خانه / داستان / کدام یتیم نظرکرده؟

کدام یتیم نظرکرده؟

«آنک آن یتیم نظر کرده»، «اینک این یتیم نظر کرده»، «آن یتیم نظر کرده»، «یتیم نظر کرده» و… به راستی چه فرقی می‌کند اسم کتاب چه باشد؟ اینها باشد یا غیر از این. اسم کتاب می‌شد هر چیز دیگری باشد، غیر از این اسم‌ها که هیچ ربطی به کتاب ندارند. یتیمی مربوط به دوران کودکی نیست؟ و نظرکردگی نسبت به آدمی خاص؟ اصلاً چقدر ما در این کتاب یتیمی می‌بینیم و نظرکردگی؟

ما در کتاب با کودکی طرف هستیم مردم‌گریز و تنها و منزوی. کودکی که با همسن و سالانش اخت نمی‌گیرد، بازی نمی‌کند و در سیر و سلوک آسمان‌هاست! چطور می‌شود این چنین کودکی،  بعدها چنان اجتماع عظیم انسانی را شکل دهد؟ اصلاً باید سوال کرد چه میزان حجم کتاب در مورد کودک است؟ یک سوم اول اثر که هیچ ربط مسستقیمی به کودکی پیغمبر ندارد، مگر خرده روایت‌هایی محدود. بعد از آن هم نویسنده با شعبده‌ای شگفت، ما را از ۱۲ سالگی پرت می‌کند به ۲۵ سالگی! پس ادعای نویسنده چه می‌شود؟: «فکر نوشتن از سرزمین نور (اسم اول کتاب که بعدها تغییر کرد)  از سال ۱۳۵۹ در ذهن من افتاد. اولین موجبش این بود که می‌دیدم هیچ کتاب ارزشمندی در مورد زندگی پیامبر (ص) برای نوجوان ما منتشر نشده است. دوم اینکه می‌دانستم اگر چنین صورت بگیرد، در نگاه نوجوانان خواننده این اثر به پیامبر و احساس آنان به دین‌شان، یک تحول اساسی مثبت به وجود خواهد آمد(!)»

چه چیز این کتاب در رابطه با نوجوانان است؟ زبان فاخر و پرطمطراقِ مطنطن! زبانی که هیچ کمکی به قصه‌گویی و ساختن شخصیت پیغمبر نمی‌کند؟ از چه رو نویسنده سراغ نثر کهن فارسی (فارسی دری) رفته است؟ برای کودکان و نوجوانان؟!  برای بلدی زبان فارسی دری؟ یا نویسنده ترس داشته است شأنیت پیامبر با نثر «ساده» زیر سوال برود؟ خود نویسنده هم می‌گوید: «انتقادهایی که به من [در مورد مجموعه‌ی از سرزمین نور] وارد شد، انتقاد رهبر معظم انقلاب به نثر کتاب بود. ایشان فرموده بودند نثر کتاب، نثر خوبی است اما برای گروه سنی کودک و نوجوان، نثر فاخری است. حتی برخی مربیان کانون پرورش فکری بعد از چاپ کتاب در نامه‌ای این انتقاد را به من کردند. من هم سعی کردم در بازنویسی‌های بعدی نثر کتاب را اصلاح کنم و کمی آن را ساده‌تر کنم.»

ما در کتاب با کودکی طرف هستیم مردم‌گریز و تنها و منزوی. کودکی که با همسن و سالانش اخت نمی‌گیرد، بازی نمی‌کند و در سیر و سلوک آسمان‌هاست! چطور می‌شود این چنین کودکی،  بعدها چنان اجتماع عظیم انسانی را شکل دهد؟شاید نویسنده برای فرار از ابتذالی که در ادبیات امروز به آن مبتلا شده‌ایم، به چنین نثر فاخری گرفتار شده است! وگرنه می‌شد کتابی نوشت برای کودک و نوجوان، با نثری ساده و روان، و صد البته حس‌پذیر، اما حیف: «جعفر، بُهتناک از جای برخاست و بی پای افراز سوی آن دو رفت… بوطالب، لختی به خرسندی غرقه آن منظره شد، پس خلجانی در دل احساس کرد…»

نمونه ای دیگر: «مأمور پهلوی کیسه ایستاده. او نام یکایک فرزندان را عبدالمطب را روی برگ‌هایی نوشته بود که در کیسه انداخت. جمعیت، اتاق را پر کرده بود و تمام نیروی مردم در چشمانشان قرار گرفته بود. سکوت اسرارانگیز آنجا را صدای مأمور “ازلام” چنین شکست: عبدالله. بهترین و بزرگترین فرزندان عبدالمطب برگزیده شده بود. عبدالله بلند بالا بود. چشمهای سیاه و مژه‌های برگشته‌ای در چهره سبزه خود داشت. دلاوری و قوت از چهره‌اش می‌بارید. عبدالمطب قدم‌های خود را به زور کشید، دست عبدالله را گرفت و بسوی قربانگاه که نزدیک دو بت اساف و نایله در صحن کعبه بود، برد. دست او می‌لرزید، ولی جوانش قدم‌های محکم برمی‌داشت. زن‌ها به دنبال‌شان ویله‌کنان می‌آمدند. قطره خونی از لب مادرش، که آن را از شدت تألم گزیده بود، به شانه‌اش می‌غلطید. ولی عبدالله که به قربانگاه رسید. تبسمی بر لب داشت و رنگ چهره‌اش به سان دیروز زنده و پرنشاط بود. عبدالمطب خنجر را از غلاف بیرون کشید. وقتی که عبدالله کفیه و عقال خود را از سر برداشت و سر برهنه خود را در اختیار پدر گذاشت، گیسوان مشکی او به اطراف گردن و صورتش فرو ریخت.» (پیامبر، جلد اول، چاپ بیستم،سال انتشار:۱۳۴۸ به قلم مرحوم زین العابدین رهنما)

اگر یک نفر سوال کند مثال آوردن از کتاب مرحوم رهنما چه دخلی به آقای نویسنده رمان پیامبر دارد؟ می‌گویم نمی‌دانم! فقط اندک شباهت زبانی و اندک‌تر شباهت روایی کتاب مرحوم رهنما با کتاب نویسنده رمان پیامبر در این مثال و جاهای دیگر کتاب بنده را کمی متعجب کرد و سوء تفاهم‌های نابخرسندی برایم به پیش آورد!

کتاب «آنک آن یتیم نظر کرده» چندپاره، از هم گسیخته و نامنسجم است. نویسنده از ۱۳۵۹ شروع به تحقیق و پژوهش، گردآوری، تدوین و تنظیم اثر کرده است. این کتاب، در چند نوبت زمانی و در چند مجلد منتشر شده است. این خود بیش از پیش باعث شده است با اثری یکدست روبرو نباشیم. کتاب پر است از حفره‌هایی که به اثر لطمه زده است؛ از فضاسازیِ بی‌هویت و تیپ‌های فاقد شخصیت بگیرید تا قصه‌گویی شفاهی و پایان‌بندی این داستان ادمه دارد!

در واقع ما هیچ شخصیت‌پردازی جدی از پیغمبر نمی‌بینیم. گویی «میزانسن» طوری چیده شده است- در زبان، لحن، فضا  و…- که مخاطب از شخصیت پیامبر دور نگه داشته می‌شود و هیچ تصویر درستی از پیامبر در این روایت‌ها نمی‌بینیم. روایت‌هایی که از زبان آدم‌های مختلف گفته می‌شود. حتی ورود و خروج افراد و مونولوگ‌هایشان و چینش قصه‌ها مخاطب را خسته و تا حدی سردرگم می‌کند.در واقع ما هیچ شخصیت‌پردازی جدی از پیغمبر نمی‌بینیم. گویی «میزانسن» طوری چیده شده است- در زبان، لحن، فضا  و…- که مخاطب از شخصیت پیامبر دور نگه داشته می‌شود و هیچ تصویر درستی از پیامبر در این روایت‌ها نمی‌بینیم. روایت‌هایی که از زبان آدم‌های مختلف گفته می‌شود. حتی ورود و خروج افراد و مونولوگ‌هایشان و چینش قصه‌ها مخاطب را خسته و تا حدی سردرگم می‌کند. نویسنده کوشیده است کتاب را به مثابه یک پازل، چند تکه بسازد، ولی تصاویر این تکه‌ها گنگ، مبهم و نارسا از آب درآمده است. این نارسایی در توصیف شخصیت‌ها، معلول زاویه دید ابداعی نویسنده- زاویه دید ترکیبی، تلفیقی- است. بر اساس این نوع روایت، نویسنده چند خرده قصه را از زاویه دید افراد مختلف بیان می‌کند، غافل از ساختن شخصیتی از این آدم‌ها. متأسفانه روایت‌ها هنوز تعین «مکتوب» ندارند و وجه شفاهی‌شان بر وجه نوشتاری آنها می‌چربد. روایت‌ها برای مخاطب، مابه‌ازای بیرونی دارند. یعنی ما روایت‌ها را پیشتر در سخنرانی‌ها و حتی از رادیو شنیده‌ایم! پایان‌بندی اثر ول و بی‌اساس است. مخاطب در خلأیی نامحسوس رها می‌شود، بدون اینکه نویسنده چاره‌ای برای پایان اثرش اندیشیده باشد. نویسنده حتی می‌توانست با گفتن جمله «این داستان ادامه دارد»، هم خیال خودش را راحت کند، هم مخاطب را از این حیرانی نجات دهد. ما در این کتاب از مکه به عنوان مکان روایت داستان چه می بینیم؟ “کعبه” تنها تصویری است که نویسنده  در این کتاب بیشترین پرداخت را نسبت به سایر مکان‌ها که در مکه وجود دارد، به مخاطب می‌دهد. در واقع مکه به هیچ وجه تشخص مکانی ندارد. خود کعبه نیز بی‌هویت و ماکتی بیش نیست و از این رو که شخصیت‌ها در نسبت با مکان (و البته زمان) است که هویت پیدا می‌کنند، آدمهای قصه ناقص و در حد تیپ هستند.

داستان کلاژی است از تیپ‌هایی که جابه‌جا و بدون منطق خاصی وارد داستان می‌شوند. پرسش این جاست که اگر چند خرده روایت دیگر را به اثر اضافه یا از آن کم کنیم، چه اتفاق خاصی برای کتاب می‌افتد؟ هیچ! چه اینکه روایت‌ها ترجیع‌بند و نخ تسبیحی ندارند تا یک کل‌ واحدِ جامعی را شکل دهند. سوال دیگر این است؛ اگر خرده‌قصه‌هایی که از مسلّمات تاریخ است (که البته باید به آن‌ها نیز شک کرد) را از داستان برداریم، کتاب چه تصویری از پیغمبر به ما می‌دهد؟

«عمرو با لبخندی افزود: اینک شوی جوانت در کجاست؟

چشمان سیاه خدیجه، حالتی شوخ  گرفت و گفت: من اگر او را باز نداشته بودم، اکنون چونان پیش، در سرای عمویش، بوطالب بود. عمرو، خوشدل گفت: هان…؟ از چه رو؟

خدیجه گفت: دوش چون ولیمه داده شد و جمله بزرگان خاندان هاشم رفتند، محمد نیز برخاست تا برود. من گوشه عبای او را گرفته و پرسیدم: به کجا؟ گفت: به سرای عمویم. باخنده گفتم: اینک عمو را واگذار و با همسر خویش باش.

با شنیدن این سخن عمویم (عمرو) چندان خندید که نفسش تنگی گرفت و اشک بر گونه هایش روان شد…»

مستقل از درک و دانش ذهنی ما از پیغمبر، در این پاراگراف چه می‌بینیم؟ تصویری اگزوتیک از همسر پیامبر! و پیغمبری ساده‌لوح! جلوتر که می‌رویم، از این دست روایت‌های عجیب و غریب و روایت‌هایی که از لحاظ سندی مشکل دارند، زیاد برمی‌خوریم. (رجوع شود به کتاب “یادنامه طبری” صفحه ۱۰۱الی ۱۳۰)  با این همه، فارغ از تمام مشکلات کتاب از جهات روایی و صحت و سقم آنها  و دور از تصویری که ما، در بیرون از پیغمبر داریم، باید سؤال شود، که این کتاب چه تصویری از پیامبر برای مخاطب ترسیم کرده است؟ مطلقا این شخصیتی –پیامبر- که آقای نویسنده در این کتاب به وصف آن پرداخته است، کسی نیست که در چهل سالگی مبعوث به رسالت و رساندن پیام الهی است. اگر در بهترین حالت و با دیده سهل‌انگارانه به قضیه نگاه کنی، آدم خوبی در سلف بقیه آدم‌ها است، نه پیغمبری عاری از سهو و اشتباه.

همچنین ببینید

سایه‌ی سنگین شازده

هوشنگ گلشیری یکی از چهره‌های مطرح ادبیات داستانی ایران است. عده‌ای او را آغازگر داستان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *