خانه / پرونده / رومن گاری در بندرانزلی

رومن گاری در بندرانزلی

انگشتم را فرو کردم گوشه چشم بسته‌اش و گفتم: «حالا که خوابت نمیاد بیا حرف بزنیم دیگه.» همان چشم انگشت‌خورده‌اش را تا نیمه وا کرد و نالید: «تو حرف بزن من گوش می‌کنم.» پلک‌هایش را با انگشتانم وا کردم. گفتم: «نه تو هم باید حرف بزنی.» خمیازه کشید و کش و قوسی داد به تنش: «الان خدایی مشخصه که خوابم نمیاد؟» خندیدم و توی جایمان چهارزانو نشستم. گفتم: «رضا! تو اصلا خیال‌پردازی می‌کنی؟»

_«آره. خیلی وقتا»

_«بیشتر یعنی چه وقتایی؟»

_«مثلا وقتی واسه کار تو خونه‌های دوبلکس می‌رم یا خونه‌هایی که حیاط بزرگ دارن. اینجور جاها وقتی می‌شینم چایی بخورم، هی می‌رم تو فکر و رویا.»

پتو را دور پاهایم پیچیدم. از اینکه کاری کرده‌بودم خواب از سرش بپرد و برایم حرف بزند؛ پر از ذوق شده‌بودم. گفتم: «خب خب چه خیالایی؟ آخرین بار کی بود یعنی؟» دست‌هایش را زیر سرش قلاب کرد و زل زد به ترک روی سقف. همان ترکی که از وقتی آمدیم این خانه، رضا می‌گوید شبیه یک کوه کوچک است و من عقیده دارم شکل یک بچه نهنگ است که برای اولین بار آمده روی آب.

_«آخرین بار خونه دکتر رو که می‌ساختم وقتی رفتم رو بالکنش نشستم واسه چایی خوردن. یهو رفتم تو رویا. گفتم اگه این خونه مال من بود، اونورِ استخرش یه طویله می‌ساختم. دوتا گوساله هم می‌نداختم توش.» نگاهم کرد.

_«خب بعدش؟»

_«هیچی دیگه! اون‌وقت فکر کردم چه خوب می‌شد واقعا این خونه مال من می‌شد. اون‌وقت به‌جای بهرام، (همکارش) یه خانوم خوشگل پیشم بود و نشسته‌بودیم رو این صندلی‌ها هست که تکون‌تکون می‌خوره؟ بعد اون پایین رو نگاه می‌کردیم و می‌خندیدیم.»

نیشم باز شد. گفتم: «خانوم خوشگل کنار دستت من بودم دیگه؟» گفت: «نه. تو که اون پایین کنار استخر نشسته‌بودی داشتی گریه می‌کردی.» چشمانم را ریز کردم و پرسیدم: «چرا؟»

_«آخه کتابت رو گذاشته‌بودی لبه استخر، تا اومدی برا ما چایی آوردی و برگشتی یکی از گوساله‌ها کتابت رو خورده‌بود.»

خیز برداشتم سمتش. مشت‌هایم فقط به پتو می‌خورد و هیچ. گفت: «خب بابا! گوساله بود نفهمید. تقصیر من چیه؟» با هم خندیدیم. حالا هر دو نشسته‌بودیم توی تشک‌هایی که دیگر طعم خواب نمی‌داند.

_«تو که خدای خیال‌بافی هستی. می‌دونم.»

_«بگم گوش می‌دی؟» لبخند که می‌زند نور قرمز چراغ خواب روی سر کچلش تکان‌تکان می‌خورد. انگشتانم را بهم می‌بافم:«خب تو خیلی از رویاهام نویسنده شدم. یه کتابخونه بزرگ دارم. بعضی وقت‌ها هم تو خیالم با نویسنده‌هایی که دوستشون دارم می‌رم بیرون.» مشکوکانه می‌پرسد: «مثلا کجا؟» شانه بالا می‌اندازم و با نارضایتی می‌گویم: «انزلی به جز ساحل و موج‌شکن و اسکله کجا رو داره آخه؟» بعد یک‌دفعه دستانم را بهم می‌کوبم و می‌گویم: «باورت می‌شه یه بار با «رومن گاری» و «براتیگان» رفتیم نوکِ نوکِ موج شکن باقلی پخته خوردیم؟ وای براتیگان هم مثل من سرکه و گلپر زیاد دوست داره.» چشمانش را می‌خاراند و می‌گوید: «نفخ نکردش که؟» می‌خندم.

_«نه بابا. فکر کن ماه تو آسمونه، یه نسیم ملایم هم میاد. از اون دور سوسوی کشتی‌ها روی آب می‌رقصن. بعد من و رومن و ریچارد …»

_«خدایی اینا تو خیالاتت هستش؟»

_ «یه شبم  یهو یه کشتی اومد کنار اسکله «چخوف» پیاده شد کلاهش رو برام برداشت و گفت: «همه نویسنده‌های خوب که جمعن بابا.» فکر کن! من رو نگاه کرد و گفت نویسنده خوب!»

خمیازه کشید. دراز شد روی تشک و گفت: «قلیون‌سراهم می‌بردیشون.»سرم را توی نرمی بالشت فروبردم.

_«اونا یا پیپ می‌کشن یا برگ.»

چشمانم را بستم و انگار چیزی یادم آمد: «از این به بعد تو خونه‌های دوبلکس خیال، میال‌بافی کردی می‌کشمت‌ها!»

_«نه بابا! چند وقته هر جا می‌رم بنایی، خونه‌هاش اینقدر کوچیکه که هی فکر می‌کنم اگه این خونه من بود باید طلاقت می‌دادم.» صدای خنده‌مان پیچید توی تاریکی اتاق و قرمزی چراغ خواب را ‌لرزاند.

چشمانم گرم شده‌بود که گفت: «اینا که تعریف کردی همه تو خیالت بود دیگه؟»

_«آره بابا.»

انگشت کرد گوشه چشم بسته‌ام: «من رو ببین! خیال‌بافی‌هاتو محدود همین خونه کن.» با تعجب نگاهش کردم. با انگشت کوبیدم به شقیقه‌ام: «خیاله…همشون اینجاس.» خیره‌ی ترکِ روی سقف شد:«تو خیالت هم باهاشون نرو بیرون!» چشمانم را بستم. با انگشت پلکم را باز کرد: «وقتی من خونه هستم بیاریشون خونه‌ها. دیدی تو هم وقتی خونه بودی من با اون خانوم خوشگله رو بالکن نشسته‌بودم؟» نمی‌دانم بخندم، بخوابم یا بزنم توی سرم. رویش را برگرداند آن طرف: «اصلا از الان قدغن شدن کتاب خوندنت تموم شد.اینقد بشین کتاب بخون که وقت نکنی با این چخوف مخوف‌ها بری بیرون.» صدای هورااا گفتنم بچه نهنگ روی سقف را می‌ترساند.

همچنین ببینید

کتاب برای کتاب

مقداری عجیب به‌نظر می‌آید امّا کتاب است و شاید چندان هم بی‌مناسبت نبوده باشد که …

۳ نظرات

  1. چقدر زیبا و خلاقانه بود . لذت بردم ممنون که ما را در خواندنش شریک کردی بانوی داستان

  2. بنظرم میشه رضا رو هم دوست داشت
    اگر گردنم رو نمیزنی؟!!!

  3. خوشحالم که تا ابد نبود محکومیتت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *