خانه / پرونده / امی خانم

امی خانم

ما “امی” خانم صدایش می‌کردیم. بعدها وقتی روی کاغذ دیدم فهمیدم اسمش “ام البنین” بود. از وقتی من به خاطر داشتم همان شکلی بود. زنی لاغر و قدکوتاه با گیسوانی سفید. بیشتر از چهل کیلو وزن نداشت. حتی ممکن است کمتر از این هم بوده باشد.

پشت خانه‌ی ما یک کوچه‌ی بن‌بست بود. یک کوچه‌ی بن‌بست کوتاه که دو تا خانه بیشتر نداشت. در آبی‌رنگ روبرویی خانه‌ای بود که ‌امی خانم و همسرش در آن زندگی می‌کردند. خانه‌ای که چهار طرفش اتاق بود. با حوضی آبی‌رنگ در وسط حیاط. ما زیاد به آن خانه رفت‌وآمد نمی‌کردیم چون امی خانم بچه‌ی هم سن و سال ما نداشت. مادرم اما به او سر می‌زد. به بهانه‌ی آش بردنی یا نذری چیزی…

راستش امی خانم و شوهرش ازنظر من که کودک بودم آدم‌های عجیب‌وغریبی بودند. به یاد ندارم که صدای آن‌ها را بیشتر از چند ثانیه شنیده باشم. آرام بودند، خیلی آرام. فقط وقتی امی خانم با چادر گل‌دار از کنار دیوار بااحتیاط رد می‌شد و ما به او سلام می‌کردیم می‌توانستیم صدایش را بشنویم. وقتی که آرام می‌گفت: “سلام پسرم” حاج محمد هم همین‌طوری بود. روزها می‌رفت مغازه‌اش که هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم کجاست.

این زن و شوهر برای هیچ‌کدام از بچه‌های محل جذابیتی نداشتند. پیرزن و پیرمردی که تنها در یک خانه‌ی قدیمی بزرگ زندگی می‌کنند چه جذابیتی می‌توانستند داشته باشند برای ما بچه‌ها؟ اما من “امی” خانم را دوست داشتم. نمی‌دانم چرا اما غمی که در چشم‌هایش موج می‌زد به چشم‌های من هم سرایت می‌کرد. چند باری زنبیلش را از او گرفته بودم که کمکش کرده باشم. این توصیه‌ی مادرم بود. در طول مسیر هم هیچ‌وقت حرفی نزده بودیم. فقط وقتی زنبیل را جلوی در خانه‌شان زمین می‌گذاشتم با صدایی آرام می‌گفت: “خیر ببینی پسرم” و پسرم را با لحنی می‌گفت که تا عمق جان من نفوذ می‌کرد. انگار مادربزرگ خودم بوده باشد. بعد تا کلیدهایش را پیدا کند من از بن‌بست بیرون می‌آمدم و می‌رفتم طرف خانه.

بچه نداشتن آن‌ها چیز عجیبی نبود. “آقا جلال” و “مولود خانم” هم بچه نداشتند. اما آن‌ها به‌اندازه‌ی امی خانم و شوهرش غمگین نبودند. یک روز از مدرسه که بیرون آمدم دیدم شهر حال دیگری دارد. در بلوار آزادی زنجان مردمی را دیدم که جمع شده بودند دور اتوبوس‌هایی که روی سقفشان پرچم ایران بود. همین‌طور که از لابه‌لای جمعیت رد می‌شدم، صدای مردم را می‌شنیدم که شعار می‌دادند: ” آزاده‌ی دلاور خوش‌آمدی به میهن”

به‌زور خودم را از جمعیت رها کردم و رساندم به کوچه. بن‌بستی که خانه‌ی امی خانم در آن بود پر بود از جمعیت. نزدیک که شدم دیدم همه حلقه زده‌اند دور او و او این بار برعکس همیشه دارد با صدای بلند حرف می‌زند. مادرم را بین جمعیت پیدا کردم. رفتم چادرش را کشیدم که متوجه آمدنم بشود. به‌طرف من که برگشت دیدم دارد اشک می‌ریزد. پرسیدم: “چی شده؟” گفت: “نترس پسرم اشک خوشحالیِ. پسر امی خانم داره میاد” بهت زده شدم. پسر امی خانم!!!

“مگه امی خانم پسر داره؟” این را وقتی پرسیدم که به خانه آمدیم. مادر که انگار مثل خود امی خانم خوشحال    بود گفت: “آره، اسیر بود تو عراق. حالا داره آزاد می‌شه. تا چند روز دیگه میاد”

در آن چند روز همه‌ی اهالی کوچه خوشحال بودند. هر کس کاری انجام می‌داد. یکی کوچه را چراغانی می‌کرد یکی پرچم نصب می‌کرد و… و من لابه‌لای این سروصداها بیشتر از همه غرق در صدای امی خانم بودم که برخلاف همیشه بلند بود. روزی که “آقا رحیم” روی دوش همسایه‌ها آمد او سر راهش از حال رفت. حاج‌آقا هم مثل آدم‌هایی که تازه از خواب بیدار شده‌اند بهت‌زده آقا رحیم را بغل کرد.

بعدازآن روزها و شب‌های عجیب‌وغریب همه‌چیز در کوچه مثل سابق شده بود الا امی خانم. او دیگر آن پیرزن رنجور سابق نبود. با همه خوش‌وبش می‌کرد. در خانه‌ی همسایه‌ها را می‌زد. برایشان شیرینی و آش می‌برد. یک بار از مادرم پرسیدم چرا امی خانم قبلاً این‌طور نبود؟ گفت : “منتظر بود پسرم! انتظار خیلی سختِ. منتظر پسرش بود”

همه‌چیز داشت عالی پیش می‌رفت. کوچه‌ی ما شده بود یک کوچه‌ی دوست‌داشتنی و سرحال.

گاهی آقا رحیم را می‌دیدم که با بدرقه‌ی مادرش از خانه بیرون می‌رود.

چند ماه بعد وقتی از مدرسه برمی‌گشتم دیدم دوباره همه‌چیز غیرعادی شده. بن‌بست پر از آدم‌هایی بود که داشتند گریه می‌کردند. لابه‌لای حرف‌ها شنیدم که آقا رحیم تصادف کرده. به همین مختصری. روز بعد تشییع جنازه بود و روزهای بعد….

من بعد از آن ماجرا فقط یک‌بار امی خانم را دیدم. قدش حسابی خمیده بود. دستش را به دیوار می‌گرفت و قدم برمی‌داشت. آن روز وقتی از کنارش رد می‌شدم دوباره جواب سلامم را آرام داد. بعد  در پیچ کوچه گم شد. این آخرین باری بود که دیدمش. بعد آن اعلامیه را دیدم که رویش نوشته بود: “شادروان حاجیه‌خانم ام‌البنین شرفی”. هنوز چهلم آقا رحیم نشده بود.

همچنین ببینید

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل …

یک دیدگاه

  1. اندازه‌ی سنگینی آن انتظار و بزرگی آن غم را نمی‌شود تصور کرد تا مادر نباشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *