خانه / پرونده / شما چرا با این آقا ازدواج کردی؟

شما چرا با این آقا ازدواج کردی؟

قرارمان صبح جمعه بود بالای کوه. گروه بزرگی نبودیم اما آن روز وقتی همه جمع شدند متوجه حضور یک تازه وارد شدم. داشتم با دقت وراندازش می‌کردم که یکی از بچه‌ها معرفی‌اش کرد و گفت که اسمش رضاست و از دوستان قدیمی اوست و علاقه‌مند به کوه‌نوردی و خیلی هم بچه باحالی‌ست. رضا نجیب وسر به زیر و خوش‌تیپ بود. قیافه‌‌ی مردانه و جذابی هم داشت، مخصوصا وقتی می‌خندید و روی لپش چال می‌افتاد جذاب‌تر هم می‌شد. بعد یکی‌یکی خودمان را به رضا معرفی کردیم و خوش‌آمدی گفتیم. نوبت به من که رسید نگاه‌مان به هم گره خورد و نمی‌دانم چه شد که احساس کردم هوای داغی از گوش‌هایم بیرون می‌آید . دست‌هایم یخ کرده‌بود و تاب نگاهش را نداشتم. چیزی به قلبم چنگ‌ می‌زد انگار. به زحمت بادهان خشک و صدایی که به زور سعی می‌کردم از سینه خارجش کنم گفتم مریم هستم از آشنایی‌تان خوشبختم. آن‌قدر صدایم آرام بود که هیچ‌کس جز خودم نفهمید چه گفتم. رضا باشیطنت گفت همیشه همین‌ قدر مظلومید؟ و همه خندیدند. آن روز و آن لحظه، همه‌ی زندگی مرا عوض کرد. من همان روز بود که دل‌بسته رضا و خنده‌هایش و آن چال روی لپش شدم. دل‌بسته‌ی شوخی‌های شیرینش و خوش لباسی‌اش حتی. بعدها او هم گفت که با همان نگاه اول او را برده‌ام و به قول خودش اسیرش کرده‌ام. درست یک ماه بعد من و رضا، صبح جمعه توی محضر سر کوچه‌مان عقد کردیم این‌قدر همه چیز سریع اتفاق افتاد که خیال می‌کردم خواب می‌بینم. آن روز من خوشبخت‌ترین دختر روی زمین بودم. در این یک ماه فرصت کمی داشتیم که از جزئیات زندگی و خلق‌وخوی هم چیزی دستمان بیاید. من در همه‌ی لحظه‌هایی که به ازدواج با رضا فکر می‌کردم فقط آن چهره جذاب و خندانش جلوی چشم‌هایم بود و آن شیرین زبانی‌هایش برای فتح دلم. هیچ‌وقت فکر نکردم نیاز است زمان بیشتری به خودمان بدهیم مهم این بود که دوستش داشتم یا بهترش این است که تصور می‌کردم عاشقش هستم و دلم می‌خواست هرچه زودتر مال من باشد. احساس دختربچه‌ای را داشتم که عاشق عروسک پشت ویترین مغازه شده و محکم پا بر زمین می‌کوبد که آن را برایش بخرند و هر شب تا صبح رویای عروسک را دارد و تا عروسکش را در آغوش نگیرد دلش آرام نمی‌گیرد. رضا هم همین‌قدر بی‌تاب بود برای داشتن من. آن روز توی محضر وقتی امضای آخر را زدیم پای سند ازدواج، رضا با خنده به من گفت سند زدم به نامم و من اصلا نسبت به این جمله حس بدی نداشتم و اتفاقا به نظرم شیرین‌ترین جمله‌ی دنیا بود. روزهای اول همه چیز خوب و رویایی بود.

کم‌کم من داشتم با جنبه‌های تازه‌ای از رضا آشنا می‌شدم. برخوردهای اولم با خانواده‌اش دلسردکننده بود. خیلی روی خوشی به من نشان نمی‌دادند. آن‌ها از لحاظ مالی خیلی با خانواده من فرق داشتند. من از یک خانواده متوسط بودم و احساس کردم دل خوشی از انتخاب رضا ندارند. این اولین باری بود بعد از ازدواج که حس ناخوشایندی را تجربه می‌کردم. کم‌کم این احساس ناخوشایند داشت خودش را بیشتر به رخم می‌کشید. یک روز توی رستوران موقع غذا خوردن متوجه شدم رضا خیره شده‌است به من. اول فکر کردم دارد عاشقانه نگاهم می‌کند اما سرم را که بالا کردم دیدم با حالت تاسف‌باری می‌گوید همیشه اینقدر تند غذا میخوری؟ تا حالا دقت کرده‌ای به غذا خوردنت؟ خیلی زشت است. دهانم از تعجب بازمانده بود، رضا داشت مرا تحقیر می‌کرد؟ عصبانی شدم. انگار منتظر جرقه‌ای بودم که آتش خشمی که این همه روز توی دلم نگهش داشته‌بودم زبانه بکشد. گفتم می‌فهمی چه می‌گویی؟ من زشت غذا می‌خورم؟ جای اینکه دنبال ایراد گرفتن از من باشی به خودت نگاه کن و خانواده‌ات که آداب معاشرت بلد نیستند و از همین جا بود که یکی من گفتم و یکی او؛ تازه انگار داشتیم با واقعیت‌های هم آشنا می‌شدیم و کشف‌های تازه‌مان را مثل پتکی بر سر هم می‌کوبیدیم. چند هفته بیشتر طول نکشید که کم کم عشق جای خودش را داشت به احساس تازه‌ای می‌داد که باورش برای هردوی ما سخت بود. آن روز توی دادگاه وقتی رضا داشت به قاضی از دلایلش برای تقاضای طلاق می‌گفت به نظرم اصلا آدم جذابی نمی‌آمد. تعجب کردم چطور آن روز در کوه فکر کردم او جذاب‌ترین مرد دنیاست. از چال روی لپش حالم بد می‌شد، صدایش آزارم می‌داد. قاضی پرونده از من پرسید شما چرا با این آقا ازدواج کردی؟ سوالش آتش به جانم زد. توی سرم هی دنبال جواب می‌گشتم. من و من کردم. چرایش‌را نمی‌دانستم، یعنی می‌دانستم اما آنقدر مضحک بود که خجالت می‌کشیدم به زبان بیاورم. آخر با کلی جان کندن گفتم عاشقش شدم آقای قاضی. قاضی گفت: عاشق چی؟ باز گیر افتادم؛ باید می‌گفتم عاشق چال لپ و جذابیت و بذله گویی هایش؟! قاضی سکوت مرا که دید خودش قصه را فهمید سری تکان داد و گفت: آخر عشق مگر… جمله اش را تمام نکرد اما من از پله‌های دادگاه که پایین می‌آمدم به آن جمله ناتمام قاضی فکر می‌کردم، به عشقی که دیگر نبود، به حال بدی که به جان زندگی ام افتاده بود؛ احساس شکست شاید و یک غم بزرگ مانده گوشه قلبم. به فرصتی که هیچ‌وقت به خودمان ندادیم برای دیدن درست و دقیق هم قبل از ازدواج، برای پذیرش هم، برای شناخت. به فرصتی که به عشق‌مان ندادیم برای ریشه دواندن و پرورش پیدا‌کردن، که آرام‌آرام جان بگیرد در قلب‌مان رشد کند و شاخه‌هایش بزرگ شوند، جوانه بزنند و سبز شوند. چیزهایی که یک شبه اتفاق نمی‌افتاد. حیف از ما، حیف از قلب‌هایمان، حیف از روزهایمان.

همچنین ببینید

روایت، دگرروایت و موج‌ها

هر بار که روایتی را بیان کنند، درست در همان زمان که این بیان روایت …

۲ نظرات

  1. با سلام داستان شما عالی بود,کاشکی از مشکلات بیشتر می گفتید تا طلاق واقع پذیر می شد.

  2. حیف عشق‌هایی که خفه می‌شوند و می‌میرند با ازدواج‌ها…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *