خانه / پرونده / من خوب ها را با تو می سنجم

من خوب ها را با تو می سنجم

می گویم: «دوست نداشتم همسرم قبل از ازدواج عاشقم شده باشد. فکر می کردم اگر این طور باشد حتما از من توی ذهنش بتی ساخته که بی شک چند ماه بعد از ازدواج فرو می ریزد. جایی برای کشف باقی نمی ماند. چون تو من را آن طور که توی ذهنت ساخته ای دوست خواهی داشت.»
می گویی: «واقعا که! همه دلشان می خواهد یک نفر این طور عاشقشان بشود.»
می گویم: «به شرطی که نگران ته نشین شدنش نباشم.»
می گویی: «هنوز مثل همان سه سال قبل عاشقت هستم.»
می گویم: «یک بت بی عیب و نقص ساختن و عاشق شدن که کاری ندارد. هنر این است که وقتی به یک نفر آن قدر نزدیک شده باشی که زشتی ها و زیبایی اش را کنار هم ببینی، باز هم دوستش داشته باشی.»
می گویی: «فکر می کنی اگر کس دیگری جای من بود باز هم می توانستی دوستش داشته باشی؟»
می گویم: «اگر تو را نمی شناختم می توانستم در هر کس چیزی برای دوست داشتن _برای خیلی خیلی دوست داشتن_ پیدا کنم.»
دلخور می شوی. دنبال حرفم را می گیرم که: «اما حالا که می شناسمت دیگر نمی توانم فکرش را هم بکنم که کسی بتواند این قدر خوب باشد.تو خوب مطلقی. من خوب ها را با تو می سنجم…»
لبخند کمرنگی روی چهره ات می نشیند. می گویم: «قسم به همه ی لحظه های بی حوصلگی که کنترل تلویزیون را دستت می گیری و بی هدف کانال ها را بالا و پایین می کنی و یک خلال دندان بر می داری و بیهوده می افتی به جان دندان هات و همه ی لحظه هایی که روی مبل لم می دهی و جواب من را که از توی آشپزخانه سعی می کنم سرحال و پرانرژی با تو حرف بزنم یک کلمه ای می دهی و به بهانه ی اینکه سرت درد می کند می روی دراز بکشی و همه ی لحظه هایی که نان تازه را بهانه می کنی و می روی توی خیابان قدم بزنی و طاقتم طاق می شود تا بیایی و وقتی بر می گردی چشم های ملتهب دلت را لو می دهد و پیشنهاد چایم را رد می کنی و می گویی چیزیم نیست بخوابم و بیدار شوم، خوب می شوم و قسم به همه ی لحظه هایی که حال دل من  خوب نیست و دوری خانواده را بهانه می کنم و سر سفره ناگهان بغضم می‌ترکد و نگران می شوی و می پرسی که «آیا من برایت کافی نیستم؟» و همه ی لحظه هایی که خستگی بهانه می شود که تا غروب توی رختخواب غلت بخورم و توی اینستاگرام چرخ بزنم و همه لحظه هایی که دیر آمدنت را چماق می کنم و کل روز به جانت غرغر می کنم.
قسم به همه ی لحظه های تنهاییِ دو نفره، خوشحالم. عمیقا خوشحالم از این که پیوندی به نام ازدواج بین ما هست که لحظه هایی که فکر می کنیم دیگر عاشق هم نیستیم ما را کنار هم نگه می دارد تا دوباره عاشق هم دیگر شویم.
همه ی آن هایی را که یک نفر را عمیقا دوست دارند درک می کنم و همه ی آن هایی را که عشق دلشان را می زند هم. راستش بعد از ازدواج فهمیدم “طلاق” آن قدر ها هم که فکر می کردم اتفاق عجیبی نیست اگر نتوانیم گاهی چشم هایمان را ببندیم، اگر برای شریک زندگیمان حق تنهایی قایل نباشیم، اگر توی خاطره ها در جا بزنیم و خاطره ی نو نسازیم، اگر گاهی توی چشم های هم زل نزنیم و به خودمان نگوییم که دست هایی که حالا به راحتی توی دستمان است روزی بزرگ ترین آرزویمان بود. اگر دستمال همت برنداریم و گرد یک نواختی را از روزهایمان پاک نکنیم. اگر عادت کنیم. اگر عادی شویم. اگر یک روز خیالمان راحت باشد که هر طور که باشم مرا دوست خواهد داشت. طلاق اصلا اتفاق عجیبی نیست.»
این ها را می گویم و تمام زن هایی که توی این دوسال بیمارستان رفتنم در مناطق متوسط تهران  دیده ام جلوی چشم هایم ردیف می شوند.  همه ی آن هایی که عشق کاشتند و خشونت درو کردند، همه ی آن هایی که صبر کارشان بود و خیانت مزدشان، همه ی آن هایی که مادر شدن را قبل از بیست سالگی به دوش کشیدند بدون اینکه طعم محبت را چشیده باشند  همه ی آن هایی که با زنجیر فرزند داشتن پابند رنج دایمی به نام زندگی شده اند. به زن هایی فکر می کنم که هر کجا باشند باید چادر سیاه فقر را به خود بپیچند زن هایی که طلاق حتی اگر حقشان باشد راه چاره شان نیست چرا که هیچ آغوش بازی انتظارشان را نمی کشد.
همه ی این ها از جلوی چشمم می گذرند و دستت را محکم تر می گیرم.
می گویی: «نگران نباش، عشق چیزی نیست که به این راحتی ها ته بکشد».

همچنین ببینید

حلزون آبی، ترابرد حافظه و خدشه در روایت

دکتر دیوید گلنزمن که استاد دانشگاه یوسی‌ال‌اِی است و تیم همکارانش می‌گویند نه تنها با …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *