خانه / پرونده / به وقت اردیبهشت

به وقت اردیبهشت

روزهای آخر فروردین که می‌شود، بوی اردیبهشت که از درز و دالان خانه می‌ریزد داخل، من یک آدم دیگر می‌شوم. دیگر نه به نوشتن علاقه دارم نه به خواندن. دیگر توی خانه‌ام حتی یک کتاب ویلان و سیلان زیر مبل و روی یخچال و توی جاکفشی نیست. هیچ دفترچه و خودکاری هم روی اپن و میز پذیرایی لم نمی‌دهد. تمام عشق و علاقه‌ام می‌شود غذا پختن و عوض کردن دکوراسیون خانه. اصلا نیمه‌های اول اردیبهشت که می‌شود انگار فرش‌ها می‌گویند: «بیا روی پشم‌های رنگی ما فرچه بکش و ترنج‌هایمان را برق بینداز.» پرده‌ها صدایم می‌زنند که از چند ماه آویزان ماندن نجاتشان بدهم و بگذارم کمی تنشان توی سردی آب خیس بخورد و بعد بگیرمشان به مشت و مال دادن، تا گرد و خاک لای تار و پودش از تن سفیدشان در برود. اواخر فروردین می‌روم مغازه میوه فروشی سر کوچه، چندتا کارتن موز می‌گیرم و وقت‌هایی که رضا خانه است می‌نشینم به جمع کردن کتاب‌ها. بعد رضا می‌گوید: «میخوای چیکارشون کنی؟» می‌گویم: «بزارشون توی انباری.» بعد باز رضا می‌پرسد: «دیگه نمی‌خوای بخونیشون؟» صدایش پر از تعجب است. پر از ناباوری‌های مشکوک. می‌گویم: «خیلی وقته دست از خونه و زندگیم شستم. این همه خوندم  چی شد آخه؟» بعد به چشمانش لبخند می‌زنم و می‌روم  چند تا برنامه آشپزی وآموزش دسر دانلود می‌کنم و صبح و شب می‌شورم و می‌سابم  و با رضا بیرون می‌روم.

اصلا اول‌های اردیبهشت وقت زندگی کردن است. وقت اینکه با همسرت خیابان سی‌متری را بالا و پایین کنی و بروی روی سنگ‌های مخروطی بنشینی و شوهرت هی بگوید: «ببین بیرون چقدر خوبه. ببین آخرش رسیدی به حرفم و فهمیدی با کتاب خوندن به هیچ‌جا نمی‌رسی» و منم هی سر تکان بدهم که «آره واقعا.» بعد او هی بگوید: «خدایی دیدی حق با من بود» من هم هی تخمه پوست بگیرم و بگذارم دهنش که «آره عزیزم. خدایی همیشه حق با تو هستش.»

اوایل اردیبهشت فقط باید کدبانو شد و وسط دستمال کشیدن‌ها و سابیدن‌ها یک آهنگ هم گذاشت و وقتی خورشت برای روغن انداختن آرام آرام قل می‌زند، بروی پای لبتابت بنشینی و توی گوگل  دنبال کتاب‌های منتشر شده امسال بگردی و بعد اسم‌هایشان را همراه نام انتشاراتی، توی گوشی‌ات ذخیره کنی و باز بروی پای گاز. این کارها را باید تا هفده و هجدهم اردیبهشت انجام داد. اصلا یک حال خوبی دارد این نیمه اول اردیبهشت که حد ندارد. بعدش ظهر یکی از روزهایی که توی تقویم با عدد نوزده نشان داده شده‌است؛ یک سفره رنگین بچینی و دو جور غذا بگذاری تویش و کلی ترشی و سالاد هم بیاوری. تازه برای دردانه‌های همسرت هم سبزی کنار بگذاری کوفت … که نه، نوش جان کنند. وقتی شوهرت چندمین قاشق را با به‌به و چه‌چه  می‌گذارد توی دهانش و هی از مزیت‌های نخواندن کتاب و ننوشتن برایت می‌گوید و به خوشبختی چند روزه‌اش لبخند می‌زند، سرت را کج کنی و با لحن آرامی بگویی: «میشه چند روزی برم تهران؟» اصلا دقیقا قشنگی اردیبهشت به همین است که او هم لبخند می‌زند و می‌گوید: «میشه آدم به همچین زنی بگه نه؟»

از آخرای فروردین دیگر آدم نباید بخواند. نباید بنویسد. فقط وقتی باید خودکار توی دستش بگیرد که بخواهد اسم یک کتاب را یادداشت کند که توی نمایشگاه کتاب تهران بخرد. اصلا اوایل اردیبهشت باید زن زندگی بود. همه‌اش شست و پخت و با همسر بیرون رفت تا بشود برای یک سال مخزن کتابخانه‌ات را شارژ کنی.

همچنین ببینید

کتاب برای کتاب

مقداری عجیب به‌نظر می‌آید امّا کتاب است و شاید چندان هم بی‌مناسبت نبوده باشد که …

۳ نظرات

  1. فکر می‌کنم امسال، اگر نتونم برم نمایشگاه، بشه سال چهاردهم، که لیست می‌نویسم و محقق نمی‌شه.

  2. تنها میخوای بری؟
    منم میام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *