصه می‌گوید؟ روند داستان در این کتاب به چه شکلی پیش می‌رود؟ و… ؟!

کلی سؤال و علامت تعجب

«سوگواری برای شوالیه‌ها» با مشکوک شدن یک افسر پلیس به یک ماشین و زن و مردی که داخل آن هستند آغاز می‌شود. تشکیکی که داستان بر مبنای آن شکل می‌گیرد. در ابتدای امر مخاطب این‌طور احساس می‌کند که با یک رمان در ژانر پلیسی روبرو است. اما!!! در فصل بعد دوباره داستان با همان شخصیت پلیس که نامش مسعود امینی است آغاز می‌شود، اما چند سال بعدتر از آن اتفاق، دختر افسر که از اتفاقات سال ۸۸ دلگیر است در سودای مهاجرت است و مسعود امینی هم در حال بردن دختر به فرودگاه است. بعد از رساندن دختر به فرودگاه و رفتنش، او در مسیر برگشت به ناگاه با همان ماشینی که چند سال قبل به آن مشکوک شده بود برمی‌خورد و برای سردرآوردن از ماجرای آن ماشین وارد خانه‌ای می‌شود. ورود امینی به آن خانه و رفتن پیش صاحب‌خانه روند داستان را به‌کلی تغییر می‌دهد. امینی که مشام پلیسی‌اش تیز شده در آن خانه پای صحبت مردی (سرمدی) می‌نشیند که چند سال قبل در آن ماشین چندکلمه‌ای با او هم‌صحبت شده بود. سرمدی در ابتدای امر یک سیگاری می‌چاقد و شروع می‌کند به کشیدن آن و داستان ازاینجا دیگر کاملاً تغییر می‌کند. داستانی که سرمدی برای امینی تعریف می‌کند، ملغمه‌ای است از چندین روایت با آدم‌ها و شخصیت‌هایی که دائماً وارد قصه می‌شوند، اما تأثیری در روند آن ندارند. تا پایان کتاب سرمدی حدیث نفس می‌کند و بعد به ناگه داستان تمام می‌شود و مخاطب هم مانند امینی با کلی سؤال و علامت تعجب روبرو می‌شود.

تمام شخصیت‌های «سوگواری برای شوالیه‌ها» به‌نوعی دچار یک نوع مازوخیست روانی هستند. مازوخیستی که سرمدی به‌عنوان راوی اصلی، بیشترین درگیری را با آن دارد. با این احوال سرمدی برای درمان سرگشتگی‌ای که دارد سراغ افرادی می‌رود – برادران کاشفی- که این شخصیت‌ها هم درروند زندگی شخصی خودشان مانند سرمدی دچار یک نوع خودآزاری مزمن‌اند.

روایت‌هایی که رمان نیستند

در این کتاب چیز مشخصی به نام فصل وجود ندارد. تنها شاید بشود دو بخش ابتدایی آن را فصل نامید. چون داستان و روند آن در این دو بخش کاملاً در چارچوب یک درام کلاسیک پیش می‌روند. در سطور بالا هم اشاره کردم که در ابتدا، مخاطب این‌طور می‌پندارد که با یک داستان پلیسی روبرو‌ست، اما به‌زودی تمام بافته‌های ذهنی او پنبه می‌شود. چون قسمت زیادی از حجم کتاب اختصاص پیدا می‌کند به روایت‌های -دقت کنید روی کلمه روایت تأکید دارم- بی‌سر و تهی که سرمدی در حال بیان آن است. از روایت سفر به قم تا عاشق زن بارداری شدن که هم‌سفر اوست. از روایت حورا در مورد مادربزرگ و مادرش که به خاطر تجاوز یک افسر روس به مادربزرگش رگ و ریشه‌ای روس پیداکرده‌اند تا برادران کاشفی که یکی سیاستمدار بوده و دیگری خطاطی که در لباس روحانیت است. از نقشه طلاهایی که نسل به نسل در دل حورا و مادر و مادربزرگش بوده تا ورود عباس میرزا ولیعهد شهید دودمان قاجار به داستان و قتل کاشفی خطاط به دست او و البته روایت وثوق‌الدوله از قرارداد ۱۹۱۹ تا پدری روحانی و ضد مسیح و ترک دنیا کرده‌ای که در قره کلیسا کارش ریشه‌یابی نسب آدم‌ها از طریق ژن‌هاست. تمام این مواردی که گفته شد روند روایت‌ها را پیش می‌برد. اما چرا می‌گویم روایت؟! برمی‌گردم به‌پیش فرضی که در ابتدای متن به آن اشاره کردم. قصه! کتاب هیچ قصه کلی‌ای ندارد تا قصه‌های فرعی‌ای که در پیشبرد داستان شکل می‌گیرند به آن کمک کنند. به عبارتی این‌ها تماماً روایت‌هایی ناقص از شخصیت‌هایی ناقص هستند که سعی دارند داستان را پیش ببرند. اما نکته اینجاست که اساساً داستانی وجود ندارد که بتوان با این روایت‌ها آن را جلو برد. البته این امکان تا قبل از حضور شخصیت‌های تاریخی در درام وجود داشت. به‌خصوص حضور شخصیت حورا در بستری رئال، تا حدی شکلی داستانی به آن داده بود. اما از وقتی‌که شخصیت‌های تاریخی وارد روایت می‌شوند تمام پیش‌فرض‌های رئالیستی داستان را به هم می‌زنند و مخاطب را با فضایی سورئالیستی مواجه می‌کنند که هیچ منطق روایی‌ای ندارند. انگار که سرمدی به‌عنوان راوی داستان دارد تنها حدیث نفس می‌کند. حدیث نفسی که شاید تا حدودی متأثر از مخدری است که قبل از روایت داستان کشیده. به هر شکل این کتاب رمان نیست چون اساساً قصه و داستانی در آن روایت نمی‌شود.

 

 از خودآزاری تا دگرآزاری

تمام شخصیت‌های «سوگواری برای شوالیه‌ها» به‌نوعی دچار یک نوع مازوخیست روانی هستند. مازوخیستی که سرمدی به‌عنوان راوی اصلی، بیشترین درگیری را با آن دارد. با این احوال سرمدی برای درمان سرگشتگی‌ای که دارد سراغ افرادی می‌رود – برادران کاشفی- که این شخصیت‌ها هم درروند زندگی شخصی خودشان مانند سرمدی دچار یک نوع خودآزاری مزمن‌اند. کاشفی سیاستمدار، نمونه عینی این موضوع است یا شخصیت حورا که برای انتقام گرفتن از طرف روس دست به یک انتحار شخصیتی زده؛ انتحاری که به‌مانند سرمدی منتهی به همان مازوخیست روانی حاد می‌شود. جدای از دنیای سورئالیستی و شخصیت‌های این جهان داستانی، در اتمسفر رئالیستی هم باز خودآزاری شخصیتی کاملاً مشهود است. نمونه این مازوخیست رئالیستی در پایان داستان آن‌جا که سرمدی عنوان می‌کند که بعدازاین ماجراها خودم را جلوی ماشین‌های عبوری می‌انداختم نمود عینی پیدا می‌کند. خلق این شخصیت‌های خودآزار توسط نویسنده در پایان روایت‌ها از شکل مازوخیستی به شکل سادیسمی تبدیل می‌شود. به عبارتی نویسنده انگار سعی دارد تا با پایانی بی‌سروته و روایت‌هایی که هیچ داستانی را دنبال نمی‌کنند، مخاطب خود را آزار بدهد. به بیانی دیگر مخاطب هم درروند خوانش متن دچار این مازوخیسم روایی داستان می‌شود. یعنی مجبور است خودش را آزار بدهد و روایت به روایت پیش برود و شخصیت‌هایی را تحمل کند که به شکل تهوع‌آوری در مسیر داستان نیستند تا ببیند در انتها چه اتفاقی می‌افتد! و پایان داستان جایی است که نویسنده خوی دگرآزاری خودش را نشان می‌دهد و رسماً از زبان سرمدی به این موضوع اعتراف می‌کند که حتی شخصیت شنونده داستان سرمدی که همان مسعود امینی است هم متوجه آن نشده است.

نویسنده در روایت‌هایی که پشت‌هم نوشته است، توانسته به‌خوبی فضایی وهم‌آلود و رازآلود را پیش مخاطب خودش قرار بدهد. فضاسازی‌ که نویسنده در اثرش دست به خلق آن می‌زند و داستان را در بستر آن روایت می‌کند شاید مهم‌ترین دلیل برای این موضوع باشد.

 

حرف زدن از زبان شخصیت‌های تاریخی

نویسنده دراثنای روایت‌ها سعی دارد از ارجاعات تاریخی برای پیش بردن داستانش استفاده کند. شاید حضور عباس میرزا و وثوق‌الدوله و البته مجاهدین ایرانی‌ای که در جنگ با روسیه تزاری حضور داشتند نمونه‌های واضح این ارجاعات‌اند. از گذشته‌های دور و در بسیاری از رمان‌های مختلف ایرانی و خارجی، نویسندگان از ارجاعات تاریخی برای روایت درام خود استفاده کرده‌اند و اساساً این اتفاقی طبیعی درروند داستان‌گویی است. اما آیا این ارجاعات نباید در مسیر قصه باشد؟ حضور عباس میرزا و قتل کاشفی خطاط به دست او نه‌تنها هیچ گره‌ای از داستان باز نکرد، حتی نتوانست گره‌ای هم در داستان بیاندازد. چرایی قتل و اصرار نویسنده برای این‌که این اتفاق را در محیطی واقعی روایت کند هیچ نقطه عطفی در مسیر داستان ایجاد نمی‌کند. چراکه تنها دلیل قتل کاشفی خطاط تنها و تنها روضه‌ای است که او برایش خوانده. به عبارتی با این‌که قتلی در داستان اتفاق می‌افتد اما هیچ قصه‌ای با این قتل روایت نمی‌شود. شاید نویسنده تنها می‌خواسته با این اتفاق حرف بزند و یا شخصیتی را از داستان حذف کند. اما با این تفاسیر نویسنده بازهم دلیل محکمی درباره قتل کاشفی خطاط به مخاطب خود ارائه نمی‌کند جز یک سری درونیات و حرف‌های پیچیده که حوصله مخاطب را به سر می‌آورد. یا چرا وثوق‌الدوله وارد داستان می‌شود؟ با ورود او در مسیر درام چه اتفاقی می‌افتد؟ به نظر می‌رسد نویسنده با آوردن این ارجاعات سعی دارد تا گفته‌های خودش را از زبان این آدم‌ها بزند یا شاید می‌خواسته داستانش را از فضای واقعی به دنیای سورئالیستی بکشاند که اگر این هدف را دنبال می‌کرده باید از او پرسید که ماحصل این تغییر چه بوده؟

 

وهم و رمز

نویسنده در روایت‌هایی که پشت‌هم نوشته است، توانسته به‌خوبی فضایی وهم‌آلود و رازآلود را پیش مخاطب خودش قرار بدهد. فضاسازی‌ که نویسنده در اثرش دست به خلق آن می‌زند و داستان را در بستر آن روایت می‌کند شاید مهم‌ترین دلیل برای این موضوع باشد. لوکشین‌هایی که هرچند در جغرافیایی طبیعی قرار دارند اما دارای ویژگی‌های اعجازگونه‌ای هستند که فضایی رازآلود را پیش رو مخاطب خود ترسیم می‌کند. مانند رستوران بین‌راهی و روستایی که در آن ماشین‌ها خودبه‌خود خراب می‌شوند یا آن درمانگاه عجیب‌وغریب که حورا در آن بستری است و البته خانه کاشفی سیاستمدار و رفتارهای او با آن لحاف عجیب‌وغریب. به‌غیراز این موارد شروع داستان با یک اتفاق و مشکوک شدن پلیس به آن ماشین باعث می‌شود تا ما از ابتدای داستان با این فضا روبرو باشیم. این رازآلودگی و فضای وهم‌انگیز حتی درکنش شخصیت‌ها هم کاملاً مشهود است بخصوص در شخصیت‌های محوری مانند برادران کاشفی، شوهر حورا، شخصیت پلیسی روس تزاری که به دنبال طلاهاست و حتی عباس میرزا که تا قبل از معرفی خودش به‌عنوان قاتل کاشفی خطاط مانند یک سایه در طول روایت حضور دارد.  شاید یکی از دلایل اصلی‌ای که مخاطب روایت‌ها را دنبال می‌کند، خلق این فضا از طرف نویسنده برای روایت داستانش است. این فضاسازی در کنار شخصیت‌های داستان به‌خوبی هماهنگ شده است و به همین دلیل است که مخاطب سعی می‌کند تا ته داستان پیش برود که ببینید بالاخره چه می‌شود؟ اما پایان داستان و سرگذشت شخصیت‌ها هم همان‌طور وهم‌آلود و رمز آلود است.

 

 

 

همچنین در این رابطه بخوانید:

خاطره‌ها لزوما ادبیات نیستند

همچنین ببینید

فنجان خالی آقای روزبه معین

 بی تردید برای سنجش عیار هر اثر ادبی و یا هنری،  معیارهای نوشته و نانوشته‌ای …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *