خانه / روایت / بهانه‌های کوچک

بهانه‌های کوچک

سحر بودنش توی خواب چطور معلوم بود را نفهمیدم. اما سحر بود. . من توی خرابه‌های پلاسکو بودم. دود از همه‌جا بلند بود. نه آن‌جوری که توی تلویزیون دیده بودم انگار دودها میان آتش پلاسکو یخ‌زده بودند. داشتم دنبال کسی می‌گشتم. با دست‌های خودم آهن‌پاره‌ها را کنار می‌زدم. کمی بعد به یک جنازه رسیدم.  پشتش به من بود. انگار شعله داشته‌باشد ،گرم بودن جنازه را حس می‌‌کردم. دست بردم جنازه را برگردانم، . درست زیرشانه‌اش را گرفتم. مثل قالی آب‌خورده سنگین و خیس بود. برنمی‌گشت. می‌خواستم صورتش را ببینم. می‌خواستم شناسایی‌اش کنم.دست‌هایم از بدنش لیز می‌خوردند. هر بار محکم‌تر می‌گرفتمش. جایم را عوض کردم. نشستم کنار شکمش. زانو زدم. پاهایم را زیر پهلویش اهرم کردم و غلتش دادم.نیمرخش را دیدم. مردی بود…. با صدای نفس‌نفس زدن خودم از خواب پریدم. دم صبح بود. نزدیک اذان. چند ساعت بعد اخبار گفت جنازه دیگری را هم پیداکرده‌اند. من جایش را بلد بودم. ضلع شرقی ساختمان بود.

عکس یادگاری چند ماه پیش کارگران معدن زمستان یورت آزادشهر

شب‌ها توی پلاسکو بودم. کارم برگرداندن جنازه‌های خوابیده به پشت بود. عصرها پای تلویزیون که از خیر پوشش زنده عملیات نجات نگذشته بود.  مامان خسته شد. از من یا تلویزیون؟ نفهمیدم.  شاید انتظار داشت  مثل دفعه‌های قبل که تلویزیون از مرگ و جنازه حرف می‎زد، «اشکم لب مشکم باشد و فین و فونم به راه و آهم پشت آه.» من اما سِر شده بودم. بی گریه، بی اشک، بی آه. فقط نگاه می‌کردم. خیره. مامان حس می‌کرد باید با من حرف بزند و منی که همان‌قدر به صفحه‌ی خاموش و سیاه تلویزیون خیره بودم که به صفحه‌ی روشن و سیاه و دودگرفته‌ی تلویزیونی که از پلاسکو پخش مستقیم می‌رفت . نشست و برایم از زمان جنگ گفت. از بمباران شهرشان. از تصاویری که در بیمارستان دیده بود از مامانِ«مرضی»، که پسرش مفقودالاثر شد و آن‌قدر گریه کرد که چشم‌هایش از سو افتاد.برای خودش یا برای من؟ این را هم نفهمیدم. فقط میان هر جمله‌ از تعریف‌هایش این را می‌گفت که «مرگ حق است و هرکس سرنوشتی دارد.» «مرگ حق است و هرکس سرنوشتی دارد.» «مرگ حق است و هرکس سرنوشتی دارد.»

مامان بیش‌تر از من مرگ دیده بود. بی‌واسطه، بیرون از رؤیا جنازه‌های زیادی را برگردانده بود. بیرون از تلویزیون دود و خاکستر و مرگ را لمس کرده بود. من کم مرگ دیده‌بودم.  مرگ دسته‌جمعی و دفن شدن زیر حجم سنگین آتش و آهن را که هرگز ندیده بودم. ولی مسئله‌ی من مرگ نبود که «مرگ حق بود و هرکس سرنوشتی داشت.» دلم می‌خواست مامان بفهمد چیزی که دارد له ام می‌کند مرگ نیست، بی‌خبری است. مامان نمی‌فهمید من هم یکی از آدم‌های منتظری بودم که بیرون ساختمان نشسته و التماس می‌کردند خودشان هم بروند و لابه‌لای خرابه‌ها بگردند شاید رد و نشانی از عزیزشان پیدا کنند. من جای جنازه‌ها را بلد بودم.

تا یک ماه بعد حالم همان بود. نیازمند گریه بودم و چشم‌هایم خشک‌سالی گرفته بودند. یک‌جایی از بدنم تهی شده بود. فکر می‌کردم قلبم باشد. قلبم به قطر یک انگشت سوراخ شده بود. اسم‌ها نشانه بودند تا یادم بیاید آن‌یک تکه از بدنم نیست. جایش هنوز زخم بود و بعد از هر یادآوری انگار خون از آن بالا می‌زد. اتفاق‌ها که تمام شد دنبال التیام می‌گشتم. نبود. چیزهای کوچک آزارم می‌داد. منتظر بهانه بودم که از هر چیز کوچک، اندوهی بزرگ بسازم و شیون از سر بگیرم. بعد از فاجعه‌ی منا،  خبرنگار از زن میان‌سالی پرسید «باکی رفته بودی؟»  و او تعجب آمده بود وسط گریه‌اش و انگار تشر زد: «باکی؟ معلومه با شوهرم.» بهانه پیدا شد. سوراخ عمیق‌تر شد. به انبوه زنان میان‌سالی فکر می‌کردم که با شوهر رفتند، بی‌شوهر برگشتند. بدون شوهر چقدر در دیار غربت اذیت شده بودند؟ چقدر دستپاچه شده بودند؟ چطور توانسته بودند از پسِ‌کارهایشان بربیایند؟ چقدر به خاطر بدجنسی‌های کوچکی که در حق شوهرشان روا داشته‌اند غصه خورده‌اند و به خودشان قول داده‌اند که اگر شوهرشان پیدا شد، دیگر تکرار نکنند. چقدر خجالت کشیده بودند برای فقدان شوهر گریه کنند؟

بهانه‌های کوچک پیدا شدند. مادر و همسر چند نفر چشم‌انتظار دیدن فقط یک نشانه از پسر و شوهرشان بودند؟ قربان صدقه رفتن پسرها از سوی مادر را زیاد دیده‌ بودم. محبتی را که جای دیگر رویشان نمی‌شود خرج کنند، وقف پسرانشان می‌کنند. چند زن از این حق محروم شده بودند. محرومیت آن‌ها تلخ بود. تلخی‌اش مرا آزار می‌داد. محرومیت با خودش درد و حسرت می‌آورد. درد تهی شدن و حسرت کشیدن مادران را من هم احساس می‌کردم. یک‌شبه عروس شده بودم. بی‌آنکه سر سفره‌ی عقد رفته باشم و لباس سفید پف‌دار تنم کرده باشم. یک‌شبه مادر شده بودم. یک‌شبه مادربزرگ حتی. جایی از بدنم مثل جای خالی‌ پلاسکو شده بود. تهی. مثل شبی که دندانم را کشیدم و توی آینه جایش را دیدم؛ دهانه‌ای باز و درونی سیاه و چاهی پر از خون.

اسم آزادشهر را نشنیده بودم. نمی‌دانستم چنین جایی وجود دارد. صدای «یاحسین» مامان را از جلوی تلویزیون که شنیدم دستانم روی کیبورد خشک شد. دوباره خبر مصیبت بود. مصیبت فقط مردن آدم‌ها نبود. حتی اینکه کارگر بودند و حقوقشان سختی کار نداشت و به تعویق هم افتاده، مصیبت نبود. مصیبت چشم‌به‌راهی زنان بود. انتظار کشنده و تهی کننده زن‌ها و مادرانی بود که صبح بچه‌هایشان را، شوهرانشان را راهی کرده بودند، شاید هم باهم دعوایشان شده بود، شاید خواب مانده‌ و نرسیده بودند صبحانه برایشان درست کنند و حالا حسرت این‌کارهای کوچک تا همیشه روی دلشان می‌ماند. می‌دانم که هرچه از گریه و خیره شدن به دهانه تاریک معدن چشم‌هایشان تنگ‌تر می‌شود، حفره درونشان بیشتر دهن باز می‌کند و آن‌ها را در خود می‌بلعد. مچاله‌شان می‌کند و جز جسمی دردناک و بی‌سایه چیزی از آن‌ها باقی نمی‌گذارد. همین بهانه‌های کوچک، مصیبت‌هایی بزرگ‌تر از فقدان یک آدم‌اند. دهانه‌هایی که بازمی‌ماندند با درونی سیاه.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

۲ نظرات

  1. عالی نوشتی ساجده جان :'((

  2. آنقدر بزرگ است درد، که هر چه این روزها تلاش کرده‌ام چیزی بنویسم، قلم‌م یاری نکرده و به بعض و سکوت گذشته است. آزادشهر نه، ولی جاهای دیگر، دیده‌ام کارگرهای معدن‌ را از نزدیک. در ناچاری، بی که صداشان به گوشی برسد، از دهان مرگ و تاریکی نان درمی‌آورند؛ اگر دربیاورند….

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *