خانه / پرونده / مارکز باجنم‌

مارکز باجنم‌

امروز سومین روز از قدغن شدن کتاب بود. تمام روز باران بارید، هنوز هم می‌بارد.اگر پرده را کنار بزنم قطره‌های باران را می‌بینم که تندتند می‌چسبند به شیشه و برایم شکلک در می‌آورند. تمام روز رضا نشسته‌بود توی خانه.هی رفت توی  بالکن، قفس پرنده‌هایش را تمیز کرد. هی برایشان قاچ‌های سیب و هویج گذاشت تا کوفت کنند. هی از موبایلش برایشان  صدای جد و آبادشان را پخش کرد که چهچه زدن یاد بگیرند و همین جور لال نمانند. گفتم: «اینا تو ذاتشون خوندن هستش. مگه تو جنگل کسی براشون آموزش آواز میذاره؟» گفت: «نخیر تو جنگل ننه باباشون بالا سرشونن بهشون یاد میدن .اینا جوجه هستن باید از الان درست خوندن رو یاد بگیرن.» زیر لب گفتم: «آخی چه دایه مهربونی!» گفت: «شنیدما!»

تکه‌های مرغ توی تابه را برگرداندم. بعد تصور کردم پرنده‌هایش را توی روغن داغ انداخته‌ام و آنها هروقت نوک باز می‌کنند که رضا را صدا بزنند، یک قلپ روغن داغ می‌ریزم توی حلقشان. از این فکرها دلم خنک می‌شود. اصلا جیگرم حال می‌آید.

آمدم گردن پنجمین پرنده که هر قدر سرش را می‌کردم زیر روغن باز کله‌اش را در می‌آورد و صاحبش راصدا می‌کرد بشکنم که رضا گفت: «شما که خودت اهل خوندنی، اهل نوشتنی، باید بدونی هر چیزی نیاز به آموزش داره .همین نویسنده مورد علاقه خودت … اسمش چی بود؟»

_«کدومش؟»

_«همون که اسمش خنده‌داره. کاستر مرکزی؟»

کفگیر را گرفتم سمتش: «باز داری مسخره می‌کنی‌هاا.» دست‌هایش را به حالت تسلیم برد بالا و صورتش را گرفت آن‌ور که هرهر خندیدنش را نبینم. منظورش «گابریل گارسیا مارکز» بود. اصلا از همان روزی که همراهش نرفتم سر پل تا برای کاکایی‌ها نان خشک بپاشد  و عوضش ولو شدم روی فرش و گفتم که «نمی‌آیم؛ می‌خواهم کتاب بخوانم» با مارکز بدبخت لج افتاده. گفت «والا اگه اسم من مارکز بودا هیشکی نگام نمی‌کرد چه برسه یکی به شوهرش بگه تو تنهایی برو من می‌خوام کتاب این یارو رو بخونم.» گفتم «به اسم نیس که اوس رضا! به ذاته. به جنمه. طرف می‌دونه چطور بنویسه که منو سِحر کنه و بچسبم بهش.» رو به پرنده‌هایش گفت «خدا شانس بده. رو اسمشونم تعصب داره لعنتی.» قفس یکی از دردانه‌هایش را آورد توی اشپزخانه.

_«نگاش کن از قیافه‌ش معلومه از اون حیوونای جنم داره. حالا اسمش به درازی اون بنده خدا نیست. ولی  دهن وا کنه‌ها، همه محله عاشقش میشن. خدایی ببین چه نازه.»

نگاهش کردم، اصلا هم ناز نبود. زیر لب گفتم «آره مثل صاحبش!» پرنده جنم‌دار کج‌کج نگاهم می‌کرد. انگار داشت می‌گفت: «صبر کن دهن وا کنم، اگه اینو به رضا نگفتم!»

اینکه سه روز کتاب نخوانی خیلی سخت است. اصلا مغز ادم هی توک می‌زند به کاسه سرت و می‌گوید «غذایم کو؟» هی روح آدم هوار می‌کشد: «ای کارد بخورد به شکمت! صبح، نهار، شام، کیلو‌کیلو غذا می‌خوری آن‌وقت دو خط، فقط دو خط کتاب نمی‌خوانی که غذای منِ بدبخت شود؟»

این‌ها را اگر به رضا بگویم غش‌غش می‌خندد. بعد چشمانش را ریز می‌کند، زل می‌زند به چشمانم و آرام می‌گوید: «می‌دونستم یه روز خل می‌شی. خدایی می‌دونستم.»

زیر گاز را کم کردم. خودم را به زور چپاندم توی بالکنی که انگار مهندسش وقتی نقشه ‌اش را می‌کشید، زیر پلانش نوشته بود: «معمار عزیز! با عرض سلام و خدا قوت، به اطلاع می‌رسانم بالکن ضلع شمالی واحد چهار جوری ساخته‌شود که فقط رضا تویش جا بگیرد و پرنده‌هاش!»

گفت: «کجااا داری میایی؟ یوااش! پرنده‌هام ترسیدن.» گفتم «شاید هیکلم شبیه خرس باشه اما صورتمم شکل گربه‌هاس مگه؟»

پوووف کشید. این یعنی از صبح منتظر یک حرکت‌هایی از طرف من بوده. یعنی از صبح هی اخم و تخم‌های مرا تحمل کرده و حالاهاست که بترکد. گفتم: «حرف بزنیم؟» گفت: «مثلا درباره چی؟» تا آمدم دهن وا کنم، گفت: «شاید یه ماه تحریم رو بکنم بیست روز. اما محاله به همین سه روز قانع بشم.» سیخ ماندم سرجایم  و نگاهش کردم که قطره ویتامین را می‌ریخت توی جای آب قفس‌ها.

بعد پرنده‌ها بهم خندیدند و هی پوست شاهدانه تف کردند روی سرم. برگشتم توی آشپزخانه. قبل بیرون آمدنم چنان با شانه‌ام کوبیدم به قفس که پرنده‌اش چسبید به میله‌ها و جیک‌جیک کنان گفت: «رضا نگاش کن! رضا نگاش کن!» رضا گفت: «چه خبرته؟» گفتم: «به من چه جا کوچیکه. منم که قد خرس!»

صدای رضا از آن‌ور در شیشه‌ایِ پر از لک و لوک می‌آمد:

_« برا من از جنم اعجبی‌ها میگه… حالا که نذاشتم کتاب بخونی، حالا که این سی روز رو بیست روز نکردم، جنم منم میاد دستت.» جک و جانورهایش بال‌بال می‌زدند و تشویقش می‌کردند. شعله زیر تابه را بیشتر کردم. دوست داشتم منم جنم داشتم و رضا و دردانه‌هایش را توی همان شرشر باران، یکی‌یکی می‌انداختم‌شان توی تابه و همراه مارکز لم می‌دادیم روی مبل، جیلیزویلیزشان را نگاه می‌کردیم و مارکز می‌گفت: «هی دختر! زنده بودم حتما یه کتاب می‌نوشتم به اسم «چه کسی رضای جنم‌دار را کشت»».

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

منزل پنجم؛ مقتل مقرم؛ داستان حریت؛ به روایت سجاد نوروزی

۲ نظرات

  1. به نظرم سعی کن پرنده‌ها رو درک کنی. بهشون آب و دونه بده و بهشون خوندن یاد بده. تغییر کن. چی داره این گاستر مرکزی؟!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *