خانه / پرونده / یادگاریِ تر

یادگاریِ تر

پیرزن از درد مچاله شده؛ چروک و نحیف. چشم‌هایش در گودی عمیقی پشت نمی از اشک سنگر گرفته‌اند. اشکی که سال‌هاست همانجا نشسته و راه خوب دیدن را بر چشم‌هایش بسته‌اند. خیال بیرون آمدن هم ندارند. کم حرف می‌زند. یعنی اصلا حرف نمی‌زند. خودش که پیشقدم حرف زدن نیست. حرف های دور و برش هم انگار هیچ‌کدام آنقدر چسب ندارند یا قلابشان چنان جانی ندارند که بتوانند حواس او را به خودشان بگیرند. شاید هم آنقدر برای خودش فکر و خیال‌های نبافته وسرگرم‌کننده دارد که حرف‌های اطرافش را بی‌اهمیت می‌داند و هیچکدام آنقدر چنگی به دلش نمی‌زنند که او را از اعماق خیالات خودش بیرون بکشند.

گوش‌هایش سنگین است. سخت و اشتباه می‌شنود. هر جمله را فقط بعد از اینکه با صدای بلند و شمرده تکرار شد، می‌شنود و می‌تواند جواب بدهد. خیلی وقت‌ها هم ادب می‌کند. سوال را دوباره نمی‌پرسد و درباره چیزهای تکراری که معمولا از او سوال می‌شود، جوابی می‌دهد؛ هرچند بیراه: «دکتر گفت نشکسته، فقط ترک نازکی برداشته و با استراحت خوب می‌شود.» لگن شکسته‌اش را می‌گوید. بعد از جواب‌هایی که از اجبار کوتاه و آهسته میدهد؛ دوباره جهت نگاهش به جای نامعلومی می‌رود. مگر اینکه یک کلمه را بگویی تا نگاهش کمی جان بگیرد و سرحال بیاید: «احمد». این یکی را خوب می‌شنود. در طول یک دقیقه هم چندبار تکرارش کنی، هردفعه تکان خفیفی می‌خورد. سی و پنج سال است که دلش می‌خواهد به جای اینکه از احمدش برای بقیه حرف بزند، با خود او حرف بزند. چشم به چشم. با احمدی که نیست. یک روز در پیچ کوچه سوار ماشین پلاک سپاه شد و رفت. نه خبری از او رسید و نه حتی نشانی. پیراهنی هم از او جا نماند که برایش بیاورند. گم شد. چندین فرسخ دورتر از مادری که پاهایش توان نمی‌داد تا همانجا برود و دنبالش بگردد. به فرض که می‌توانست، کجا را می‌گشت؟ پس مجبور شد تن به تقدیر بدهد. گوشه خانه بنشیند و منتظر باشد. صبر را هرروز تمرین و امید را سرمشق کارهای روزانه‌اش کند. چشم به در، گوش به زنگ، سبک زندگی مخصوص خودش را پیدا کرد. کم از خانه بیرون می‌رفت تا نکند زنگ تلفنی، نامه‌ای، خبری برسد و او نباشد.

اسم احمد که می‌آید، چشم‌هایش دوتا الماس می‌شوند. می‌درخشند. برق می‌زنند. اما تا چند ثانیه بعد همه انرژی‌اش فروکش می‌کند. دیگر نای حرف زدن برایش نمی‌ماند. بعد از ۳۵سال هنوز عادت نکرده است. هربار شکنجه می‌شود. عادت نکرده که پشت «احمد» و «حاج احمد» گفتن دیگران خبری وجود ندارد، سؤال است، کنجکاوی است. مجبور است به‌رسم احترام به سوال‌های تکراری هزارتا آدمی که می‌خواهند مختصات احمد را از زبان مادرش بیرون بکشند، جواب بدهد. «احمد خوب بود. خیلی شیطنت می‌کرد. درسش هم خوب بود.» نه اینکه فقط این توصیف‌های کلی از احمدش در خاطرش مانده باشد. این‌ها فقط چیزی است که او می‌گوید و به دیگران می‌شناساند و آن‌ها هم انگار همین‌ها برایشان کافی بوده، که این‌همه سال، چیز بیشتری نخواسته‌اند. باید چیز بیشتری پشت خاطراتش از احمد باشد که اگر فقط این کلیشه‌ها بود، برای همین خاطرات دم‌دستی، این‌طور خمیده نمی‌شد. بقیه خاطراتش را باید جایی در پستوی ذهنش، در یک گنجینه قایم کرده باشد تا هر وقت تنها شد یا حرف دیگران چنگی به دلش نینداخت؛ سراغشان برود و خودش را با آن‌ها سرگرم و زنده کند. این را از درهم رفتن ناگهانی خطوط صورتش، یا از آه عمیق و ناگهانی‌اش می‌شود فهمید. انگار هرلحظه توی آن خاطرات غرق می‌شود و همان‌ها هم نجاتش می‌دهند.

فقط یک‌چیز او را دوباره به کنش وامی‌آورد. «خدا به شما خیر بدهد مادر! چنین شیرمردی تربیت کردی!» سی‌وپنج سال است که برای جواب‌دادن به این جمله مظلوم‌تر می‌شود. سرش را پایین می‌اندازد و بیشتر در خودش جمع می‌شود. خجل می‌شود. این حرف‌ها را در اندازه تن نحیف خودش نمی‌داند. با لهجه یزدی‌اش زود به حرف درمی‌آید: «من که کاره‌ای نبودم. راهی بود که خودش انتخاب کرد و رفت. من شرمنده‌ام که کاری نکردم.» و بغض دیگر امانش نمی‌دهد. اشک‌هایش روی گونه‌هایش سر می‌خورند و نفس راحتی می‌کشی! بالاخره آن دو تا اشک راه نفس کشیدن را بر چشم‌هایش باز کردند. اما گوشه چارقدش را که کنار می‌برد، هنوز آنجا هستند. دوقطره اشک. که نه می‌ریزند، نه خشک می‌شوند. سهم او از جگرگوشه‌اش همین دو قطره اشک بود به یادگاری. مثل سرنوشتش، بلاتکلیف.‌

همچنین ببینید

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل …

یک دیدگاه

  1. حرف هایت روی زخم دل نمک پاش…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *