خانه / پرونده / لالایی ترسناک طلاق

لالایی ترسناک طلاق

یکراست جنازه اش را توی تابوت آوردند بالای سر قبرش. یک جنازه کفن پوش که با پلاستیک شکلات پیچش کرده بودند. به خواهر و مادرش اجازه ندادند جنازه را ببینند. برخلاف رسم معمول جنازه را برای آخرین بار بعد از غسل به خانه هم نبردند . اصلا نتوانسته بودند غسلش بدهند. تیمم کرده بودند و بعد کفن و بعد سه لایه پلاستیک. خودش آدم چاقی بود. جنازه بعد سه روز حسابی باد کرده بود و هیبتی غریب روی تابوت خوابیده بود. جنازه شکلات پیچ ، بچه فیلی را می ماند که من مانده بودم چطور قرار است توی آن قبر کوچک جایش کنند.

پسر بزرگ خانواده بود. خانواده ای که خیلی زود ناقص شده بود. پدرش را یادش نمی آمد چون چهار پنج ساله بود که مرده بود. مادرش با هزار زحمت و عذاب سهراب و برادر و خواهرش را بزرگ کرده بود. همه آنهایی که بچگیش را دیده بودند می گفتند که به غایت شلوغ و شیطان بوده. شیطنت ها و دسته گل هایی که به آب داده بود چندبار باعث دعوای فامیلی شده بود. فرقش با بقیه تنها این بود که یتیم بود و خانواده اش از نظر مالی از کل فامیل ضعیف تر. اگر راستش را بخواهم بگویم آدم خیلی دلچسبی نبود. جذاب نبود. محبوب نبود. چیزی که در وجودش من را خیلی آزار می داد بوی جورابش بود که وقتی وارد هرجا می شد از همه بوها تندتر بود. کم و زیاد همه این را قبول داشتند اما نقطه اشتراک همه این بود که متفق القول می گفتند آدم خوبی است. خوش قلب است و مهربان. یک جورهایی برعکس آدم های هزاره سوم. ویترینش خراب بود اما جنس دلش و مهربانی هایش سال ها برایت کار می کرد و خراب نمی شد.

دیپلمش را که گرفت، رفت سروقت مغازه به ارث رسیده پدر مرحومش در قدیمی ترین خیابان شهر. همان مغازه ای که در آن سال ها اجاره اش خرج زندگیشان را می داد. ساندویجی اش نگرفت. موبایل فروشی اش هم همین طور تا بالاخره رفت سراغ همان شغل پدرش. سقط فروشی زد. نمی دانم اسم امروزیش بقالی است یا عطاری یا همان فروشگاه مواد خوراکی. اصلا فکر کنم خواربارفروشی درست تر باشد.از حبوبات و برنج گرفته تا خرما و روغن و آجیل و گردو و مغز گردو. بعدتر جنس هایش را زیاد تر کرد و شکلات و بیسکوییت و خوراکی های امروزی را هم به مغازه اضافه کرد.  خودش می گفت مثل خر کار می کنم و دور از جان هم ندارد. راست هم می گفت. چسبیده بود به کار و حسابی زحمت می کشید. خلاصه وضعش خیلی بهتر از سال های قبل شده بود و زندگیش به روال بود.

خیلی دل رحم بود. بارها توی مغازه اش بودم که مثلا بچه ای می آمد دویست و پنجاه گرم برنج می خواست. برایش یک کیلو می کشید و حتی نمی گفت که چقدر برایت کشیدم. بعد که می پرسیدی می گفت پدرش مریض است. حیف که اینجا وضع مردم خراب است و به یک نفر بیشتر از این نمی توانم کمک کنم. برادرم بیشتر به مغازه اش سر می زد. تعریف های اینچنینی از کمک هایش را معمولا از او می شنیدیم. کلا آدم دست بخیری بود. کلی برای جهاز دختران دم بخت با مادرش کار می کردند. بی سر و بی صدا و بدون اینکه در بوق و کرنا کنند. خدا برکتش را به زندگیش داده بود. سهراب سرحال بود و سرزنده، هرچند هنوز هم خیلی ها به خاطر رفتارهایش, بخاطر ریش و موهای تیغ تیغیش و لحن نچسبش دوستش نداشتند. با همه این احوال بعد از چندخواستگاری دختری را پسندیدند و ازدواج کرد.

روزهای اول زندگیش مثل همه زن و شوهرها به خوبی و خوشی می گذشت و انصافا رفتارش هم خیلی فرق کرده بود. اما کم کم اختلاف ها شروع شد و بعد از دوسال طلاق گرفتند. سهراب حالا باید ۱۱۴ سکه مهریه می داد. دادگاه برایش ماهی دوسکه مشخص کرده بود. هنوز یکی دوماه از طلاقش نگذشته بود که نوسانات قیمت طلا شروع شد. ماهی دوسکه می خرید و تحویل می داد. هرطرحی می ریخت نتیجه عکس می داد. تمام درآمدش را می برد چهارتا سکه می خرید که دو ماه نخواهد فکر کند یکدفعه فردایش سکه ارزان می شد و ضرر می کرد. دفعه بعد می گذاشت روز آخر بخرد یکدفعه سکه گران می شد و خلاصه تمام سرزندگی و شادابیش با این طلاق از بین رفت. طبق معمول دوستان و فامیل هم بنا به نقش همیشگی نمک روی زخم بودند و زخم زبان هایشان برای سهراب سنگین تر  و سخت تر از سکه های ماهانه بود. افسرده شده بود. با کسی حرف نمی زد جز مادرش و توی جمع های فامیلی خیلی شرکت نمی کرد. اگر هم بود دیر می آمد و زود می رفت. بعد چهار پنج سال که مهریه را داد و گذر زمان باعث شده بود اطرافیان سوژه های جدید پیدا کنند و کمتر به او زخم ربان بزنند دوباره جوانه زد. کم کم سرحال شد. کم کم خندان شد و جان گرفت. انگار دوباره بهار شده بود. با انرژی سرکار می رفت. با اولین پولی که دستش آمد دکور مغازه را عوض کرد. برای عروسی برادرش پدری کرد. قربانی کرد. شاباش داد و خلاصه روی ابرها سیر می کرد. خواهرش هم که بچه دار شد برایش جبران کرد. می گفت زمان عروسی خواهرم وضعم خوب نبود و حالا طوری برایش خرج می کرد که انگاری تاجرزاده بود. دوسه سال که گذشت تمام پس اندازش را گذاشت و یک خانه خرید. یک آپارتمان هشتاد متری در یک محله معمولی . اما چه کسی بود که نداند از کجا به کجا رسیده بود. مهمانی داد و همه فامیل را دعوت کرد. سفره ای شاهانه انداخته بود. حسابی ریخت و پاش کرد. بیشتر به صدای فریاد می ماند. فریادی بعد از چندسال فشار و شنیدن حرف از این و آن بدون اینکه یک نفر حتی از او بپرسد که دلیل طلاق چه بود. از حق نگذریم حاضرین مهمانی این یکبار واقعا از شادی اش شاد بودند و سهراب و همه مهمانانش فکر می کردند همه چیز تمام شده است.

دوسه ماه بعد اما، برج و باروی شادابی اش در یک شب از بنیان لرزید و فرو ریخت. کسی نفهمید چه کسی زخم زبانش زده بود دوباره. کسی نفهمید کدام  خدانداری دست از سرش برنداشته بود و در آن شب دوباره چه چیزی در گوشش وزوز کرده بود. از یک عروسی آمده بود خانه. شده بود همان آدم چندسال پیش. با لگد در را باز کرده بود. رفته بود سراغ یخچال و شیشه آب را سرکشیده بود و ریش های خیسش را با آستین پاک کرده بود. رفته بود سروقت مادر بیچاره. وسایلش را برداشته بود و گفته بود می روم خانه خودم. سراغم نیایید. می خواهم دوسه روز تنها باشم. زنگ نزنید که جواب نمی دهم و اصلا شاید دوسه روز رفتم مسافرت. مادر بیچاره هرچه پرسیده بود که چه شده جوابی نگرفته بود. با امید به اینکه فردا صبح دوباره پسرش آرام می شود بدرقه اش کرده بود. فردا صبح خبری نشد. پس فردا صبح هم همین طور. تلفن زده بودند اما جواب نداده بود. صبح فردا برادرش رفته بود جلوی خانه. هرچه در زده بود در را باز نکرده بود. کلید انداخته بود و رفته بود داخل خانه. سهراب خواب بود و پنجره اتاقش باز. پنکه را هم ثابت کرده بود روی خودش تا گرمش نشود.

 

پزشکی قانونی گفته بود سکته در ساعات اولیه شب به دلیل فشار عصبی. سهراب همان شب که به خانه رفته بود مرده بود. همان شب که دوباره طلاق، سایه سنگینش را مثل شنل روی دوشش انداخته بود . همان شب که به این نتیجه رسیده بود هرکار کند باز باید در مورد طلاقش طعنه و متلک بشنود و به این و آن جواب بدهد. از آن شب، سه روز پنکه بوی تعفن جنازه اش را از پنجره طبقه سوم بیرون داده بود تا همسایه ها نفهمند در خانه بغلی کسی با لالایی سنگین طلاق به خواب رفته است.

برادر و یکی دوتا از دوست هایش جلو آمدند. خیلیها را از سر قبر عقب زدند تا نتوانند داخل قبر را ببینند. دوستش رفت داخل قبر. جنازه را با دقت و وسواس زیاد از ترس ترکیدن داخل قبر دادند. پلاستیک و کفن را کنار زدند تا صورت را روی خاک بگذارند. شیشه های گلاب چند آتشه را خالی می کردند تا بوی جنازه بالا نیاید . خیلی سریع تلقین را خواندند، لحد را گذاشتند و خاک ریختند. کسی چه می داند؟ شاید طلاق هنوز هم توی قبر برایش لالایی می خواند.

همچنین ببینید

حلزون آبی، ترابرد حافظه و خدشه در روایت

دکتر دیوید گلنزمن که استاد دانشگاه یوسی‌ال‌اِی است و تیم همکارانش می‌گویند نه تنها با …

یک دیدگاه

  1. بسیار متاثر و متاسف شدم از خواندن روایت طلاق .
    نمی دانم شاید وصف حال عده زیادی از جوانان ما باشد که شما با بیانی زیبا آن را عنوان نمودید.امیدوارم این معضل و آسیب در جامعه بهبود یابد هرچند از ساختارها به اشتباه بنا نهاده شده است.
    باشد که در آینده از این دست روایت ها از شما ببینیم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *