خانه / پرونده / سایه‌ی سنگین روی سر کلمات

سایه‌ی سنگین روی سر کلمات

می‌گوید: «تو کتاباتو بیشتر از من دوست داری.» انگشتم را می‌گذارم رو صفحه‌ای که در حال خواندنش هستم.‌ کتاب را می‌بندم اما همه حواسم پیش فرنسی (شخصیت اصلی کتاب شاگرد قصاب) است. دست می‌کشم روی دماغم. بوی ماهی سفیدی که برای ظهر درست کردم مرا یاد ظرف‌های نشسته می‌اندازد. می‌خواهم بگویم نه عزیزم اصلاً اینطور نیست. می‌گوید: «نمی‌خواد الکی حاشا کنی.» بعد جوری به کتابم نگاه می‌کند انگار توی ذهنش نقشه پاره پوره کردنش را می‌کشد. کتاب را می‌گذارم روی مبل. یک‌جوری می‌نشینم که اگر یک درصد هم خواست نقشه توی ذهنش را عملی کند، بتوانم حرکتی برای دفاعش داشته باشم. گل‌های دامنم می‌ریزد روی اسم کتاب. باز فکرم می‌رود سمت فرنسی که حالا توی اتاق خواب خانم نوجنت است. صدای بلندش دلم را می‌لرزاند: «همش کتاب، اتاق خواب کتاب، آشپزخونه کتاب، تو هال کتاب.» بعد چشمانش را ریز می‌کند: «دیشبم دیدم با کتاب رفتی تو دستشویی‌ها!»

سرم را می‌اندازم پایین جوری که فکر کند خجالت کشیده‌ام یا مثلاً پشیمانم از این حرکتم. می‌دانم اگر حالا که عصبانی است شروع کنم به یکی به دو کردن مثل سری‌های قبل می‌گوید: «وقتی من خونه‌ام کتاب خوندن قدغن!» بعد من هم که نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم و نگویم: «ببخشید عزیزم تو کی خونه نیستی اونوقت؟!»

اگر کتاب خواندنم را قدغن کند، مجبورم همان یکی دوساعتی که می‌رود بیرون حین جارو زدن و غذا پختن کتاب دستم بگیرم. حالا جهنم که غذا یا شور می‌شود یا ته می‌گیرد یا برنج خام وسط سفره بروبر ما را نگاه می‌کند، مشکل اصلی این است روی کتاب‌هایم رد زردچوپه می‌ماند. لابه‌لایشان پوست پیاز و تکه‌های کاهو و تخم گوجه می‌چسبد. بعد لابد سلینجر و مک کارتی با آن اخلاق تندشان توی تاریکی کتابخانه فحش را می‌کشند به رفته و نرفته‌ام. پس بهتر است ساکت بمانم. خم می‌شود سمتم می‌گوید: «خدایی کتابو بیشتر از من دوست داری مگه نه؟» نگاهش می‌کنم می‌کوبد به صورتش: «این تن بمیره راستشو بگو.»

می‌خواهم منطقی جواب بدهم. یک جوری جواب بدهم که دیگر هیچ‌وقت این را از من نپرسد. گل‌های دامنم را می‌کشم روی کتابم. یک‌جوری این کار را می‌کنم که انگار دارم بهش می‌گویم «کتاب عزیزم نگران نباش جات امنه.»

دندان‌هایش را انداخته به جان لب‌هایش. کنترل را گرفته دستش و هی کانال را بالا می‌رود و پایین می‌آید. می‌گویم: «خوبه خودت خونه بودی دیدی پونزده روز عید رو همش شستم و پختم و خم و راست شدم. اصلاً وقت نکردم یه صفحه کتاب بخونم.» بعد یک نمه بغض به صدایم می‌دهم: «خو هرکس به یه چیزی علاقه  داره دیگه. تو چطور به پرنده علاقه داری. یادته اون روز من گفتم گردو بخر فسنجون درست کنم تو گفتی پول ندارم اما همون شب برا اون تحفه‌ها شاهدونه خریدی اونم یک کیلو!!!» با سر به بالکن اشاره می‌کنم. همان‌جایی که ردیف به ردیف تحفه‌هایش را آویزان کرده. کنترل را پرت می‌کند روی مبل. بلند می‌شود: «آخرش این‌قدر با اینا حسودی می‌کنی که سرشونو می‌خوری. آخرش همشون می‌میرن.» می‌خواهم بگویم «دوتا پرنده لاغر مردنی حسودی داره آخه.» اما نمی‌گویم. نمی‌خواهم باز کتاب خواندن قدغن شود. لبخند می‌زنم می‌گویم: «نه نه خیلی خوشحالم که اونا رو داری. خیلی هم قشنگ می‌خونن. منظورم این بود که همون‌جور که تو به پرنده‌هات علاقه داری منم کتاب خوندن رو دوست دارم.» می‌رود توی آشپزخانه. صدای شر شر آب می‌آید. می‌گوید: «والا من دیگه علاقه‌ام اونقد نیس که بیارمشون تو رخت خوابم یا سر سفره رو پام بزارمش. تازه مستراح هم نمی‌برمشون.» نمی‌بینمش اما می‌دانم یک ور لبش از پوزخند رفته بالا و دماغش کج شده. کتاب را می‌گیرم دستم. تمام هوش و حواسم پیش فرنسی است. صفحه‌ای که مشغول خواندنش بودم را باز می‌کنم. صدایش دیگر نمی‌آید. یاد سؤالش می‌افتم که پرسیده ‌بود. می‌گویم: «در ضمن رضا جانم من تو رو بیشتر از…» چشمم خطی را که گم کرده ‌بود پیدا می‌کند. «خانوم نوجنت فرنسی را توی اتاقش دیده …»

حرفم نیمه می‌ماند. سایه‌ای می‌افتد روی کتاب. بالای سرم ایستاده لبش را می‌جود. فرنسی چنگ می‌اندازد به دامنم و می‌گوید: «تو امروز تا به پاره شدنمون ندی راحت نمی‌شی که.» رضا هنوز دارد نگاهم می‌کند با غضب، البته به کتاب بیشتر: «کاش قبل ازدواج می‌دونستم یه روزی تو اهل نوشتن میشی یه روزی کرم میشی و می‌افتی تو جون کتابا. اونوقت… اونوقت…» می‌رود سمت بالکن پیش تحفه‌هایش از همان جا داد می‌زند: «تا یه ماه کتاب دستت دیدم ندیدما!!»‌دماغم را می‌خارانم  بوی ماهی سفید را نفس می‌کشم. به جهنم که کلی ظرف نشسته توی سینک است. می‌خواهم بگویم «ایشالا تحفه‌هایت یکی یکی سنگکوپ کنند. الهی انگل بیفتد توی جانشان.» اما نمی‌گویم دفتر و خودکار را برمی‌دارم هی می‌نویسم هی می‌نویسم.

همچنین ببینید

داستان خون خدا/ روایت پنجم؛ حرّ بن یزید ریاحی

منزل پنجم؛ مقتل مقرم؛ داستان حریت؛ به روایت سجاد نوروزی

۳ نظرات

  1. عالی بود …
    قلمت مانا و نویسا ..

  2. بسیار زیبا . من درد مشترکم تو مرا فریاد کردی

  3. برای پرنده‌ها کتاب بخون، بلند بلند، تو بالکن. اینجوری هم کتاب میخونی هم اون زبون‌بسته‌ها می‌فهمن دوسشون داری.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *