خانه / شعر / روی ریسمان شعر

روی ریسمان شعر

گمان نمی‌کنم کسی در این اصل تردید داشته باشد که دهه‌ی هفتاد برای غزل، دهه‌ی ویژه‌ای بود؛ دهه‌ای که در آن غزل فارسی پس از مدّتی زخم زبان خوردن، خود را بازیافت و سفر دوباره‌ای به سوی درخشش آغاز کرد. البتّه افتخار این درخشش و اوج گرفتن، به تمامی از آن شاعرانی نیست که در دهه‌ی هفتاد فعّالیت جدّی خود را آغاز کردند؛ بلکه بخش مهمّی از آن مرهون بروز و ظهور آثاری‌ست که در دهه‌های پیش خلق شده و فرصت اظهار نیافته بودند.

پس از تب غزل‌ستیزی در دهه‌های چهل و پنجاه، مجال برای ابراز وجود غزل‌سرایان از بین رفته بود. در دهه‌ی شصت امّا رجعت دوباره‌ی شاعرانی که بعدها نسل انقلاب نامیده شدند، مقدّمه‌ی اقبال غزل و دیگر شکل‌های سنّتی شعر را فراهم کرده بود. نوشتم مقدّمات و ننوشتم تکامل، و برای این ننوشتن دلیلی دارم که جای بیان مفصّلش در این مجال اندک نیست. خلاصه‌ی سخن این‌که وقتی چنین می‌نویسم، گذشته از کیفیت آثار، به کمیت نیز چشم دارم. تقریباً هیچ یک از شاعران این نسل به تمامی توان خود را صرف غزل نکرده‌اند. دفترهای شعر آنان مجموعه‌ای از شعرهایی‌ست که غزل نیز در میان‌شان هست امّا تقریبا هیچ گاه غزل دربرگیرنده‌ی محتوای کامل کتاب‌شان نیست.

انتشار مجموعه شعرهایی از «محمّدعلی بهمنی»، «حسین منزوی» و «سیمین بهبهانی» در سال‌های پایانی دهه‌ی شصت و سال‌های ابتدایی دهه‌‌‌ی هفتاد، نویددهنده‌ی حضور دوباره‌ی شاعرانی بود که تمام توان خویش را مصروف غزل می‌کنند. انتشار این آثار که از نظر کیفی نیز بسیار قابل توجه بودند، مهم‌ترین عامل اقبالی بود که از نیمه‌های دهه‌ی هفتاد برای غزل به وجود آمد. چنین بود که شاعران جوان آن سال‌ها دوباره این شکل از شعر را جدی گرفتند. برای پی بردن به این واقعیت، کافی‌ست مجموعه شعرهای منشرشده در چهار پنج دهه‌ی اخیر را بررسی کنید.

آنچه مهم‌تر از خود این روی‌کرد به نظر می‌آید، این است که در آن دوره، شاعران جوان‌تر دوباره به ارزش و اهمیت نوآوری در غزل پی بردند و این سرآغاز پویایی دوباره‌ای برای این شکل بود؛ چنان که در مدتی کوتاه اغلب شاعران کوشیدند طرحی نوتر از شاعران پیشین در غزل بیندازند و کاری دیگرسان کنند. ناگفته پیداست که این روی‌کرد دربردارنده‌ی زیان‌هایی نیز بود که در مقالی مفصّل می‌توان به آن‌ها پرداخت.

سفره‌ی رنگینی که برای تحول گسترده شده بود، بعدها میزبان کسانی نیز شد که اصالت نوجویی و نوآوری را بر اصالت شاعرانگی ارجح می‌دانستند. البتّه در این گروه، شاعرانی بودند که در حرکت به سوی نونویسی شتاب داشتند و گروهی دیگر نیز بودند که مانند همه‌ی حرکت‌های نوآیین از آب گل‌آلود نوجویی ماهی می‌گرفتند.

«حمید وطن‌خواه» یکی از شاعران گروه اوّل است؛ شاعرانی که در عین داشتن شناخت از اسلوب‌ها و الگوهای کهن به حرکتی سریع‌تر به سوی مدرن شدن معتقد بودند و برخی از آن‌ها هنوز هستند. ارزش و اهمیت این گروه که به زعم من تعداشان بیشتر از انگشتان دو دست نبوده و نیست، این است که برای حرکت خود دلایل محکم و متقنی داشتند و اغلب آنان غزل‌سرایان نئوکلاسیک را نیز در کنار خود می‌دیدند و با اندکی تساهل خود و آنان را سربازان یک جبهه می‌دانستند.

برعکس شبه شاعرانی که از فرط ناتوانی در شناخت و اجرای کهن‌الگوهای غزل فارسی به انکار آن‌ها برخاسته بودند و فریاد می‌زدند که ما پیراهن زیبایی دوخته‌ایم و اگر دیگران این پیراهن را نمی‌بینند در نسب و نژادشان نقصانی وجود دارد. این گروه که متأسفانه هنوز بیش از نود درصد مدّعیان نوجویی در غزل را تشکیل می‌دهند، هیاهو را مفیدتر از هر تلاشی یافته‌اند و برای گریز از پرسش‌های دیگران هر روز روی شبه‌شعرهای خود نامی جدید می‌گذارند. با این ایده که نام متفاوت، هم آن‌ها را مشهورتر خواهد کرد و هم دست‌شان را برای فرار از زیر بار سؤال‌های علاقه‌مندان به غزل باز خواهد گذاشت. چنین است که هر روز پس‌وند دیگری به غزل اضافه می‌شود و پدرها و مادرهای مختلفی برای این پس‌وندها ادّعای شناسنامه می‌کنند.

«حمید وطن‌خواه» را من در دهه‌ی نود شناختم. هرچند او از نخستین سال‌های دهه‌ی هفتاد راه خود را انتخاب کرده و حرکتش را آغاز کرده بود. خود این دیر شناخته شدن نیز می‌تواند دلیلی باشد برای اثبات ادّعای من که می‌گویم او از گروه هوچی‌گران جویای نام نیست، که اگر بود این‌همه سال برای دیده شدن صبوری نمی‌کرد. او همراه با تعداد دیگری از شاعران جوان اصفهان در آن سال‌ها به ایده‌ای رسیده بودند که از سر احساس نیاز بود و سال‌ها بر اعتقاد خود استوار ماندند.

انتشار مجموعه شعرهایی از «محمّدعلی بهمنی»، «حسین منزوی» و «سیمین بهبهانی» در سال‌های پایانی دهه‌ی شصت و سال‌های ابتدایی دهه‌‌‌ی هفتاد، نویددهنده‌ی حضور دوباره‌ی شاعرانی بود که تمام توان خویش را مصروف غزل می‌کنند. انتشار این آثار که از نظر کیفی نیز بسیار قابل توجه بودند، مهم‌ترین عامل اقبالی بود که از نیمه‌های دهه‌ی هفتاد برای غزل به وجود آمد.مهم‌ترین ویژگی شعر «حمید وطن‌خواه» در کتاب «روی ساقه‌ی ترخون» تسلّط نسبی او به کهن‌الگوها و زبان است؛ چنان که خواننده‌ی کتاب به راحتی متوجّه این نکته می‌شود و روی آوردن شاعر به دیگرگونه نوشتن را به حساب عجز او نمی‌گذارد. چنان که از اغلب غزل‌های این کتاب برمی‌آید، «وطن‌خواه» اگر غزل نئوکلاسیک نیز می‌نوشت می‌توانست از پس کار بربیاید.

البتّه در بیتی چون:

«امّا فقط افتاد روی شیشه‌ای شفّاف / ماشین، زمین و آسمان با برگ می‌چرخید»

یا مصراعی مانند:

«چیزی شبیه حوض پر از سیب است آن وقت که لباس نمی‌پوشی»

می‌توان بر شاعر خرده گرفت که دچار سهل‌انگاری شده یا چنان که باید به زبان و تألیف توجه نکرده است. امّا تعداد این بیت‌ها و مصراع‌ها در کتاب «روی ساقه‌ی ترخون» چندان زیاد نیست.

به دلیل داشتن همین تسلّط، وطن‌خواه در اغلب غزل‌هایش از پس روایت نیز به خوبی برآمده؛ زیرا توانسته ایده‌های خود را با بهره گرفتن از امکانات زبان و به طور کلی امکانات شعر فارسی اجرا کند. ناگفته پیداست که اجرای موفقیت‌آمیز روایت، منوط به توفیق در شناخت و به کارگیری فرم است و او دست کم در تعدادی از غزل‌های کتابش به خوبی از پس این کار برآمده است.

غزل شماره‌ی سیزده به گمان من نمونه‌ی این توفیق است:

«اگر که زل بزنی روی ساقه‌ی ترخون / به عشق‌بازی آرام آن دو تا حلزون / همان دو خانه‌به‌دوشی که تازه آمده‌اند / برای عاشقی از خانه‌های‌شان بیرون / جهان به شکل دو تا مارپیچ می‌پیچد / به دور محوری از آنچه رفته تا اکنون / تو آن طرف لب پل ایستاده‌ای در باد / من این طرف، سر شب خیس گریه و دل‌خون / چقدر نرم و لزج روی ساقه می‌لغزند / چقدر حسّ عجیبی‌ست زبری ترخون / شبیه خار مغیلان و سنگلاخی راه / برای لیلی و پای برهنه‌ی مجنون / امان امان دل من! آی، امان امان از این / سیاهی شب گیسوی یار گندم‌گون / جهان به شکل خودش بود، اگرچه زل زده‌ام / به آن دو تا حلزونی که توی تلویزیون…»

روایتی سرراست که در فرم شعر وطن‌خواه به راحتی آغاز شده، اوج گرفته و به سامان رسیده است.

مهم‌ترین پیشنهاد من به وطن‌خواه این است که از کم‌رنگ شدن عاطفه در غزلش بپرهیزد. زیرا عاطفه وجه گریزناپذیر شعر به‌طور اعم و غزل به‌طور اخص است و او دست کم در این مجموعه به عاطفه‌ورزی چنان که باید توجّه نکرده است.غزل شماره‌ی هفده و البتّه غزل هجده این کتاب نیز از این دسته‌اند. به ویژه غزل هجده با آن بیت ساده امّا درخشانش که:

«وقتی که پشت شیشه نمی‌آیی، این جهان / محدود می‌شود به همین تار عنکبوت»

که در شعر نقش خود را به بهترین نحو بازی کرده است.

منظر دیگری که برای بررسی شعر همه‌ی شاعران به ویژه شاعران روایت‌محور باید از دریچه‌اش به آثار شاعر نگاه کرد، منظر موسیقی‌ست. «حمید وطن‌خواه» مثل دیگر شاعران فرم‌گرا خواسته یا ناخواسته مقداری از زیبایی‌شناسی موسیقایی شعر فارسی دوری کرده و این فاصله البته به خودی خود مذموم نیست. امّا آنچه باعث شده خرده‌ای بر غزل‌های او بتوانم بگیرم، تغییرهای کوچک و بزرگی‌ست که باید در تلفّظ واژه‌ها داده شود. «وطن‌خواه» نیز مثل دیگر شاعران نوجو معمولاً از به کار بردن واژه‌های روزمره در غزلش پرهیز نکرده، امّا گاهی چنان که باید نتوانسته آن واژه را در موسیقی شعرش سامان بدهد. چنان که گاهی برای قرار گرفتن در وزن، مجبوریم کلمه‌ها را از تلفّظ دقیق و درست‌شان دور کنیم و این می‌تواند از ارزش نوآوری‌های او بکاهد:

«راه جنگلی در مه، لاغ لاغ مینی‌بوس»

یا

«چه جوری ماهی می‌گیرن نمی‌میرن تو دام؟»

که باید با وزن «مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات» خوانده شود، از جمله نمونه‌هایی هستند که وطن‌خواه در آن‌ها مجبور به تغییر در تلفّظ کلمات شده و به موسیقی شعرش لطمه زده است.

شاعری که می‌تواند بنویسد:

«آیینه می‌بیند که مبدأ نقطه‌ای دور است / من می‌روم یا جاده برمی‌گردد از مقصد؟»

و از پس بیت‌هایی از این دست ـ که در کارش کم نیستند ـ برآید، نباید به سهل‌انگاری تن بدهد.

شعر «حمید وطن‌خواه» در «روی ساقه‌ی ترخون» شعری رستگار است. او در قیاس با اغلب کسانی که برای تغییر در غزل آستین بالا زده‌اند، موفّق بوده، امّا برای حضور جدّی و همیشگی در جان مخاطبان، نیاز به حضور مداوم در ذهن آنان نیز دارد.

مهم‌ترین پیشنهاد من به وطن‌خواه این است که از کم‌رنگ شدن عاطفه در غزلش بپرهیزد. زیرا عاطفه وجه گریزناپذیر شعر به‌طور اعم و غزل به‌طور اخص است و او دست کم در این مجموعه به عاطفه‌ورزی چنان که باید توجّه نکرده است.

همچنین در این رابطه بخوانید:

وطن‌خواه؛ شاعر غزل‌های نوآیین

نقش خواننده در شعر وطن‌خواه ۱

نقش خواننده در شعر وطن‌خواه ۲

همچنین ببینید

چه بگویم، گله‌ای نیست!

قرار شد ما اینجا کارهایی انجام بدهیم. اینجا که می‌گویم منظورم «الف‌یا»ست. البته که من …

۲ نظرات

  1. خواندم استفاده کردم بسیار عالی

  2. بند آخر متن عالی بود. کمرنگ شدن عاطفه در غزل، اسکلتی خشک به جا می‌گذارد از موجودی که شعر بوده روزی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *