خانه / پرونده / محکوم تا ابد

محکوم تا ابد

من که می‌گویم خدا وقتی گل من را سرشت و نشست یک گوشه برای نوشتن سرنوشتم، زیر لیست تمام باید و نبایدها، زیر همه این‌شود و آن‌نشود‌ها، دو جمله را با خط درشت نوشت. یکی اینکه این آفریده همیشه در حال رژیم گرفتن باشد و دیگری اینکه تا جان در تنش است، یواشکی کتاب بخواند.

دختر خانه که بودم از ترس مامان همیشه زیر درخت نارنج و انگور که دقیقا پشت لانه مرغ‌ها بود می‌نسشتم به کتاب خواندن، همراه سمفونی تمام‌نشدنی قدقد مرغ‌هایی که بخاطر یک تخم‌کردن تمام محل را خبر می‌کردند. خدابیامرز مادرم کتاب که توی دستم می‌دید حالش بد می‌شد. می‌گفت: «سرت رو که پایین می‌ندازی کتاب بخونی قلبم سیاه می‌شه.» بعد چشم و ابرو می‌انداخت و چنگ می‌زد به قفسه سینه‌اش و می‌گفت: «اصلا مره خفتِ گیره. اصلا الو دکفه می‌جان وقتی اون بیلا وارثه تی دست دینم.» همیشه باید یواشکی کتاب می‌خواندم. اکثرا شب‌ها وقتی خرو پفش  بلند می‌شد می‌رفتم روی ایوان. بعد لامپ دستشویی حیاط را روشن می‌کردم درش را باز می‌گذاشتم و چپکی می‌نشستم روی ایوان، تا نور بی حال و احوال لامپ صد دراز شود روی سطرها. همیشه هم فکر می‌کردم یکی از پشت لانه مرغ‌ها منتظر است همه حواسم برود توی کتاب تا بیاید و از پشت یقه لباسم را بکشد و گروپی بیندازدم. تابستان‌ها از دست پشه‌ها مدام خودم را می‌خاراندم  و زمستان‌ها از سوز سرما اینقدر دل و روده‌ام می‌پیچید که اخرش نمی‌فهمیدم داستان چه شد.

اصلا یکی از دلایل ازدواج کردنم همین بود. گفتم می‌روم خانه شوهر راحت می‌نشینم به کتاب‌خواندن. ظهر و شب هم یک غذایی درست می‌کنم و تمام. تازه دوستم گفت: «اصلا نهار زیاد درست کن تا اضافه‌اش بماند برای شام و بعد بکوب بشین به کتاب خواندن.» اگر مامان کتاب دستم می‌دید و یاد خانه‌تکانی و کیلوکیلو سبزی سرخ‌کردن می‌افتاد، حداقل شب‌ها کاری به من نداشت. اما رضا آلرژی‌اش شبانه‌روزی بود. اگر توی اتاق دیگر هم کتاب می‌خواندم می‌گفت: «صدای ورق زدنش نمی‌گذارد بخوابم.» من که هنوز می‌گویم فردای روزی که سرنوشتم نوشته شد، خدا زیر دو خطی که انتهای لیست اضافه کرده‌بود، خیلی ریز و ناخوانا نوشت: «هرچندوقت یک‌بار یک بنده‌ی کتاب دوستی سر راه این بنده محکوم به همیشه یواشکی خواندن، قرار بگیرد.»

مادر رضا یکی از همان بنده‌ها بود. هر روز می‌آمد توی اتاقم می‌نشست. به من که معذب از حضورش کتاب را می‌بستم، اصرار می‌کرد کتابم را بخوانم. بعد پاهای حنا بسته‌اش را دراز می‌کرد، تسبیح از گردنش برمی‌داشت و لای حنایی انگشتانش می‌چرخاند و هر وقت سرم را بلند می‌کردم، با لبخند نگاهم می‌کرد و با صدای آهسته می‌گفت: «اوخو بالا درسُوا اوخو.»

بعدها که فهمید رضا هروقت مرا کتاب در دست می‌بیند آلرژی‌اش عود می‌کند و داد و هوار راه می‌اندازد؛ توی حیاط کشیک می‌کشید. صدای در که می‌آمد و رضا را که می‌دید، از روی پله‌های ایوان گردن کج می‌کرد سمت دالان و داد می‌زد: «فاطما! رضا گلدی بالا. کتاب اوخما.»

حالا بماند که رضا می‌فهمید. بماند که هر بار می‌گفتم: «مامان شما نمی‌خواد خودتو اذیت کنی. صدای در بیاد من قایمش می‌کنم.» اما همان صدا زدنش، همان هراسِ همراهِ خنده‌ام خیلی وقت‌ها باعث می‌شد رضا هم خنده‌اش بگیرد و بحث و جدلی شروع نشود.

امروز که دهمین روز ممنوع شدن کتاب خواندنم بود، انقدر درگیر بدبختی‌های «پاسکوال دوآرته» بودم که یادم رفته‌بود پیازهای خرد‌شده زیر دستم منتظر سرخ‌شدن هستند. انقدر برای مادر پاسکوال گریه کردم که متوجه دویدن عقربه‌ها و آمدن رضا نشدم. کلید که توی قفل چرخید، انگار یکی صدایم زد گفت: «فاطما رضا گلدی بالا.»

رضا دست به کمر، به گازی که هیچ غذایی رویش نبود نگاه می‌کرد و نگاهش مثل پلنگ، خیز برمی‌داشت روی کتاب.تابه پر از پیازهای خردشده را برداشتم و گفتم: «بلند شم یک کم برای مادرت حلوا بپزم.» کتاب را توی دستش گرفت و لوله‌ش کرد و گفت: «آره بعدش بیار بریز لای این، کتاب وحلوا بخوریم تا برسه به روح ننه‌مون تا ذوق کنه برا عروسش.»

و من داشتم به این فکر می‌کردم آدم‌های بدبخت همیشه بدبختند،حتی کتابشان. مثل همین خانواده پاسکوال دوارته که رضا می‌خواست ساندویچ‌شان کند و بخورد. مثل من که از همان روز سرشتم، برایم نوشتند: «محکوم به تا ابد یواشکی کتاب خواندن.»

همچنین ببینید

به آدم لبخند نمی‌زد

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل …

۳ نظرات

  1. گاهی سرشتم را چه بد نوشتن …

  2. میشه یه فکرایی کرد. چند تا طرح خام تو ذهنم هست برای برون‌رفت از ابن اوضاع. پخته که شد و جا که افتاد، شاید گغتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *