خانه / پرونده / کیسه بوکس

کیسه بوکس

درخت های خانه ی خانباجی  روشنند  آفتاب روی  موهایشان  گل سرهای طلایی ریخته..‌آب خنک.. حوض آبی  تیره که ته آن را ماهی های نارجی کشیده اند و چشم نوازی ‌‌‌آجرهای کهنه ی دورچینش . چقدر دوست داشتنی اند این رنگ و بوهای کهنه…بعد از چهارسال هنوز همه چیز همان شکل است‌ به جز پله ها.
خانباجی گفت : این پله ها برای قدم های من‌ بزرگ‌بودند..‌زانوهام خیلی تا می‌شدند دو بار افتادم و هر دوبار یک ‌شکستگی به پاهایم اضافه شد فاصله ی پله ها را کم کرده بودند..قبلا آجر بودند حالا سیمان‌سفیدند . غریب بودند در نگاهم گفت خدا خیر دهد پسر حبیب را هر قدر اصرار کردم پولش را بگیر قبول نکرد .
پسر حبیب! همسن و سال هم بودیم اسمش محمدعلی و بچه های محل مملی صدایش می کردند و هر بار به هر کدامشان می گفت اسمها روح دارند الان دل روحم از شما شکسته است و تا سه ساعت با شماقهرم. ریاضی اش خوب اما انشاهایش محشر بود
این ها را صادق عمه گفته بود از کجا می دانست نمی دانم.
دور حیاط قدم‌می‌زنم به یوسف فکر می کنم‌ مدل راه رفتن صاف و محتاطش..‌موهای مرتب و پیراهن همیشه‌روشن و اتو کشیده
اولین ‌بار کنار این درخت همدیگر را دیدیم این انگورهای سمبلِ عشق انجیرهایِ دوستی کاج هایِ مهربان گلبوته های عاشق
آن وقتها همه ی این لقب ها واقعی بودند اما حالا فقط گلند درختچه اند تاکند انجیرند و هرکدام از آن ها پر از زنبور ها و شته ها و حشرات نیش زننده اند. همه می گفتند زری عجب شانسی داری یوسف فرشته است. و من خوشحال بودم و مدام اسپند پشت اسپند دود می‌کردم. بعدها ماهی یکبار هم از اسپند و ماشاالله و چشم حسود کور در خانه ی ما خبری نبود. یوسف قد بلند و چهارشانه بود با چشمهای سیاه و ریش و سبیل پُر . یوسف مهربان بود یوسف نجیب بود یوسف تحصیل کرده ی ادبیات در دانشگاه معتبر، یوسف یوسف یوسف …‌ روی در ورودی.. سر در اتاقها توی راهرو.. چقدر چشم دختر عفت دنبال یوسف است. چقدر دختر عمه پوری با یوسف حرف می زند و چرا وقت حرف زدن صدایش را نازک می کند. من‌ نگران بودم نگران طلاق دخترهای فامیل نگران حجاب زن های  آشنا و غریبه ..
یوسف اوایل می‌گفت زری از اولین نگاه  فهمیدم که گم شده ی‌ منی خاله ریزه  با دل و دماغم چکار کردی که پر از تو اند .  آه زری زری ِ دامن پری ِ گیسو طلا .دختر شاه پریان زریِ نامه های عاشقانه‌
_زری کجایی پس؟
برگشتم‌سمت خانباجی دلم برای لباس گلگلی اش ضعف میرود. مهربانِ لپ چالی من‌ است. نشستم روبرویش و عمیق تمام اتاق را بو کشیدم؛ گفت: پس یوسف فرنگ رفته؟ خوب کردی نرفتی فرنگ برای زن ها خوب نیست بدقلقشان میکند. گفتم خانباجی برای مردها خوب است؟ حین هورت کشیدن چایش گفت: مرد با زن فرق دارد هرکاری هم که بکند برایش حرف درنمی آورند آخرش می گویند مرد است خب. دلم‌ می خواست ساعتها برایش حرف بزنم خانباجی جان این حرفها چرند است و هزاران دلیل داشتم برای همه ی جبرهایی که سالها به مادر و مادرانمان تحمیل کرده بودند و حالا نوبت ما بود. این جنگ کی تمام‌میشود این نابرابری این ندیدن ها نشنیدن ها… یوسف خوب است تو بدی زری . یوسف سواد دارد تو دیپلمت را هم به زور گرفته ای‌. یوسف از فلان خانواده است تو یک معمولیِ سطح متوسط ِ در دنیا فراوانی. یوسف… یوسف…
آخرش هم چهره ی واقعی مرا تمام در و دیوارهای خانه ام دیدند. تابلوهای بی زبان گلهای باغچه آخرش همه فهمیدند که من یک کیسه ی بوکسم. زری تو‌ یک ‌کیسه ی بوکس عزیزی من اعصابم از شاگردانم‌ بهم ریخته نیاز دارم امروز ده بار بزنم‌ بر سرت سه بار بزنم به گونه ی راستت . زری چرا خواهرت‌قد بلند تر از تو است مادرت سرتو فلفل خورده انقدر تلخی؟ زری دختر دایی ات دکترای چی دارد؟
زری جان چرا انقدر بی حوصله ی چرا هر قدر به گونه چپ و راستت می زنم دلم خنک نمیشود کیسه بوکس هم کیسه بوکس های قدیم. خانباجی‌ گفت از این لاغر تر نشو از چشم ‌یوسف می افتی تا می آید حسابی به خودت برس. به آمدن یوسف فکر کردم. به چشم هایش..
می‌زنم ‌زیر آواز:
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
این تطاول که کشید از غم هجران
یکباره انگار برقم میگرید آخرین بار کی زده ام زیر آواز چقدر صدایم آن وقتها خوب بود. گل عزیز است غنمیت شمریدش صحبت. حافظ پراکنده میخوانم و می خندم برمی گردم سمت صورت خانباجی و میگویم ما یک همسایه داشتیم که اسمش کیسه ی بوکس بود و آواز می خواند خندید و گفت بیچاره شوهرش برو خدایت را‌شکر کن‌ زری .مردم‌چه زندگی‌ها که ندارند. خانباجی باور نکرد اما چون می خواست من زن صبوری باشم موضوع را کش نداد. می‌فهمید چروک زودرس پای چشمم آه کشیدن های مدام بخاطر چی است. می دید که آن زری شاد چقدر بی اعتمادبنفس شده. بلند میشوم به سمت پنجره. چند کبوتر روی سیم برق نشسته اند و یکی دورتر از همه است تنها و شاید غمگین لبه ی پنجره می نشینم..

همچنین ببینید

روایت سردبیر از دیدار نویسنده‌ها با سید حسن/ مارکز از دست‌مان ناراحت بود/ از پیرامون امام بنویسید

دیدار جمعی از نویسنده‌ها با سید حسن خمینی در جماران چند نکته جالب داشت.

یک دیدگاه

  1. خیلی تلخ بود، خیییلی، ولی حسش کردم با تمام وجود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *