خانه / پرونده / دور باطل

دور باطل

گفت: پای مرد دیگری در میان بوده!
پرسیدم: مطمئنی ؟
گفت: مطمئنم! به شش ماه نرسید که شد زن دیگری.

کم می شناختمش. ساکن یک خوابگاه بودیم ولی هم اتاق نبودیم. بیشتر، شب های امتحان که راهرو را گز می کردم می دیدمش. ترم ۵ بودم که یک نفر از اتاق ما فارغ التحصیل شد و او که دنبال اتاق آرام و ساکت می گشت، آمد پیش ما. ترم ۳ کارشناسی کامپیوتر بود. سرش مدام توی کتاب و جزوه بود. به قول خودش، تنها دلخوشی اش، معاشرت با نامزدش بود. نامزدش هم در دانشگاه ما مدیریت می خواند. بعدها بیشتر دیدمشان. زوج خوبی بودند؛ آرام و عاشق.
از آنجا که همشهری هم بودیم، بیشتر همکلام شدیم. از خودش گفت که خانواده نسبتا مرفهی دارد. خانواده اش پیگیر هستند که ادامه تحصیلش را برود اروپا. الان هم حسابی زبان می خواند. از ازدواجش پرسیدم. خندید و گفت:” فعلاً که دوست هستیم! البته همه فکر می کنند نامزدیم. تا بعد ببینیم چه می‌شود.” آن ترم را با معدل خوب تمام کرد.
بعد از تعطیلات میان دو ترم که دیدمش خیلی تغییر کرده بود. انگار شکسته شده بود. از حال و احوالش پرسیدم؛ گفت پدر دختر ماجرای دوستی شان را فهمیده و خانه را به هم ریخته. دختر و مادر که مطلع بوده، کتک مفصلی خورده اند و فعلا به قهر آمده بودند خوابگاه دانشگاه. احساس گناه از سر و رویش می بارید. کلی حرف زدم و دلداریش دادم، هر چند فایده نداشت.
وضعیت هر روز بدتر میشد. این را میشد از حالش فهمید. تا بعد از امتحانات میان ترم وضعیت همین طور بود. نمراتش که آمد، حذف ترم کرد. صبح ها می رفت بیرون و آخر شب برمی گشت. آن روزها هنوز داشتن موبایل رایج نشده بود. خانواده اش مرتب زنگ می زدند و حالش را از ما می پرسیدند. ترم که تمام شد، تعطیلات تابستان را برگشتم خانه.
مهرماه که برگشتم خوابگاه، دوباره دیدمش. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، حلقه ای بود که روی دست چپش نشسته بود. چهره اش لاغر و تکیده شده بود. نگاهم را که دید، کج خندید. تبریک گفتم و با هم روبوسی کردیم. برایم تعریف کرد که از فرط عذاب وجدان با خانواده اش اتمام حجت کرده. وقتی هم که آنها رضایت ندادند، با مسئولیت خودش رفته خواستگاری و پای سفره عقد نشسته. دست آخر هم پدرش گفته که کاری به کارت نداریم. آخر تک پسر خانواده بود.
پرسیدم:”دیگر عذاب وجدان نداری؟” گفت:”چرا! خیلی بیشتر از قبل. خانواده ام مرا طرد کردند. حالا من اینجا هستم و همسرم در خوابگاه. روزها دانشگاه و شب‌ها اپراتور یک هتل هستم. همه هزینه ها افتاده گردن خودم.”
دلم به حالش سوخت. رفیق ترگل گذشته که سودای ادامه تحصیل در اروپا را داشت، باید کار می‌کرد و درس می‌خواند.
ترم بعد بود که دیگر تحملش تمام شد. خرج و دخلش جور در نمی‌آمد. حذف ترم کرد و چسبید به کار. کمتر می دیدمش. خوابگاه که می آمد فقط می‌خوابید. حتی حوصله حرف زدن خشک و خالی با من را هم نداشت. آن ترم فارغ التحصیل شدم و برگشتم خانه. دیگر خبری از او نداشتم. جسته و گریخته از دوستانم شنیدم که درسش را نیمه کاره رها کرده و رفته سربازی.
دیگر از خاطرم رفت…
چند شب قبل رفته بودم به یکی از رستوران‌های معروف تهران. بعد از صرف شام که پول میز را حساب می کردم، چشمم خورد به مردی که پشت میز نشسته و سرش توی موبایل بود. نیم رخش خیلی برایم آشنا بود. برای ارضاء حس کنجکاوی جلو رفتم. کت و شلوار مشکلی و کراوات زرشکی. با سلام سر صحبت را باز کردم. سرش را که بالا آورد، مطمئن شدم. صورت کشیده و استخوانی اش، گرد و چاق شده بود. هیکلش هم مانند صورتش پف کرده بود. او هم مرا شناخت. همدیگر را بغل کردیم و رفتیم اتاق مدیریت. میان احوالپرسی، حال همسرش را پرسیدم. خندید و گفت:” کدام همسر؟” گفتم:” همان خانمی که در دانشگاه عقد کردید!” خندید و گفت: خدا بیامرزدش. پرسیدم: مرحوم شد؟
برایم تعریف کرد که همان اوایل عقد با خانواده همسرش به مشکل برخورده است. همسرش هم با جانبداری از خانواده‌اش، مشکلات را تشدید کرده است. او هم چاره را در رفتن به خدمت سربازی می‌بیند تا شاید زمان به برطرف کردن مشکلاتش کمک کند. همان اوایل خدمت سربازی، خانواده همسرش پیام می‌فرستند که تو که عرضه زن داری نداشتی، چرا دختر ما را بدبخت کردی. ما خواستگارهای بهتر از تو را رد کرده بودیم. یا خدمتت را نیمه کاره رها می کنی و دست زنت را می گیری ببری سر زندگی، یا بیا طلاقش را بده. زنش هم پایش را می کند در یک کفش که دیگه حتی نمی خواهم رویت را ببینم. هر چه عجز و لابه می کند، به جایی نمی‌رسد. در نهایت خدمتش به نصف نرسیده، دادخواست طلاق زنش را دریافت می کنند و پس از چند نوبت دادگاه، طلاق می‌گیرند.
موقع خداحافظی چشمم افتاد به قاب عکس روی میزش. آقای مدیر با همسر و دو دخترش

همچنین ببینید

روایت، دگرروایت و موج‌ها

هر بار که روایتی را بیان کنند، درست در همان زمان که این بیان روایت …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *