خانه / پرونده / افتراق روح

افتراق روح

استاد مثل هر روز درس را درست رأس ساعت شروع می‌کند. موضوع درس نظریه‌ی قبح عقاب بدون بیان است. با حوصله و بیان روان و صدای آرام نظریه را توضیح می‌دهد. طبق این نظریه عقلاء، مجازات کسی را که تکلیفی به او نرسیده و اطلاع و آگاهی از تکلیف نداشته را قبیح می‌دانند. ارادت ویژه‌ی استاد به شهید صدر باعث نمی‌شود اشکالات نظریه‌ی ایشان که به نوعی نظریه‌ی رقیب محسوب می‌شود را، نگیرد. طلبه‌ها اشکال می‌کنند و استاد هم با همان ته لهجه‌ی مشهدی جواب می‌دهد. دو مرتبه بعضی از طلبه‌ها که هنوز قانع نشدند اشکال می‌کنند و استاد دوباره توضیح می‌دهد. این چرخه تا حوالی ساعت نه ادامه دارد.

استاد سر ساعت شروع می‌کند و هر روز رأس نه تمام. هیچ وقت هم غیبت یا تاخیر نداشته و با تعطیلات مرسوم حوزه هم سر سازگاری ندارد. آن ته کلاسی‌ها منتظرند ساعت نه شود و استاد با ذکر صلوات بر رسول خدا درس را تمام کند. صبح که می‌آمدم فکر نمی‌کردم امروز قرار است کلاس اینطور تمام شود. سرمای نیمه‌ی دی از حیاط مدرسه و لای در داخل مَدرس می‌دوٙد. شال گردنی که از صبح دور صورتم محکم پیچیده بودم را هم شل نکردم. سرمای خفیفی خوردم.

-لطفا چند لحظه صبر کنید!
فکر کردیم استاد می‌خواهد نکته‌ای از درس گذشته یا منبعی برای مطالعه‌ی فردا پیشنهاد بدهد.

-صبر کنید. می خوام صیغه‌ی طلاق جاری کنم. نیاز به شاهد دارم.‌

لابد دو نفری می‌خواستند قبل از پیچ و خم‌های دادگاه خانواده٬ شرعا از هم جدا شوند و بعد پیگیر امورات اداری و بالا پایین شدن‌های دادگاه باشند. برای همین به این سید که از اعضای هیئت پاسخگویی به سوالات شرعی دفتر مراجع هم هست، وکالت داده‌اند تا طلاق شرعا جاری شود.
اولین بار بود که شاهد و ناظر صحنه‌ی جدایی دو آدم بودم. رسیدن‌های زیادی را دیده بودم و در مجالس‌شان هم حاضر شده بودم. حتی واسطه‌ی رسیدن دو سه نفری هم شده بودم. اما هیچ وقت، هیچ وقت سر صحنه نبودم. فقط گاهی خبر بعضی از طلاق‌ها می‌رسید. اما راوی داستان و بدتر از همه اینکه به عنوان شاهد٬ بخشی از صحنه نبودم. حس ناخوشایندی بود. انگار درست وسط صحنه‌ی قتل گیر افتاده باشی و از سر ناچاری تا آخرین ضربات ِ قاتل نظاره‌گر ِ بی‌اختیار قتل باشی. ترکیبی از ابهام و اضطراب. طلبه‌ها هم با همین ترکیب به همدیگر نگاه می‌کردند. آن یکی با تاسف سری تکان می‌داد و دیگری زیر لب روایتی در باب طلاق می‌خواند. از حرکات لب‌ها می‌شود حدس زد چه روایتی می‌خواند. متن روایت عربی ست اما مضمونش یک چیز است. بدترین اجازه‌ی خدا، اجازه‌ی برای طلاق و جدایی است. انگار بین تمام حلال‌ها و اجازه‌های الهی این یکی خلاف خواست خدا بوده و از سر ناچاری پای این حلال، امضا شده باشد. گمانم اصلا برای همین وجود دو شاهد که آدم حسابی هم باشند را برای طلاق شرط کرده اند. هر چه سخت تر و دیرتر بهتر. در همین گیرودار استاد ولی آرام است. مثل همیشه. کتاب مقابل خودش را می‌بندد. با طمأنینه صیغه‌ی طلاق را شروع می‌کند:

زوج احمد، زوجه مریم
مریم طالق
زوجه موکلی مریم طالق

کلمات به آهستگی از دهان استاد خارج می‌شود و با هر کلمه آخرین نفس‌های یک زندگی در فضای مدرس پخش می‌شود. معلوم است به شماره افتاده و دیگر هیچ شوکی این مرده را زنده نمی‌کند. دیگر تمام شد. استاد درست مثل آن پزشکی که از برگشت بیمارش ناامید است، سری تکان می‌دهد و پارچه‌ی سفید را روی صورت جنازه می‌اندازد. صیغه‌ی طلاق جاری می‌شود و به همین سادگی رشته‌ی ازدواج بین دو نفر بهم می‌خورد. همان رشته و میثاقی که قرآن آن را غلیظ و محکم توصیف‌ش می‌کند. قاعدتا باید پشت صحنه‌ی این دنیا، آن بالا بالاها یک اتفاقات دیگری بیفتد که خدا ازدواج را میثاق قرص و محکم بخواند. لابد در دفاتر ملائکه یک جور دیگر این ازدواج ها مکتوب می‌شوند. گمان نمی‌کنم آنجا هم به همین سادگی این جدایی اتفاق بیفتد. وقتی همین قرآن می‌گوید با ازدواج٬ شما انسان‌ها به همدیگر متصل می‌شوید و یک روح در دو بدن متولد می‌شود، باید ملکوت ِ قصه یک جور دیگری رقم بخورد. باور این جدایی با همین دو سه جمله سخت است. آخر تا همین چند لحظه‌ی پیش مریم همسر احمد بود. چرا باید حالا این دو نفر که من اصلا نمی‌دانم الان کجای این شهر چه کار می‌کنند از همین لحظه و ساعت جدا از هم شوند. ذهن پریشان و انبوه سوالات یقه‌ام را می‌گیرند. یعنی هیچ راهی نمانده بود؟ نکند حرف نمانده‌ای و راه نرفته‌ای این وسط باشد. راهی که منتهی شود به بقای آن میثاق. کوچه‌راهی که آخرش مثل همیشه برسد به درب خانه‌ی احمد. دربی که هر روز با خنده‌های مریم روبه احمد باز می‌شد. بوی غذا با مزه‌ی چشم‌های مریم خستگی یک روز کاری را پشت همان درب چال می‌کرد‌.

کلاس خلوت شده است. یکی دو طلبه هنوز بر سر نظریه‌ی قبح عقاب شهید صدر بحث می‌کنند. هزار و یک سوال درباره‌ی احمد و مریم کنارم می‌نشینند. درست جای طلبه‌هایی که رفته‌اند.

همچنین ببینید

روایت، دگرروایت و موج‌ها

هر بار که روایتی را بیان کنند، درست در همان زمان که این بیان روایت …

یک دیدگاه

  1. با خیلی ازدواج‌ها اصلا اتصال و امتزاج ارواح رخ نمی‌دهد که با طلاق، انفصال و افتراق بخواهد اتفاق بیفتد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *