خانه / پرونده / سوگنامه‌ای برای یک فندک قرمز

سوگنامه‌ای برای یک فندک قرمز

من از کودکی، از آن سال‌ها که پدر سیگاری بود و دایی، گاه‌وقتی یک پنج ریالی می‌چپاند کف دستم تا برایش چند نخ «عقابی» بخرم، مردهای سیگاری را دوست داشتم. مردهای سیگاری قهرمان‌های من بودند. کسانی که کودکی‌ام را گره می‌زدند به خوب‌ترین و به‌ترینِ چیزها: بستنی، شانسی، استخر. اما زن‌ها، زن‌های سیگاری نسبتی دیگر با من داشتند… زن‌های سیگاری را از همان سال‌های کودکی و نوجوانی بیشتر دوست داشتم. بوی سیگار زن‌ها که می‌آمیخت با بوی ادکلن‌های زنانه، بوی بهتری بود. شریف‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین عطر عالم بود. دائی که سیگار می‌کشید، پدر که سیگار دود می‌کرد، بوی سیگارشان می‌آمیخت با بوی عرق تن‌شان. دود و دوده و خاکستر سیگار روی لباس‌هایشان جولان می‌داد. بوی سیگار آن‌ها مردانه بود. برآمده از رنج بود، نه زیبائی. بوی آن‌ها بوی سیگار بود که با بوی عرق یکی می‌شد و پهن می‌شد در هیاکلِ مردانه‌شان. بوی سیگارِ آن‌ها زمخت و بزرگ و چرک بود. اما خُب… کنار آن‌ها و در خانه‌ی ما خاله شهناز هم سیگار می‌کشید؛ دوستِ قدیمِ مادرم. میان بویِ سیگار آدم‌های دوره‌ی نوجوانیِ من سیگار خاله شهناز بوی دیگری می‌داد؛ بوی خوبِ زندگی. بوی سیگارِ آمیخته با بوی عطرِ زنانه‌ی خاله، که معجونی از بوی بهشت و بوی زیبایی بود. سیگار کشیدن خاله از رنج نبود؛ از زیبایی بود. یک گونه‌ی خاصِ زیبائیِ دریغناک که به دست آوردنی نبود؛ تحسین‌کردنی بود. سیگار کشیدن خاله از عصیانگریِ روح آنارشیِ بی‌قیدش بود. چیزی که هر مردی را، و حتی هر پسر نوجوانی مثل من را مسخ می‌کرد.

من از کودکی، از سال‌های دور، مردهای سیگاری را دوست داشتم؛ زن‌های سیگاری را بیشتر دوست می‌داشتم اما. مثل زنم. مثل زنم که سیگار می‌کشید و من بیشتر دوستش می‌داشتم؛ بیشتر از هرکسی و هرچیزی. چون زنم بود و چون سیگار می‌کشید و چون قبل از این که زنم باشد و سیگار بکشد، دوستش داشتم. بیشتر دوستش داشتم.

در سال‌های هم‌زیستی کنار او، لذت خریدن سیگار برایش را با هیچ لذت دیگری تاخت نمی‌زدم. او درست همانطور بود که من می‌خواستم: زنِ روشنفکرِ زیبای مغموم که سیگار می‌کشید. نه از روی رنج، که از سرِ زیبائی و عصیان. روح آنارشی او سیگار را انتخاب کرده بود و من را؛ سیگار را انتخاب کرده بود تا زیبائیِ سرکش‌شونده‌اش را سرکش‌تر کند و من را انتخاب کرده بود، چون من دوستش داشتم. بیشتر دوستش داشتم.

در همان سال‌ها، یک روز صبح از جمعه بازار دو تا فندک خریدم. یکی زرد، یکی قرمز. از آن فندک‌های «مکش مرگِ ما» که وقتی درش را باز می‌کنی، یک گُلِ آتش از میانه‌اش بیرون می‌آید و وقتی خاموشش می‌کنی، درِ فلزی‌اش با یک «تقِ» دلچسب بسته می‌شود و آتشش خاموش می‌شود. دو تا فندک توی جیبم بود. یکی برای زنم، یکی برای خودم. زرد را خودم برداشته بودم و قرمز را داده بودم به زنم. برای من فرقی نداشت با چه فندکی سیگارم را روشن کنم. مهم نبود چطور سیگار بکشم، کجا سیگار بکشم، کِی سیگار بکشم. من مرد بودم؛ مثل پدر و دائی سیگار می‌کشیدم: چرک، کثیف، زیاد. بوی سیگارم می‌آمیخت با بوی تنم. وقتی سیگار می‌کشیدم خاکه‌های سیگار می‌ریخت روی لباسم. فندک‌های یکبار مصرفم را زود به زود از دست می‌دادم. حتی همین فندک زردِ مکش مرگ ما هم از کثرت زمین‌خوردن رنگ و رو رفته شده بود. زنم اما زیبا سیگار می‌کشید. بی‌که خاک سیگار بریزد روی لباسش. بوی سیگارش همیشه آمیخته بود به بوی ادکلن زنانه‌اش. به بویی که سال‌ها، سال‌های طولانی، دوست می‌داشتم. رسیدم خانه. فندک‌ها را تخس کردم. زرد برای من، قرمز برای زنم. من فندک زردم را نگه داشتم؛ زنم فندک قرمزش را گم کرد.

زنم که رفت، عصر بود. رفته بود و همه چیز را با خودش برده بود. من مانده بودم و یک اطاق خالی، با یک تلویزیون و یک کتابخانه و یک تخته فرش. حالم خوش نبود. مریض شده بودم. توی خانه افتاده بودم و خرناسه‌ی مریضی می‌کشیدم. توی خواب و بیداری صدای تِرتِر موتور وانت را شنیدم. پشت در ایستاده بود. دو تا کارگرِ کُرد آمده بودند توی خانه و وسایلِ زندگی من و زنم را بارِ وانت می‌کردند. توی خواب و بیداری، درست در متنِ ناهشیاری، فهمیدم که این اثاثیه، گذشته‌ی من است؛ بخشی بزرگ است از سرگذشت زندگی من. حالا کارگرها داشتند سرگذشت مرا بارِ شکمِ آن وانت می‌کردند. من گنگ و خراب و خمیر خوابیده بودم توی جا. نای بلند شدن نداشتم. پهلو به پهلو می‌شدم. درد می‌کشیدم و خماریِ قرص سرماخوردگی را به هوای بهتر شدن حالم چرت می‌زدم. توی گیجی و گنگی می‌فهمیدم خانه‌ام دارد خالی می‌شود. من گُنگِ خواب دیده بودم و عالم، تمام کَر بود. هنوز اثاثیه‌ی خانه را نبرده بودند، اما قرص کار خودش را کرد: خوابم برد. بیدار که شدم، عصر و شب گذشته بود؛ دمدمه‌های صبح بود. چراغ‌های خانه می‌تابیدند در اطاق. هیچ وقت در آن ساعت چراغ‌های خانه‌ی من روشن نبود. آن شب اما تا وقتی سپیده سر زد، تمام چراغ‌های خانه روشن مانده بود. دیدم خانه خالی است. من مانده بودم و کتاب‌ها و تلویزیون و یک فرش. وقتی توی جا افتاده بودم، یک مردِ متاهل بودم. بیدار که شدم، دیگر زن نداشتم. تنها بودم.

شب‌ها از دفتر که بازمی‌گشتم، تا مدتی می‌رفتم خانه‌ی خودم. خانه؟ از چه حرف می‌زنم! بازمی‌گشتم به آن بیغوله با کاغذدیواری‌های راه‌راه که اطاق را به اندازه‌ی گوری تاریک، کوچک و سیاه می‌کردند. کلید را می‌انداختم توی در و درِ سه قفله را بازمی‌کردم. کلید توی توپیِ در، یک دورِ کامل که می‌چرخید، می‌‎افتادم وسط فاجعه. بازمی‌گشتم به متنِ غمگنانه‌ی تنهائی. کلید، یک دور که توی قفل می‌چرخید می‌فهمیدم تنها شده‌ام. می‌فهمیدم درِ خانه‌ام قفل است؛ می‌فهمیدم هیچ چراغی در خانه روشن نیست. قلبم مچاله می‌شد. بختک که از روزِ رفتن زنم نشسته بود روی سینه‌ام، دست‌هایش را دور گلویم فشار می‌داد. نفسم می‌گرفت. دلشوره می‌نشست در مملکت جانم. اما راهِ پس و پیش نداشتم. مثل ماهی لیز می‌خوردم توی سیاهیِ دالان خانه و همانطور مشوش، در تاریکی می‌افتادم روی فرشِ خانه‌ای که دیگر خانه نبود. هر گوشه‌ی خانه قوطی کنسروی افتاده بود، تکه‌نانی خشک‌شده، پاکتی خالی از سیگار. می‌افتادم در تلخی و سیاهیِ زندگیِ بعد از زنم. در تاریکی می‌گریستم و دیوارهای خانه را بو می‌کردم. بو می‌کردم تا بوی زنم را پیدا کنم؛ بوی سیگارش را و بوی عطرش را.

چشم‌هایم را می‌بستم. تصویر زنم را لابلای تصاویرِ رنگ‌باخته‌ی زندگی‌ام می‌کاویدم. می‌دیدمش که نشسته روی کاناپه و کتاب می‌خواند و سیگار می‌کشد. می‌دیدمش در حالیکه سیگار را از لب برمی‌دارد و دود از دهانش می‌تپد در هوای خانه. می‌دیدمش که یک لاخِ دود، سالم اما پیچنده و تابنده، مثل موی پریشان زنی در باد از لای لب‌هایش خود را می‌کشد بیرون. می‌دیدمش که حد فاصل کام گرفتن از سیگار و بازپس دادن دود، مثل همیشه خیره می‌شود به گوشه‌ای و تعمق می‌کند. انگار از سطح فاصله بگیرد و به عمق برسد. می‌دیدمش که نشئه‌ی کام گرفتن از سیگار که در ریه‌اش حل ‌شد، دوباره از عمق فاصله می‌گیرد و به سطح می‌آید. برمی‌گشت به خانه و کاناپه و کتاب، به زندگی‌اش کنار من. لحظاتی بعدتر، هیمنه‌ای از دود از ریه‌اش بالا می‌آمد. بالا می‌آمد و دیگر دودِ سالم نبود. دود بود. اما بی‌هیچ پیچ و تابی. شیدا نبود. موی پریشانِ زنی نبود که می‌پیچد در باد و جهان را آشوب می‌کند. تنها دود بود؛ دودِ پس‌مانده‌ی سیگارِ زنم. زمان می‌گذشت؛ چشم‌هایم را بازمی‌کردم و می‌دیدم ساعت‌هاست توی تاریکی دراز کشیده‌ام کف خانه و خیره شده‌ام به سقفِ تاریک و چراغ‌های خاموش خانه، توی هاله‌ی اشکم دو دو می‌زنند. زنم که رفت مدتی در خانه‌ی خودم ماندم. بعد، ناتوان از تحمل رنج دهشتناک تنهایی، با شانه‌هایی افتاده بازگشتم به خانه‌ی پدری.

چند روز پیش پدر دستم را گرفت و برد خانه‌ی خودم. خانه‌ی متروکه‌ام. آنجا، آن خانه، قمارخانه‌ای بود که از آن هیچ‌کسی برنده بیرون نیامده بود. همه‌ی اجزای آن خانه به طرز عجیبی درهم‌ریخته بود. تکه‌ای بود فراموش‌شده در گوشه‌ای از هستی که تشویش خالی شدن‌ش نظامِ طبیعت را به هم می‌ریخت. لوله‌ی آب خانه ترکیده بود. آب را قطع کرده بودند. قبض‌های بی‌شمارِ برق خانه را در تمام این مدت کسی پرداخت نکرده بود. برقِ خانه را هم قطع کرده بودند. تلفن خانه را هم همینطور. برگ‌های خشکِ درختِ روبروی خانه روی پشت بام جمع شده بود و راهِ ناودان را گرفته بود. باران زده بود اما آبِ باران از پشت بام خارج نمی‌شد. وامانده بود پشتِ ناودان و نمِ آن زده بود به دیوارهای خانه. دیوارِ راه‌پله طبله کرده بود و نیمش ریخته بود. گچ‌های باد کرده‌ی راه‌پله، بغضِ بادکرده پشت گلوی خانه بود. خانه هم سوگوار شده بود؛ نشسته بود به تعزیتِ تنهائی. آن زمزمه‌ها خاموش شده بودند. خانه در سکوت بود. در خواب و خاموشی.

خانه را جزء به جزء مرتب کردیم. برق را وصل کردیم. لوله‌های ترکیده را ترمیم کردیم. برگ‌های درختِ کاج را از پشت بام جمع کردیم. من اطاق را، اطاقِ خالی را جارو کشیدم. کتابخانه را جابجا کردم و غبارِ روی کتاب‌ها را رُفتم. پشت کتاب‌خانه را که جارو می‌کردم، جسم فلزی کوچکی با رنگِ قرمز، لای ریشه‌های فرش برق زد. مثل دیوانه‌ها جاروی روشن را رها کردم. ریشه‌ها را کنار زدم. بخشِ گم‌شده‌ای از سرگذشتم را بازجُسته بودم: فندکِ قرمزِ گم‌شده را! فندک تمیز بود، بدون حتی یک خط و خشِ کوچک. از روزی که زنم رفته بود، فندک زردِ رنگ و رو رفته‌ام را گذاشته بودم لبِ کتابخانه؛ یادگاریِ روزگارِ رفته. مثل قداره‌بندی که چاقویش را آویزان کرده است گَلِ دیوار، برای آنکه یادش باشد روزگاری که بوده و چه کرده. برای آنکه یادم باشد روزی زن داشتم و دوستش داشتم، بیشتر دوستش داشتم. فندک خودم را گذشته بودم لب کتابخانه و حالا پیدا کردنِ آن فندکِ قرمز بعد از دو سال، یافتن نقشه‌ی گنجی بود که گنج‌ش پیشترها غارت شده. وا رفتم. جارو روشن بود. هُرّه می‌کشید. دیوی خرطوم‌دار بود و تنوره می‌کشید در چاه ویلِ خانه‌ام. نشستم کنار دیوار. فندک را توی دست فشردم. درِ کوچکش را باز کردم. سنگِ آتش را چرخاندم؛ ناامیدانه. مطلقا از روشن شدن فندک ناامید بودم. سنگِ آتش را چرخاندم و یک گُل آتشِ کوچک زبانه کشید و آرام نشست روی فتیله‌ی فندک. فندک روشن بود؛ آتشش روی فتیله می‌سوخت. شبیه اندوهی که هنوز در دلم از آن خانه و از آن روزها روشن بود.

او رفته بود. با تمام آن زیبائی دریغناک که به دست‌آوردنی نبود و تحسین‌کردنی بود. او، آن دختر جوان، با تمام عصیان‌های افسون‌کننده‌اش هنوز زنم بود که فندک گم شد؛ روزی که فندک پیدا شد، دیگر او زنم نبود. تکه‌ای از من بود که طوفان زمان او را با خود برده بود و از دریچه‌ی چشمم ناپدیدش کرده بود. قاصدکی بود که تندباد زندگی از باغ من چیده بودش و برده بودش به هر آن کجا که باشد بِه از این سرا، سرایی. من فندک را پیدا کرده بودم، اما… زنم را گم کرده بودم. زنم را که سیگار می‌کشید و من دوستش داشتم، بیشتر دوستش داشتم؛ بیشتر از هرکسی و هرچیزی. فندک را پیدا کرده بودم، اما… زنم را و زندگی‌ام را گم کرده بودم. زنم را و خانه‌ام را گم کرده بودم. زنم را و خودم را… حتی خودم را گم کرده بودم.

همچنین ببینید

جادّه صاف‌کن‌ها

عمو بهرام  بهترین مکانیک کارگاه بود. از مایلر و آکتروس تا گریدر و کمرشکن سر …

۵ نظرات

  1. متن عالی بود ….. درست مثل صحنه های پرتعلیق و کشش یه ملودرام سینمایی میخکوبم کرد روی صندلی … تصاویر بسیار زنده و پررنگ در متن یک خاکستری ، تصویر شده بودند … لذت بردم گرچه درد هم کشیدم از خوندنش … موفق باشید جناب حسینی

  2. دست مریزاد.از روایت هایی که خواندم و ساکت شدم و نفس در سینه ام حبس شد. روایتی خوب که جراحت جدایی را خراب تر می کند. (خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی… سعدی)

  3. کجارفت و چرا رفت؟؟؟؟

  4. شبیه شهر پس از جنگ غرق اندوهم

    نشسته زخم تو در تکه تکه روحم

    زندگی جاریست تا چه پیش آورد این چرخ کبود …..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *