خانه / شعر / پنج شعر برگزیده از «افرادِ» مهدی اشرفی

پنج شعر برگزیده از «افرادِ» مهدی اشرفی

۱

با دست‌هایم

جلوی باد را باید می‌گرفتم

جلوی پیر شدنت را

نباید می‌گذاشتم

زیبایی‌ات در صف بانک

در محل کار

در آپارتمانی کوچک مصرف می‌شد

باید چیزی را پنهان می‌کردم

مثل اسلحه‌ای

که بارها با آن به عکسِ روسری‌ات شلیک کرده بودم

باید از تو به تو

باید به تو از تو

باید از به تو فرار می‌کردم به کوه

فریاد می‌کشیدم

صدایم را برمی‌گردانم

خودم را برمی‌گردانم به چند سال پیش

به گذشته

که هرچه زیر دوش آب می‌شویم پاک نمی‌شود

 

۲

نمی‌خواست چیزی بگوید

دهانش را کشته بود

 

و من که قلبم

از زیر پیراهنم پیدا بود

چه باید می‌گفتم

من

که هرچه دست می‌بَرم در پیراهنم

دکمه‌ها را باز می‌کنم

پوست را کنار می‌زنم

و قلب را جابه‌جا می‌کنم

چیزی جابه‌جا نمی‌شود

 

نامت

نامرئی‌ست زیر زبانم

کار قرص قلب را می‌کند

و در جابه‌جایی مجسّمه ـ با تغییر دکور ـ

انگار کوهی را جابه‌جا می‌کنم

که سال‌ها پیش

با صدای خودم با من حرف زده است

 

جابه‌جا کن دهانم را در صورتم

چشم‌هایم را در سینه‌ام بگذار

قلبم را

در دست‌هام

 

جابه‌جا کن این تنهایی را

تا بفهمی چقدر غمگینم

غروبی هستم

که هر روز

پس از ساعات طولانی کار

پشت کوه، نه

در آپارتمانی کوچک خودش را پنهان می‌کند

 

 

۳

ماجرای عطر تو پیچیده است

و این ماسک اکسیژن

که بر صورتت گذاشته‌ای

ماجرای هوایی‌ست

که می‌خواست

پرنده‌ای در آن به پرواز دربیاید

 

چقدر می‌تواند غمگین باشد

خاطره‌ی خاموش کردن سیگار

بر سنگ قبر کسی که دوستش داشته‌ایم

آیا یک زن

به تعداد کسانی که دوستش داشته‌اند

زیبا می‌ماند؟

 

من کمی آن‌طرف تر از این سطرها

کروکی تو را بر آسفالت بغل کرده‌ام

و هرچه با این خط‌های سفید

حرف می‌زنم

آرام نمی‌شوم

 

دوری تو همه‌چیز را پیچیده کرده است

باید این تن اندوهگین را بردارم

لای پتویی بپیچم

و در رودخانه‌ای رهایش کنم

 

ماجرای عطر تو پیچیده است

و من مثل کسی که در خواب حرف می‌زند

مثل جای خالی‌ات

بر تخت دراز کشیده‌ام

و لباس‌هایم

این سایه‌های پارچه‌ای

از چوب‌لباسی آویزان است

 

 

۴

ساعت شنی را برمی‌گردانم

زمان به عقب برنمی‌گردد

و پیراهنم

هیچ خاطره‌ای از مزرعه‌ی پنبه ندارد

 

آینه را به سمت خود برمی‌گردانم

می‌بینم

چشم‌هایم به مادرم رفته

بینی و دهان به پدر

 

در صورت هرکه نگاه می‌کنم

به یاد می‌آورم کسانی دیگر را

به یاد بیاور

چه کسانی در تو نگاه کرده‌اند

ای رودخانه!

ای آینه‌ی مایع!

 

در آن آب‌ها که نوشیده‌ایم

چهره‌ی چه کسانی پنهان بوده است؟

 

 

۵

همیشه نیاز به کشتن کسی هست

که عزادارمان کند

 

پیراهن مشکی بپوشم

و سایه‌ی تو را جمع کنم

آن‌قدر

که ساعت هشت صبح

شب بشود

سطل رنگ را بردارم

بریزم بر خودم

من یک سیاه‌پوستم

پوستم عرق نمی‌کند

گریه می‌کند در اردوگاه کار اجباری

پوستم

پوستم عزادار خودم است

همچنین ببینید

لحظه در تور حضور است

با سپاس بسیار از همراهی‌های محمدحسین عباسی قرارمان ساعت ۱۰صبح است. با همان شوق همیشگی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *