خانه / پرونده / نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری

زنی که روبرویم نشسته بود، مسن بود. خانه‌دار. چادر مجلسی گل‌ درشتی سر کرده بود. آرایش خفیفی داشت. رژلب ملایمی که معلوم بود با دستمال پاک‌شده؛ انگار بعد از مالیدن آن با خودش فکر کرده‌بود این چیزها دیگر برای سن او بد است. سنش بیشتر از ۵۰ نمی‌زد. النگوهایش سنگین بود. مانتو مجلسی اپل‌دار پوشیده ‌بود و روی روسری سرمه‌ای‌اش هم مارک TT معلوم بود. روی‌هم‌رفته شیک پوشیده ‌بود و تیپش شبیه آدم‌های مرفه منطقه خاصی از تهران بود. آن‌طور که خیلی‌ها توی خیابان از دیدنش حسرت می‌خوردند. دستپاچگی خاصی در رفتارش بود. همان‌طور که در رفتار همه زنان خانه‌دار هست؛ وقتی گذرشان به‌جایی می‌افتد که از جنس آن نیستند. روی صندلی راحت نبود. روی لبه‌اش سیخ نشسته بود و نمی‌دانست با کیفش چه‌کار کند. نگه داشتن چادر موقع نوشتن سختش بود و پرکردن فرم را زیادی طول داد. مدام سؤال می‌کرد: «این را این‌جا بنویسم؟ این‌جا را امضا بزنم؟» به نظرم رسید سوال‌هایش بیشتر از اعتمادبه‌نفس پایینش باشد تا هر چیز دیگر. مثل خیلی از زن‌های خانه‌داری که چون کارهایشان را شوهر و بچه‌هایشان انجام داده‌اند؛ سررشته انجام کارهای بانکی و اداری را ندارند.

این پا و آن پا می‌کرد. دوروبرش را زیر نظر گرفت؛ وقتی مطمئن شد کسی حواسش به او نیست، زل زد به من. چادرش را کمی توی صورتش کشید و با صدای آرامی گفت: «می‌خوام طلاق بگیرم.» و بعد به‌وضوح چیزی در او شکست. همه خطوط صورتش درهم رفت و انگار حرفی اشتباهی از دهانش بیرون آمده، خودش هم متعجب شد. انگار تا آن روز با صدای بلند تصمیمی را که به اینجا کشانده‌بودش، باخودش تکرار نکرده‌بود. دلش می‌خواست بیشتر حرف بزند. از شوهر و خانواده‌اش بگوید. مثل بقیه آدم‌هایی که روی این صندلی‌ها روبروی ما می‌نشستند، آنجا، در یک مرکز حقوقی که در ساعات اداری حجم زیادی از پرونده‌های خانواده را سروسامان می‌دادیم. چهار باجه بودیم و چهارتا کارشناس حقوق که معمولا برای شنیدن درد دل زنان و مردانی که به ایستگاه آخر زندگی‌شان رسیده‌بودند خیلی حوصله نداشتیم. عادت کرده‌بودیم به بی‌تفاوتی. همان روزهای اول احساسمان را پشت در گذاشتیم و نشستیم پشت میز. خودمان می‌دانستیم بی‌توجهی ما به سیل احساسات و آه و اشک‌های آن‌ها چقدر برایشان سخت است. اما باید قبول می‌کردند که سروکار داشتن با این‌جور جاها مدینه فاضله نیست و در همین مرحله اول هم باید با آن کنار می‌آمدند.

دلایلش برای طلاق موجه نبود. یعنی هیچ‌کدام بندهای قوانین خانواده حق را به او نمی‌داد. شوهرش پرورش ماهی داشت. هر دوسه روز یک‌بار می‌رفت شمال به ماهی‌ها و کارگرهایش سر می‌زد و برمی‌گشت. دست به زدن نداشت. معتاد نبود. وضع مالی‌اش خوب بود. فقط بددهن بود، حتی وقت‌هایی که اعصابش سرجا بود بدون «پدرسوخته» و «عوضی» گفتن نمی‌توانست حرف بزند. به خاطر زبان تیغ‌دارش که نیش‌های تندی به همه می‌زد، کمتر کسی دوروبرشان مانده بود. کارگرها شاکی، بچه‌ها همیشه عصبانی و زنش، غمخوار و سنگ صبور همه این‌ها بود و حرفش هم به‌جایی نمی‌رسید. شوهر انتقادناپذیرتر از این بود که حتی بخواهد اعتراضات را هم بشنود. با خودم فکر می‌کردم شاید چیزی که این زن را بیشتر اذیت می‌کند، هیچ‌کاره بودنش در خانه‌ای است که شوهرش حتی نمی‌خواهد حرف او را بشنود.  کیسه‌بوکس همه هم بود. هرکس ناراحتی تحقیرشدنش را سر او خالی می‌کرد و دردش مضاعف می‌شد.

مطمئن بودم قاضی التفاتی به دلیل او برای طلاق نمی‌کند. تجربه می‌گفت ازنظر قضات بددهنی و سردی کلامی که با ضرب و شتم و خشونت همراه نباشد؛ دلیل محکمه‌پسندی برای پایان دادن به زندگی مشترک بعد از سی سال نیست. اما او آن‌قدر خسته بود که می‌خواست یک‌دفعه‌ای قید همه‌چیز را بزند و خودش را از برزخی که در آن بود نجات بدهد. می‌گفت: «من بروم دادگاه قاضی را راضی می‌کنم». باوجود اصرارهایش انگار هنوز تردید داشت. مطمئن نبود کار درستی می‌کند یا نه. کلی طولش داد تا عقدنامه‌اش را از فاصله چندسانتی متری به دستم بدهد.

تاریخ عقدشان سال ۶۳ بود. شغل شوهرش آن موقع «کاسب» نوشته شده‌بود. کاسبِ بددهنی که حتماً آن‌قدر مردم از دورش پراکنده شده‌بودند که سراغ شغلی رفته بود با کمترین مراجعه‌کننده. خوبی زیردست‌داشتن همین است که آن‌ها مجبورند تحملش کنند. ماهی‌های پرورشی او چه مزه‌ای داشتند؟

اصرار زن اساسی تا آنجا محکم داشت که با دوبار حرف زدن بیشتر و قول شوهرش برای کنار گذاشتن اخلاقش، از آن کوتاه بیاید. می‌گفت «اگر شوهرم اهل حرف زدن بود و می‌شد بهش گفت اخلاقت بده که پام به این‌جا نمی‌کشید.»

دادخواستش به ثبت نهایی که رسید به‌رسم دفترمان که باید از تصمیم آدم‌ها مطمئن می‌شدیم، سؤال کردم: «خانم مطمئنی می‌خواهی طلاق بگیری؟» انگار واقعیت آمد تا محکم توی صورتش بخورد. مثل آدم‌هایی که خودشان را در یک‌قدمی اتفاقی جانکاه می‌بینند، نفسی که حبس شده بود را بریده‌بریده بیرون داد و یک‌دفعه‌ای گفت: «خانم نمی‌شود یکی از این برگه‌ها الکی بیاید دم خانه‌مان؟ شاید این را که دید بترسد و کمتر فحش بدهد.» دوباره این‌وروآن‌ورش را نگاه کرد. چادرش را بیشتر کشید توی صورتش. اشک‌هایش دویدند روی گونه‌هایش و با صدای لرزانی گفت: «آخه می‌دونید… دوسش دارم!» دوباره قیافه‌اش متعجب شد؛ دوثانیه زل زد به من و اشک‌هایش توی چشمش ثابت ماند. انگار حرفی اشتباهی از دهانش بیرون آمده باشد. چند دقیقه بعد رفته بود. بی‌نتیجه. به گمانم جمله آخر را هم تا آن روز با صدای بلند با خودش تکرار نکرده بود. ما به دیدن این آدم‌ها عادت داشتیم؛ که تازه وقتی در چند قدمی طلاق قرار گرفتند آن را آن‌قدر سخت و آزاردهنده ببینند که به کنار آمدن با شرایط فعلی‌شان رضا بدهند.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

یک دیدگاه

  1. این مرد را باید، نه این را فقط، که هر بددهن‌ی را باید، یکبار، فقط یکبار، یکی پیدا بشود و یقه‌اش را بگبرد و بچسباندش به دیوار و رخ به رخ زل بزند تو چشم‌هاش و هر چه فحش در عالَم هست، بالا بیاورد توی صورت‌ش تا بفهمد، دهنِ دریده یعنی چه که لال‌ی بگزیند بعد از آن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *