خانه / روایت / صندلی پشت به دریا

صندلی پشت به دریا

چاپخانه، کار را یکسر خراب کرده بود. تازه آن شماره، ویژه‌نامه سالگرد مجله سوره نوجوانان بود و در آن پرونده، آدم‌های اسم و رسم‌دار به ما یادداشت داده بودند. محمد میرکیانی ـ سردبیر مجله ـ از چاپخانه و ناظر چاپ و اصلاً همه ما ناراحت بود. وقتی به من رسید، عکس امیرحسین فردی را نشان داد و گفت: تو از این چی می‌فهمی؟
سیاه سیاه بود. گفتم: به آقای فردی زنگ بزنید و عذرخواهی کنید.
میرکیانی گفت: زنگ بزنم چی بگم آخه؟
گفتم: هیچی! بگید از روی سیاه شما شرمنده‌ام!
خنده تلخی کرد. می‌دانستم که اگر قرار به عذرخواهی باشد، باید از تک‌تک کسانی که قیافه‌شان مثل رئیس‌جمهور نیجر چاپ شده است، عذرخواهی کند. امیرحسین فردی و محمدرضا سرشار دم دست بودند. محمود کیانوش که در انگلستان بود، چه؟ یکی ـ دو تا نبودند که.
شاید برای اولین بار بود که تلفنی با امیرحسین فردی حرف‌ می‌زدم. هم تشکر و عذرخواهی کردم و هم آن جمله را به خنده گفتم. صدای ریسه رفتنش پشت تلفن سوره نوجوانان می‌آمد. هم‌پای من خندید و هیچ دلخور نشد. نگفت من به اندازه سن و سال این پسرک، سابقه کار دارم. این چه شوخی سبکی است که با من می‌کند. خندید؛ غش غش.

* * *

داشتیم درباره چخوف حرف می‌زدیم. من روی راحتی‌های اتاقش لم داده بودم و او پشت میز چوبی قدیمی‌اش نشسته بود. شعاع نور چراغ مطالعه، علاوه بر رمانی که زیر دست امیرحسین فردی بود، بخشی از صفحه شیشه‌ای روی میز را هم روشن کرده بود. وقتی دید حرف‌هایمان ممکن است طولانی شود، چراغ مطالعه را خاموش کرد.
بعد گفت که هرکس بخواهد قصه‌نویس شود، ناگزیر به خواندن تمام کارهای چخوف است. و اینکه خودش حتی هر چند وقت یک‌بار، کتاب‌های این نویسنده روسی را مرور می‌کند و باز نکته‌های تازه‌ای در آن می‌یابد که قبلاً کشف‌شان نکرده است.
تنگ غروب بود و هوا رو به خنکی می‌رفت. شهریور بود گمانم. گوشه پنجره اتاق رو به جنوب او در کیهان بچه‌ها ـ همانجا که «سیاه‌چمن» و «اسماعیل» خلق شده‌اند ـ باز بود و گویی پشه‌ها از همان راه باریک، جای گرم‌تر را شناسایی می‌کردند. اتاق رفته رفته تاریک‌تر می‌شد. برخاستم و کلید را زدم. نور پاشید روی سرمان.
فردی داشت درباره چخوف حرف می‌زد هنوز که حشره‌ای به چنگم افتاد. دست‌هایم را به هم مالیدم. کلامش را قطع کرد. گویی رشته بحث از دستش خارج شده باشد. گفتم: داشتید می‌گفتید که چخوف ….
اجازه نداد ادامه دهم. خیلی جدی گفت: پشه‌ها تو اتاق من در امنیت کامل هستن.
طوری گفت که شک ندارم برای پشه مقتول دلش به درد آمد!


* * *

جز خاک‌های آب‌دیده و نرم، چیزی از دریاچه نمانده بود. هرچه پیش می‌رفتیم، به آب نمی‌رسیدیم و آن‌ها که حتی یک کیلومتر و بلکه بیشتر جلو رفته بودند، بعداً به ما گفتند که باز هم به دریا نرسیده‌اند. ایستاده بودیم به حرف زدن با چند تا شاعر و نویسنده‌ای که دسته جمع برای شرکت در یک جشنواره به ارومیه آمده بودند.
امیرحسین فردی از همه کناره گرفته بود. وقتی خودم را به او رساندم، رنگ به صورت نداشت. پرسیدم: حالتون خوبه امیرخان؟
سرش را به نشانه «نه» تکان داد و کیفش را دست به دست کرد. چشم‌های خیس‌اش را پنهان نمی‌کرد از من. گفت: می‌بینی حمید؟ چیزی از دریاچه نمانده؟
رد کفش‌ها را روی خاک‌های نرم بستر دریا نشانم داد و باز گفت: دل ندارم اینجا باشم. حالم خوب نیست.
«حالم خوب نیست» را یک بار دیگر هم شنیده بودم از او. ۲۱ روز به زلزله بم در کرمان. سوار مینی‌بوسی بودیم که راننده‌اش می‌خواست ما را به جاهای دیدنی آنجا ببرد. کنارش نشسته بودم. گفت: حالم خوب نیست. به راننده گفتم نگه دارد تا برای امیرحسین فردی دارویی چیزی بگیرم، اما خودش قبول نکرد. گفت: «گردش شما رو خراب می‌کنم حمیدجان!» و به راننده گفت این بار نگه دارد تا او یکه و تنها پیاده شود و برگردد به محل اقامت.
پیاده شد و شب فهمیدم که از شدت سرگیجه و خستگی ناشی از دبیری جشنواره ادبیات داستانی بسیج، در همان خیابان زمین خورده و یک بار هم در نهر آب افتاده است.
وقتی می‌گفت حالش خوب نیست، حتماً خوب نبود؛ وگرنه آنقدر تودار بود که یک سال قبل از مرگش، تا وقتی از حال نرفت به کسی نگفت که قلبش درد می‌کند. یکسر رفت بیمارستان و حتی زیر تیغ جراحان افتاد.
از جمعی که می‌گویند و می‌خندند، جدا می‌شویم. دست‌هایش آشکارا می‌لرزد و نمی‌تواند کیف دستی‌اش را قرص نگه دارد. به اصرار می‌گیرم از دستش و می‌رویم روی صندلی‌های مقابل یک چایخانه می‌نشینیم. صندلی پشت به دریا را انتخاب می‌کند.

همچنین ببینید

۵ اردیبهشت

در یک شرکت معتبر IT همکار بودیم. او در بخش خدمات پس از فروش و من در بخش فروش. در گعده‌های شرکت بیشتر آشنا شدیم تا عصر جمعه‌ای که بی هیچ مقدمه پای درکه خواستگاری کردم. با کوله کوهنوردی و لباس خاکی، از پلنگ‌چال برگشته بود. حدود یک ماه بعد جواب مثبت داد. موضوع خواستگاری را هم با پدرش در میان گذاشته بود. پیشنهاد کرد با او هم صحبت کنم.

یک دیدگاه

  1. نمی‌دانم تا کی باید خاطره‌هامان را خاک کنیم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *