خانه / پرونده / کسی گوشی را برنمی‌دارد

کسی گوشی را برنمی‌دارد

خوب است حالا که تو شوهر داری، شماره خانه‌تان را پیدا کنم و از باجه تلفن سر کوچه‌تان زنگ بزنم و تا تو بیایی گوشی را برداری، شوهرت آن را بردارد و من جواب ندهم و این قصه را چند بار تکرار کنم تا تو خودت با لباس خواب بیایی تلفن را از روی میز عسلی کنار تختخواب برداری و رنگ و رویت بپرد وقتی صدای من را می‌شنوی و شوهرت، خیره خیره نگاه‌ات کند و تو آخرش بگویی: «مزاحم بود» و شوهرت بگوید: «چرا وقتی صداشو شنیدی، رنگ‌ات پرید؟» و تو فقط بگویی: «چون مَرد بود، فهمیدم مزاحمه» و شوهرت که حالا آماده می‌شود برود سر کار، کیف‌اش را از روی دوشش بیندازد و تو ولو بشوی روی تختخواب و طوری رفتار کنی که انگار هیچی به هیچی. و او کوتاه نیاید و تصمیم بگیرد تا ته و توی این ماجرا را در نیاورده، از خانه بیرون نرود و زنگ بزند محل کارش و آن روز را مرخصی رد کند و تو گریه‌ات بگیرد و بخواهی از خودت دفاع کنی، اما هرچه بگویی، کار را خراب‌تر کند. خوب است این کارها را با خودت بکنم عوضی؟
تو می‌دانی آن روز که چند بار زنگ زدی و زنم برداشت، اما جواب ندادی و آن قدر گرفتی که من، بی‌خبر از همه‌جا از روی پشت بام آمدم و در حالی که دست‌هایم کثیف بود و آچار نمره ۱۱ و انبردست توی دستم بود، گوشی را برداشتم و دیدم تویی و چاق‌سلامتی کردم و به اسم کوچک صدایت کردم و به زنم گفتم: «شاگردمه.» چی شد اصلاً؟ می‌دانی که همان روز، قبل از این‌که کولر راه بیفتد و باد نمناکش را بفرستد توی اتاق‌های آپارتمان قفس‌گونه ما، ساکش را بست و اگر پسرک، بند ساک مادرش را نگرفته بود و با زبان چُس‌لالی‌ نگفته بود: «نَلو مامان» و من گریه نکرده بودم و مثل یک کودک خرده‌پا، آویزان او و ساک توی دستش نشده بودم، چه اتفاقی می‌افتد؟
چه بازی کثیفی را شروع کردی بعد از آن قضیه! دلت می‌خواهد من هم روز تولدت یک سبد گل بفرستم محل کارت؟ محل کار که البته همان خانه تو و شوهرت. فکرش را بکن! شوهرت نشسته و دارد برای یکی از برنامه‌های صداوسیما تکس می‌نویسد که زنگ در خانه‌تان به صدا در می‌آید. می‌رود و در را باز می‌کند. یک سبد گل پایه‌دار جلوی در خانه‌تان گذاشته‌ام. یک کارت کوچک به ساقه یکی از گل‌ها چسب شده که رویش نوشته‌ام: «تقدیم با عشق برای سالگرد تولد عشقم». گمانم تولدت مصادف بود با سقوط برج‌های دوقلو در آمریکا. عوض که نشده؟!
شوهرت را یکی ـ دو بار دیده‌ام. تمام خوشحالی‌اش این است که در خانه کار می‌کند و بنده و اسیر هیچ اداره و سازمانی نیست. یک بار که از مزایا و محاسن کار کردن در خانه سخن می‌راند و به بقیه می‌گفت که توسری‌خور رییس‌ها و مدیرها نیست، می‌خواستم بگویم: «من که می‌دانم برای چی تو خونه وَرِ دل زن‌ات نشستی و از پیش‌اش جُم نمی‌خوری.» اما نگفتم. چون تو بعد از ازدواج‌، کوتاه آمدی و آن بازی لعنتی را ادامه ندادی. شاید چند وقت بعد، بفهمی که وقتی بچه‌ات به دست و پای پدرش بیفتد و از او بخواهد که از تصمیم‌اش صرف‌نظر کند و زندگی‌اش را نابود نکند، قصه از چه قرار است. تا تو باشی دیگر وقتی در بلوار کشاورز با یک مرد زن‌دار قدم می‌زنی که خیر سرت، نوشتن یاد بگیری، نگویی: «اگه قرار باشه بین من و زن‌ات یکی رو انتخاب کنی….» و من رک و صریح، قبل از اینکه جمله‌ات تمام شود، بگویم: «برو گمشو.» و تو بروی، اما گم نشوی. از آن به بعد بروی زیر پست‌های وبلاگم کامنت‌هایی بگذاری که بچزانی‌ام. از آن به بعد، تولدم گل بفرستی به آدرس محل کارم. از آن به بعد، روز معلم، کادو بدهی پیک بیاورد و جلوی همکاران دراز کند سمت من و بگوید: اینو برای شما فرستاده‌اند و …
حالا آنقدر زنگ بزن که خسته شوی. کسی گوشی را برنمی‌دارد.

همچنین ببینید

دنیای شلوغِ آقای متفاوت

«دَس، دَس… آقا صدا دستا رو نمی‌شنوما… دُختر پاشنه کفش طلا… جواب جواب، دَس…» نورهای …

یک دیدگاه

  1. امان از روزگار…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *