خانه / پرونده / در مدح طلاق

در مدح طلاق

با خواندن عنوان روایت فکر کردید فمینیستی است و دارید می‌روید مطلب بعدی؟ یا به این خاطر می‌خواهید تا آخرش بخوانید؟ آن‌قدری فرصت بدهید که عرض کنم با یک آدم بنیادگرا طرفید که با طلاق مخالف است. توی کتش نمی‌رود تفاهم نداریم و برای هم ساخته نشده‌ایم، پس طلاق بگیریم. از آنهایی هستم که می‌گویند زندگی چه با خوشی باشد چه با ناخوشی زمینه رشد و ابتلا است. همچین آدم عارفی هستم. البته مشخص است که نیستم ولی خب آدم مذهبی غالباً نگاهش معطوف به آن دنیا است. ازاین‌جهت به‌نظرم طلاق برای وقتی است که دیگر راهی نیست و فی‌الحال تنها علتی که طلاق را برایم موجه می‌کند، خطر جانی است. حتی اگر بفهمم همسرم به صورت شرعی یا غیرشرعی سراغ زن دیگری رفته، نمی‌دانم طلاق می‌گیرم یا نمی‌گیرم. هنوز تصمیم قطعی نگرفته‌ام اما درمورد ضرب و شتم مطمئنم. با این عقیده است که با دو مورد طلاقی که در طول تاریخ فامیلمان اتفاق افتاده خیلی موافقم.

تیمور دارای جمیع رذائل اخلاقی بود. بداخلاق، بد‌دهان، معتاد، هیز و به خاطر این مورد آخر چشمش افتاده بود دنبال زن یکی از چوب‌دارهای پیر. اسمش محبوبه بود. اخلاق و زیبایی زن خودش چیزی از محبوبه کم نداشت و بیشتر هم داشت اما تنوع‌طلبی، این چیزها حالی‌اش نمی‌شود. چیزی که باعث شده بود زنش این همه سال درمقابل بداخلاقی و کتک زدن‌های بی‌دلیلش صبوری کند ترس از دست دادن فرزندانش بود: نگار. نوید. نسترن.

تیمور به طمع اینکه چند وقت بعد شوهر محبوبه بمیرد و او را بگیرد سعی کرد با این خانواده صمیمی شود. تنها راهی که به ذهنش رسید، دادن نگار دختر چهارده ساله‌اش به پسر سی‌ساله محبوبه بود. بعد از ازدواج، نگار تازه شروع کرد به قد کشیدن و یک سال بعد بچه‌اش بغلش بود و شوهرش پی رفیق‌بازی و جمع شدن دور پیک‌نیک. نگار زیباتر می‌شد و بیشتر محبت و توجه می‌خواست. شوهرش چروکیده‌تر و بی‌عاطفه‌تر می‌شد. اعتیادش آنقدری شد که کارش را از دست داد و افتاد به فروش وسایل خانه. از روز اول ازدواج هم با هم رابطه خوبی نداشتند. از دو دنیای متفاوت بودند. هشت سال بعد نگار زن زیبای خوش قد و بالای بیست و سه ساله‌ای بود که برای تأمین مخارج زندگی توی آرایشگاه کار می‌کرد و پسر هشت‌ساله داشت. شوهرش هرچندماه به خانه سر می‌زد و محبوبه هم دو سالی بود که بعد از مرگ همسرش با مرد دیگری ازدواج کرده بود. گفته بود: مگه عقلم کمه زن تیمور بشم با اون اخلاق گندش؟ در همین روزها تیمور تصمیم گرفت دختر کوچکترش نسترن شانزده ساله را به خواهرزاده‌اش بدهد. خوش نداشت دختر دیپلم بگیرد و در خانه پدر بماند. کی؟ ده سال قبل. جواب نسترن هرچه بود مهم نبود و وسط کل کشیدن‌های عمه‌ها، داشت گریه می‌کرد که حلقه نامزدی را توی انگشتش انداختند. نگار هم در چنین حالتی بود که عقدش کردند. با این فکر که بعد از ازدواج علاقه‌مند می‌شود. اگر نشد هم اهمیتی ندارد.

مادر خانواده در برابر چنین مرد زورگویی چه می‌توانست بکند به‌جز غصه خوردن و دم نزدن؟ نوید هم فکر می‌کرد به‌هم زدن نامزدی بی‌آبرویی است و تنها کسی که نشست و تصمیم گرفت این نامزدی را به هم بزند نگار بود. کسی که جرأت کرد تو روی تیمور بایستند، کسی بود که می‌گفت: بابام من رو بدبخت کرد نمی‌ذارم خواهرم رو بدبخت کنه. الم‌شنگه‌ای به‌پا شد و جنگ و جدل بزرگی در فامیل به‌راه افتاد و نتیجه حرف‌ها این شد که: لابد دختره کسی رو زیر سر داره که پسر ما رو نخواسته؛ تیمور چشمت روشن با این بچه بزرگ کردنت.

برای فرار از این حرف‌ها به اولین خواستگار مناسب جواب مثبت دادند. پسر همسایه بود. عضو تیم ملی ووشو بود و در دانشگاه درس تربیت بدنی می‌خواند. دوسال گذشت و خواهرهای تیمور هنوز با او قهر بودند که خبر رسید نسترن می خواهد طلاق بگیرد. هاج و واج ماندیم که طلاق؟ چرا؟ نسترن بعد دو سال گفت روزهای اول بعد از عقد فهمیده همسرش شکاک است و به دویست و پنجاه مخاطب گوشی‌اش زنگ زده تا مطمئن شود شماره مردی را به اسم زن ذخیره نکرده و مردهای توی لیست هم دایی و عمو هستند. اما از ترس اینکه بگویند تو نامزدی قبلی را هم به هم زدی، پس حتماً مشکل از تو است، صدایش در نیامده بود. این‌طوری بود که دوسال زندگی کرد و وقتی شوهرش با فنون رزمی زد و دستش را شکاند گفت زمین خوردم. وقتی پای چشمش را با مشت کبود کرد، گفت به کابینت خورده. وقتی پرسیده بود من که کاری نکردم چرا می زنی؟ جواب گرفته بود: اگه کاری کرده بودی که کشته بودمت. زن رو اگه نزنی هرزه بار میاد. دست آخر شوهرش با بلوک سیمانی زد پای زن داداش خودش را خرد کرد که بدون اجازه از باغچه او یک پیاز کنده بود. خانواده‌اش افتادند به صرافت که نسترن از پسر روانی ما طلاق بگیر و خودت رو نجات بده. این بار نوید بیست‌ساله پشت خواهرش ایستاد و گفت من خودم طلاقت را می‌گیرم. دادگاه و پزشک قانونی رفتن‌ها داشت جواب می داد که نوید تصادف کرد و فوت شد. حال مادری که یک عمر تلخی را تحمل کرده بود باید چطور می‌شد؟

چهلم که تمام شد نشستم زانو به زانوی نسترن و گفتم: نسترن! وضع خانوادت رو ببین. اون زندگی خواهرت؛ نوید هم که رفت. مامانت به چه امیدی دووم بیاره؟ تو که داری طلاق می‌گیری، درست هم خوب بود بیا پیش دانشگاهی ثبت‌نام کن بخون به جایی برسی. به‌خاطر مامانت. به‌خاطر مامانت سعی کن موفق شی! تنها باری که منبر رفتنم تأثیر داشت همان بود.

نسترن خواند و خواند تا پرستاری قبول شد. روحیه صبوری که از مادرش به ارث برده بود، او را ساخته بود برای همین کار. در این مدت نگار هم برای خودش آرایشگاه زد. خیلی‌وقت می‌شد از شوهرش خبری نبود. می‌گفتند کارتن خواب شده. یکی‌دو سال بعد هم طلاق غیابی گرفت و خانواده همسرش حضانت پسرش را دادند به او. زندگی این سال‌ها برایش ناراحتی اعصاب آورده بود و افسردگی. به خاطر قد بلند و زیبایی که داشت خواستگار زیاد داشت اما یا برای ازدواج موقت بود یا همسر دوم. او نیاز به یک زندگی آرام داشت و مردی که تکیه گاه و مأمن باشد.

سال اول دانشگاه نسترن، پسر حزب‌اللهی کلاس آمده بود و بعد از این‌پا و آن‌پا کردن، شماره منزل‌شان را خواسته بود که برای امر خیر تماس بگیرند. نسترن همان‌جا گفته بود من مطلقه هستم و بهتر است سراغ کس دیگری بروید. آقاپسر جا خورده بود و بعد از کمی مکث پرسیده بود: تموم شده کامل؟ و وقتی شنیده بود تمام شده، جواب داده بود: خب گناه که نکردید؛ طلاق گرفتید. همین‌قدر شیک و روشنفکرانه. حقیقتاً بعد از این‌همه سال که یادآوری‌اش کردم باز جا خوردم. البته پای دلباختگی وسط بود و یک ماهی هم طول کشید تا خانواده اش را راضی کند.

الان که اینها را می‌نویسم نسترن و آقاپسر همکلاسی یک دختر چهارساله دارند. نسترن پرستار بیمارستان است و شوهرش برای خوشحال کردن زن و بچه‌اش از کاری دریغ نمی‌کند.

نگار هم با برادر دوست همسایه‌اش ازدواج کرده که او هم یک پسر نوجوان دارد و همسرش فوت کرده است. پسر نگار که در سن بلوغ است، اول اصلاً راضی نمی‌شد اما خوش‌اخلاقی و مردانگی این مرد شریف او را هم نرم کرد. حالا با هم رفته‌اند شهر دیگری زندگی می‌کنند که خاطرات سال‌های گذشته کمتر به یادش بیایند. فکر می‌کنم مادرشان جواب سال‌ها دعا کردنش را گرفته و خدا هم دیده که این خواهرها هیچ‌وقت پایشان را کج نگذاشتند.

راستی گفتم نگار باردار است؟ گفتم یا نگفتم؟ حقیقتش فکرم پرت این است که تیمورخان شصت ساله تلگرام دارد یا نه. نکند از بخت من در کانال الفیا عضو باشد.

همچنین ببینید

حلزون آبی، ترابرد حافظه و خدشه در روایت

دکتر دیوید گلنزمن که استاد دانشگاه یوسی‌ال‌اِی است و تیم همکارانش می‌گویند نه تنها با …

۳ نظرات

  1. قلمتان حرف ندارد..پاینده باشید

  2. ان شاءالله هیچکس از کرده خودش پشیمون نشه…
    خدا رو شکر که سامون گرفتن همشون
    ممنونم که با ما به اشتراک گذاشتی این مطلبو…
    قلمت مانا??

  3. تمامش عالی، فقط قسمت اولش «ا خواندن عنوان روایت فکر کردید فمینیستی است و دارید می‌روید مطلب بعدی؟ یا به این خاطر می‌خواهید تا آخرش بخوانید؟» اگه یک کمی روان‌تر بود خیلی بهتر بود.
    موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *