خانه / پرونده / سه‌ تجربه

سه‌ تجربه

۱

امروز خودم تنها بودم. همکارها رفته بودند مرخصی و یک عالم کار سرم ریخته بود که پرونده آوردند.

بابای دختره بدجوری عصبانی بود، رگ‌های گردنش بیرون زده بود و با چشم‌های قرمزش طوری اطراف را نگاه می‌کرد که انگار به آنها خشم می‌پاشید.‌ طول کشید تا خانواده پسر کلینیک را پیدا کنند. وقتی هم آمدند در دلم گفتم یا خدا! پدرش به‌تنهایی اندازه دو مرد هیکل داشت؛ با یک سبیل قاجاری آن‌چنانی. یک‌راست از در آمد به طرف میز من که: «چقدر مکان‌تون جای بد و چپ از راهیه. مردم سرگردون میشن چه وضعشه خانم.» معذرت خواهی کردم. گفتم: «بله حق با شماست. درسته.» گفت: «نکنید اینجور!» گفتم: «چشم.» بعد شروع کردم پرونده‌شان را بررسی کردن و اطلاعاتشان را ثبت کردن.

پدر دختر همین را هم می‌گفت: «نمی‌خواهد، نامه ما رو بنویس بریم.»

من هم پسر و‌دختر را بردم تو اتاق و گفتم این طوری راحت‌تر می‌توانید حرف بزنید.

پسر هم تقریباً شبیه پدرش بود با این تفاوت که چهره‌اش بر خلاف جثه سنگین و درشت‌اش کوچک و بچگانه می‌نمود.

پرسیدم: «عدم تفاهم که می‌گید یعنی چی؟»

گفتند: «یعنی اخلاق‌هامون به هم نمی‌خوره.»

گفتم: «مثال بزنید خب.»

شروع کردند. دوتایی با هم حرف می‌زدند و توی حرف هم می‌دویدند.

خانم گفت: «طلاق عاطفی میدونی چیه؟ الان چندین ماهه این آقا با من سرد شده. اصلاً قید منو زده. ما روستا هستیم اقوام و مادربزرگ ایشون هم توی روستای مان. اما منزل خودشون تهرانه‌. ما تابستون ۹۳ عقد کردیم. تا امروز من فقط دوبار رفتم خونشون. همش کدورت، دعوا، اختلاف.»

پسره گفت: «اصل مشکل ما و اولین مشکلی که مث جرقه بود به زندگی‌مون از اونجا شروع شد که عقد‌کنون خواهرم بود. ما رو بردن تو مجلس زنونه کنار دست دامادمون و خواهرم. گفتن برقص. ما هم خجالت کشیدیم جلو پنجاه شصت تا زن. دیگه سرمون رو انداختیم پایین رقصیدیم. حالا ایشون و مادرشون میگن چرا من وقتی می‌رقصیدم نگاه به خانومم نکردم! دختر نگذاشت حرفش را ادامه بدهد هی می‌گفت چرا اینو میگی؟ چرا اونو نمی‌گی؟ اون‌یکی رو نمی‌گی.»

بعد به من گفت: «خانم این آقا بارها خواسته‌های نامعقولی داشته. آخه کی میاد تو‌ دوران عقد…..؟»

حرف‌های‌شان زمان درستی نداشت. دو سال عقد کرده بودند و هر خاطره و مشکل و حرف و بگومگویی که به ذهن‌شان می‌رسید رو می‌کردند و من کاملاً گیج شده بودم. سعی کردم آرام‌شان کنم؛ از خانواده‌شان پرسیدم و گفتم رابطه‌تان با اعضای خانواده چطور است؟ و هر کدام فرزند چندم هستند و از این سؤال‌ها. پسر که خیلی آرام شد، انگار به مکان امنی رسیده بود که دلش می‌خواست وصفش کند. حدس زدم که سردی رابطه از طرف پسر است و شاید یک الگوی خانوادگی باشد. از کار و بارش که پرسیدم کلی کیف کرد. بعد سراغ دختر رفتم و گفتم که: «هر‌چند تو خیلی به‌ظاهر جدی و مصمم به‌نظر می‌رسی ولی پر از احساسی و افراد احساسی خیلی هم زود‌رنجند.» بعد به پسر گفتم: «انتظارات یک دختر عقدکرده رو برآورده نکردی. قبول که فاصله فیزیکی‌تان زیاد بوده اما با کلام، با گفتگو، با واژه می‌تونستید این سردی را بشکنید. مشکل شما ذاتی نیست از عدم مهارت و آموزش برخی مسائل ناشی می‌شود.»

سکوت می‌کردند و مثل دو تا بچه به حرف‌هایم گوش می‌دادند. بعد یک هو یاد خاطره‌ای می‌افتادند و جنگ به پا می‌شد! پسر می‌گفت: «من جلوی روی خودش می‌گم دوسش دارم. دوست ندارم طلاقش بدم. اگر این جریانا پیش نیومده بود، ما الان به جای اتاق مشاوره و طلاق و دادگاه خوب بود شمال ماه عسل باشیم. کنار هم دیگه از زندگی لذت ببریم. به خدا من حاضرم شروع کنم از اولش، اگه اونم بخواد.» ولی دختر فقط سکوت کرده بود. انگار دودل بود. گفت این آقا آخه برای من اعصاب نذاشته؛ روزها می‌گذره یه زنگ به من نمی‌زنه. میگم دلم برات تنگ می‌شه خب. میگه آخه خیلی کار دارم. می‌گم تو بیا اینجا یا من بیام تهران. میگه نه، من اصلاً خونه نیستم همش سر کارم. من اگر روزنه‌ای به این زندگی می‌دیدم باور کنید قبول می‌کردم ولی فایده نداره. حداقل الان جدا شیم خیلی بهتر از دو سال دیگس.» پسر توی ذوقش خورد و با آه گفت: «خانم نامه ما رو بنویس»

***

روی نگاه‌های‌شان دقیق شده بودم. در دلم گفتم که اگر می‌دانستند که این آخرین نگاه‌ها است و دیگر پیش نمی‌آید این رو‌به‌روی هم نشستن‌ها… برخی لحظات این اتاق عجیب هستند. خصوصاً وقتی که برای امضا و اثر انگشت می‌آیند که نامه طلاق‌شان را تحویل بگیرند، صورت‌شان گل می‌اندازد و الکی می‌پرسند کجا رو امضا کنم؟ میگم اون قسمت که اسمتون هست. می‌پرسند: اینجا؟ بعد باز هم الکی دست شان را روی کاغذ می چرخانند…

***

از اتاق که بیرون آمدیم پدر دختر با چنان توپ و تشری آمد سمت من که چرا نامه‌شان را ننوشتم و توضیح دادم که (خدا را شکر!) من مسئولش نیستم و باید برای‌شان وقت تعیین کنم تا مسئولش بیاید. التماس می‌کرد که زودتر نوبت‌شان را بدهم. آنها که رفتند خانواده پسر هم باز اصرار کردند که حتماً همین هفته کارشان درست شود. گفتم: «به هم فرصت بدید؛ بذارید تلاش خودشونو بکنن. شاید نظرشون عوض شد‌. آخه مشکلشون در برابر پرونده‌های دیگه خیلی عمیق نیست. قابل حله.» گفتند: «نه، دیگه درست بشو نیست.» داشتند می‌رفتند که تا دم در دنبال‌شان رفتم و گفتم: «این پرونده یادم می‌مونه!»

۲

خانمی امروز آمد، با حجاب ومذهبی بود. چهره‌ای بسیار زیبا داشت با پوستی روشن و چشم‌های درشت عسلی‌رن. درضمن فوق‌العاده مهربان و خوش بیان بود. برای تشکیل پرونده و حمایت شدن از سازمان بهزیستی آمده بود. می‌گفت: «شوهرم شیشه می‌کشه. دو تا بچه دارم. ولمون کرده و رفته منزل پدریش. حتی چند روز پیش شنیدم که مواد را قورت داده که گیر نیفته. به دادش رسیدند و معدشو شستشو دادند. اون‌قدر حالش بد شده که چند روزه زمین‌گیره.» بعد مثل شکستن شیشه چشم‌هایش پر از اشک شدند و مردمک‌های عسلی‌اش انگار میان خون می‌غلتیدند.

گفت: «خجالت می‌کشم بهت بگم آخه تو هم مث دخترمی ولی نمی‌دونم چرا دوسش دارم. سه‌چهار ساله که سرکار نمی‌ره. شدیداً مواد مصرف می‌کنه. خونه نمیاد. ولی با همه اینا من بازم دوسش دارم، به‌خدا می‌گم مهرشو از دلم بیرون کن، این دوست داشتن بیشتر از هر چیزی آزارم می‌ده.»

گفت: «خرج زندگی افتاده به گردن خودم. گفتم خدایا من میام در خونه خودت. مداحی می‌کنم، قرآن ختم می‌کنم، نماز و روزه برای اموات مردم می‌گیرم، دیگه از همین راه یه خرجی هست ولی همیشگی که نیست. ایام خاصی داره.»

گفت: «من زندگیم بهشت بود. شوهرم اسممو صدا نمی‌کرد؛ همیشه بهم می‌گفت ماه جانم، روزه می‌گرفتم می‌گفت افطار نکن تا بیام پیشت وقتی روزتو باز می‌کنی کنارت باشم. حتی وقتی هم که شروع کرد به شیشه مصرف کردن، برنامه خوابش به‌هم ریخته بود و شبا بی‌خوابی می‌زد به سرش. اما می‌گفت تو هم با من بیدار بمون دلم می‌خواد کنارم باشی.» گفت: «از خدا می‌خوام سالم باشه اصلاً پیش من هم نباشه؛ نه شباشو می‌خوام نه کارشو می‌خوام نه هیچ‌چیز دیگه. فقط خودشو می‌خوام، من بمیرم هم ازش طلاق نمی‌گیرم.»

۳

خانمه گفت: «علت طلاقمون بیماری منه. سرطان سینه داشتم. حالا عمل کردم آقا دیگه منو نمی‌خواد.»

گفتم: «ببخشید، سینتونو تخلیه کردید؟»

گفت: «بله»

گفتم: «هردوتا؟»

گفت: «نه، یکیش.»

گفت: «من اصلاً خبر نداشتم مریضم. چندماه بعد از عقدم فهمیدم و رفتم دکتر. بلافاصله بعد از جواب آزمایشا، یه‌روز گفت بیا بیرون. رفتیم. گفت تو به من کلک زدی، فریبم دادی، این غده حداقل سه ساله تو بدنته. تو می‌دونستی و به من نگفتی. دیگه همه چی تموم شد، یک‌سال و نیم شیمی درمانی می‌کردم. یک تلفن بهم نکرد؛ سراغی نگرفت ببینه زندم یا نه. رفت که رفت…»

خانم حدود چهل سال داشت و عقد کرده بودند و ازدواج اولشان بود. آقا هم همان حدود و ازدواج مجددشان بود. دختردایی پسرعمه بودند. آقا گفت: «خانم، شما مث خواهرمی. اوایل عقدمون من سینشو که دیدم بیرون‌زدگی غده واضح بود؛ حتی زیر دست هم که می‌اومد سفت شده بود. بهش گفتم برو ‌دکتر. این چیه؟ گفت رفتم بهم گفته کیست ِچربیه. ولی مگه می‌شه، ایشون می‌دونست. دکتر می‌رفت. ولی کتمان کرد. خانم، حتی یه معذرت‌خواهی از من نکرد!»

گفتم: «فرض کنیم دکترشون تشخیص اشتباه داده و ایشون هم خودش در جریان بیماریش نبوده، باز هم اقدام به چنین کاری می‌کردی؟» هزار آیه و قسم و نشان آورد که نبوده و قطعاً دختر از بیماریش مطلع بوده و عمداً با آقا ازدواج کرده که به تعبیر ایشان، خودش را به او بیاندازد.

آقا می‌گفت: «من ضربه روحی سختی خوردم.» گفتم: «شما یا خانمتون؟ ایشون زیبایی بدنشونو از دست دادن و جای خالی سینشون همیشه حس می‌شه و براشون دردناکه و حالا برای این نقص عضو، شما طردش کردی. تازه دقیقاً وقتی که ایشون به حمایت‌های عاطفی شما بیشتر از هر زمان دیگه‌ای احتیاج داشته.»

خانم گفت: «اول قرار بود با دارو درمانی و شیمی درمانی غده کوچیک و بعد خارج شه. ولی به‌خاطر شرایط روحیم درمان‌ها جواب نداد و سینه تخلیه شد.» آقا حرفش یک کلام بود و فریب در ازدواج را در فرم تقاضا تیک زده بود.»

با خونسردی و سماجت تمام خواست که نامه را بهشان بدهم و گفت که نمی‌تواند با این شرایط ادامه بدهد. بعد از یک ساعت گفتگوی بی‌سرانجام نامه عدم همکاری‌شان را پر کردم و دادم. آقا عبوس‌تر از پیش بود و خانم وقتی می‌رفت به من لبخندی زد و گفت: «مرسی.»

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *