خانه / شعر / سوگند من به نام شماست

سوگند من به نام شماست

قسمت دوم: خیال و عاطفه

‌حجم اشعار و نوع بیان، نشان می‌دهد که بیشترین پیوند روحی محمودی با امام زمان (ع) برقرار است. شعرهای مهدوی محمودی در نگاه اول مهدوی به نظر نمی‌آیند؛ عاشقانه‌هایی هستند برای معشوقی دوست‌داشتنی و محترم

خیال:

‌خیال محمودی شخصی و غیر کلیشه‌ای است. چندان دورخیال نیست و کشف‌هایش سریع فهمیده می‌شوند. به علت آشنایی‌اش با فرهنگ و دین و ادبیات، ذهنش خوب در این فضاها می‌چرخد و راحت بین آن‌ها پیوند برقرار می‌کند. البته گاهی خیال او در عین آسان‌یاب بودن و قدرت اقناع مخاطب عام، لایه‌های پیچیده و عمیقی نیز دارد که کشفشان دغدغه‌های ادبی و نیز مذهبی مخاطبان سخت‌گیر و حرفه‌ای شعر را اقناع می‌کند. در «ترانۀ آفتاب» خطاب به امام زمان (ع) می‌گوید:

‌ … ای آرامش خورشید فردا! / بگو انگشتان مضطربم/ چگونه/ تو را دریابند؟ » (ص۵۲)

‌در این شعر شاعر می‌خواهد با انگشتانش خورشید را دریابد؛ پس نابیناست (از دیدار امام محروم است). اما انگشتان هم به دو دلیل از درک خورشید محروم‌اند: اول دوری خورشید و کوتاهی دستان و دوم حرارت خورشید و ناتوانی و بی‌تحملی انگشتان. چنان که دیده می‌شود، همین تعبیر کوتاه و تقابل انگشت با خورشید چند تأمل جدی را در ذهن مخاطب برمی‌انگیزد.

‌یک نکتۀ مهم دربارۀ خیال محمودی این است که مذهب برای او مقصد است نه مبدأ؛ به بیان واضح‌تر، او از پدیده‌های مختلف به یاد بزرگان دین می‌افتد؛ در حالی که در روزگار سروده شدن این اشعار، جریان خیال خیلی اوقات برعکس است. قزوه، گاهی از کربلا یاد فلسطین می‌افتد و از حضرت عباس (ع) به جانباز دفاع مقدس می‌رسد (قزوه ۱۳۸۷: ۳۴۷؛ قزوه ۱۳۷۵: ۲۵)؛ آوینی از کربلا یاد جبهه‌های جنگ با عراق می‌افتد[۱] و … ؛ اما محمودی از وقایع روزمره که در نگاه اول ارتباطی با معنویت ندارند و حتی مکروه و منکر شناخته می‌شوند، به صحرای کربلا می‌رود. برای محمودی اشیاء و اتفاقات پیرامونی، آیه و نشانه‌اند. موسیقی سنتی ایرانی او را یاد حبیب بن‌مظاهر اسدی می‌اندازد:

‌پیرمرد!/ حالا قرن‌هاست/ به یاد تو که جوانی کردی/ آوازخوان‌های روز و شب/ غزل‌خوان‌های خراباتی وقت و بی‌وقت/ داد و بیدادِ گاه و بی‌گاهشان/ این است:/ ای حبیب من!» (صص۴۴-۴۵).

‌همچنین است فرهنگ نام‌گذاری ایرانی و نام‌های ترکیبی محمدعلی، حسنعلی، حسینعلی، علیرضا و علی‌اکبر:

‌همۀ نام‌ها با تو/ به یادم می‌آید/ همۀ نام‌ها را با تو دیدم/ با تو شنیدم/ با تو شناختم/ محمد با تو یکی شد: / محمدعلی/ حسن/ حسین/ رضا/ حتی اکبر/ که نام بزرگ‌تر خداست» (صص۱۱-۱۲).

‌اشارات تاریخی و اجتماعی او نیز همین‌گونه‌اند؛ خطاب به حضرت عباس (ع) می‌گوید:

‌برادر! / اگر تو نبودی/ نام آدمی‌زاد/ قابیل بود» (ص۴۲).

‌شعر «یادواره» تجلی کامل نگاه آیه‌ای و نشانه‌ای محمودی است به همه چیز؛ او به هر بهانه‌ای یاد امام حسین (ع) می‌کند. سطرهای زیر آغاز بندهای مختلف این شعر هستند:

‌به شبنمی از تو یاد می‌کنم/ … /به فریادی از تو یاد می‌کنم/ … . به بوسه‌ای از تو یاد می‌کنم/ … /به نوایی یاد می‌کنم از تو/ … / به درودی یاد می‌کنم از تو/ … / به تو یاد می‌کنم از تو / … » (صص۲۹-۳۱)

 

عاطفه:

‌حجم اشعار و نوع بیان، نشان می‌دهد که بیشترین پیوند روحی محمودی با امام زمان (ع) برقرار است. شعرهای مهدوی محمودی در نگاه اول مهدوی به نظر نمی‌آیند؛ عاشقانه‌هایی هستند برای معشوقی دوست‌داشتنی و محترم:

‌طلوع گرم/ از تو شروع می‌شود؛ / تو/ چهره می‌گشایی/ و پنجره‌ها/ آغوش باز می‌کنند/ طلوع گرم/ از تو/ شروع می‌شود…/ در صبح مرطوب/ زیباترین لحظه‌های من/ تبسم‌های توست؛/ آه … / مرا/ از لحظه‌های زیبا/ بی‌نصیب مخواه! » (۶۷-۶۸).

‌این که معشوق شعر محمودی، به طور پیش‌فرض، امام زمان (ع) است، فضای ذهنی او را نشان می‌دهد. در این فضا بدیهی است که معشوقی جز موعود در کار نیست؛ چیزی شبیه تعبیری که در زیارت آل‌یس به کار رفته است: «وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ لَا حَبِیبَ‌ إِلَّا هُوَ وَ أَهْلُهُ»‌ (مجلسی ۱۴۰۳ق: ج۹۹/ ۸۲). نوع برخوردهای محمودی با معصومان (ع) کاملا ملموس است؛ بدون هیچ گونه بعد مکانی یا زمانی. حتی وقتی صحبت از هجران و فراق است، باز هم مخاطب خود معشوق است:

‌خیال‌پردازی محمودی شخصی و غیر تقلیدی است و احساساتش نیز رنگی از نوع مرسوم و عمومی رابطه با اولیاء الله را ندارد؛ کاملا شخصی و خصوصی است. استفاده‌اش از آرایه‌های ادبی اغلب غیر تصنعی است و در این زمینه به افراط و تفریط دچار نشده است.ماه من! / وقتی تو/ چهره در محاق داری/ بی‌روزترین شب‌های غمگین من/ آغاز می‌شود» (ص۷۲).

‌نوع عاطفۀ محمودی نسبت به امیرالمؤمنین (ع) و امام حسین (ع) بیش‌تر از جنس اعتقاد است تا احساس. اعتقادات شاعر شاعرانه است نه فقیهانه و به شیوۀ اهل کلام؛ لذا بار عاطفی پیدا می‌کند؛ اما عاطفه‌ای مبتنی بر ایمان قلبی. برای فهم تفاوت نوع عاطفه‌های محمودی، کافی است دو قطعه شعر مهدوی پیشین با این دو قطعۀ علوی قیاس شوند:

‌نمازی/ که رو به سوی تو نیست/ هفده تازیانۀ تکرار است/ … / بازی است/ ورزش صبحگاهی/ که گه‌گاهی به اشتباهی/ لب‌ها می‌جنبند و / دندان‌ها می‌جوند» (ص۱۶)

‌چهل صباحی/ دست دلِ افتادۀ ما را/ گرفتی/ تا یتیمی بعد از این/ به خاطر تو/ بی‌خاطره نماند و / سربلند باشیم// ای ابوتراب/ ای پدر آدم/ ای پدر خاک/ ای پدر ما/ ای پدر من!» (ص۲۰)

‌مطالعات گسترده در منابع ایرانی و اسلامی در بسیاری از شاعران دیده می‌شود؛ ولی نکته‌ای که در شعر محمودی وجود دارد، درونی شدن این مطالعات است. میزان درونی شدن، با میزان مخفی بودن تلمیحات در اشعار و البته میزان خوش نشستن آن‌ها در عبارت تناسب دارد. به عبارت ساده‌تر سخن اگر از دل بر نیامده باشد، بر دل نخواهد نشست. این همان کلام سعدی است که:

‌دگری همین حکایت بکند که من، ولیکن                   چو معاملت ندارد، سخن آشنا نباشد(سعدی ۱۳۷۲: ۴۸۲)

یک نمونه: در قرآن یکی از نشانه‌های قیامت، زلزله‌ای عظیم است. سورۀ زلزال تماما راجع به همین مطلب است:

‌به نام خداوند بخشندۀ مهربان* هنگامى که زمین شدیداً به لرزه درآید(۱) و زمین بارهاى سنگینش را خارج سازد(۲) و انسان مى‌گوید: «زمین را چه مى‌شود (که این گونه مى‌لرزد)؟!» (۳) در آن روز زمین تمام خبرهایش را بازگو مى‌کند(۴) چرا که پروردگارت به او وحى کرده است (۵) … » (ترجمۀ مکارم شیرازی)

‌در روایات آمده است آن انسانی که با زمین سخن می‌گوید و زمین خبرهایش را به او باز می‌گوید، امیرالمؤمنین (ع) است (قمی مشهدی ۱۳۶۸: ج۱۴/ ۳۹۱؛ مجلسی ۱۴۰۳ق: ج۴۱/ ۲۷۱).

‌تنها پس از دانستن این مقدمات است که مفهوم این شعر محمودی به تمامی دانسته می‌شود؛ هر چند که بدون این‌ها هم خواننده به‌کلی دست خالی نمی‌ماند. خود شاعر در مقدمۀ شعر تنها بخشی از شعر مولوی را آورده است: «دی شیخ با چراغ …» .

‌در روز زلزله/ شعلۀ ولوله و / کورسوی بهانه/ خاموش است و / قندیل آسمان فرو افتاده/ و زمین آسمان‌خراش‌ها/ صافِ صاف… / تو می‌آیی/ و پیر مولانا/ -به حیرتی سر به زیر- / از دیدن مولا / و پاسخ تو/ به آرزوی قرن‌ها جستجوی نابیهوده‌اش/ که تو/ تنها تو/ پاسخ روشن پرسش سایه‌وارِ / آن شیخ چراغ به دستی» (صص۱۸-۱۹)

‌به همین ترتیب است شعر «پس از یک هزاره» (ص۸۹) که به سورۀ انسان یا دهر اشاره دارد و «پنج» (ص۱۴) که به « لَوْ کُشِفَ‌ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ یَقِیناً» (تمیمى آمُدى ۱۳۶۶: ۱۱۹) برمی‌گردد.

 

محتوا:

‌شعر محمودی درونی و حال- محور است نه بیرونی و قال- محور. چندان با یافته‌های رسمی و گزارش‌های تاریخی و شناخته‌شده کار ندارد. واگویۀ حالات خود اوست و از جنس شهود؛ یعنی نقطۀ مقابل نوع اشعار مبتنی بر تاریخ و واقعیات پیرامونی. اندیشه در شعر محمودی حضور دارد؛ اما بسیار رنگ‌باخته و محو در دل احساسات. اگر این دفتر سهیل محمودی را با «گنجشک و جبرئیل» سید حسن حسینی مقایسه کنیم، تفاوت معنادار حضور تاریخ در شعر را می‌یابیم. شعر حسینی به مراتب تاریخ‌محورتر از شعر محمودی است. دیگر این که در شعر حسینی، عنصر اندیشه عاطفه را مقهور خود کرده و خواننده را به جای لذت به فکر وا می‌دارد. این مسأله در شعر محمودی به عکس است؛ خواننده با لحظات شهود شاعر همراه می‌شود. از این حیث شعر محمودی با شعر شعرای باطن‌گرایی مثل قربان ولیئی قابل قیاس است.

‌از درون‌مایه‌های پررنگ شعر محمودی که چندین بار در جای‌جای کتاب به چشم می‌آید، نوعی اندیشۀ غلوگونه است؛ یعنی تنه به خدایی زدن معصومان (ع). البته با بیانی لطیف و پوشیده و در مواردی قابل توجیه. برخی شعرا خیلی زود فاصلۀ مخلوق تا خالق را طی می‌کنند و از سر ناآگاهی معرفتی یا ناتوانی زبانی و عجز در ستایش، معصوم را خدا می‌خوانند که شرک آشکار است؛ آن هم با بیانی بی‌پرده و صریح. عمان سامانی می‌گوید: «الله! الله! من حسین اللهی‌ام» (عمان سامانی ۱۳۸۵: ۷۳) و صغیر اصفهانی این بیت را در پایان هر بند ترجیع‌بندش تکرار می‌کند که:

‌در مذهب عارفان آگاه                                          الله علی، علی است الله» (صغیر اصفهانی ۱۳۸۷: ۱۶۹-۱۷۱)

‌اما شاعران توانمندتر در ستایشگری به این وادی نمی‌غلطند یا پوشیده‌تر و هنری‌تر چنین مباحثی را مطرح می‌کنند. ولیئی می‌گوید:

‌ای تو پرور…، نه لب فرو بستم                                من نه آن غالی سیه‌مستم

امر کردی که حد نگه دارم                                     شکر حق را که مست هشیارم» (ولیئی ۱۳۹۱: ۵۲)

‌محمودی نیز به شیوۀ ولیئی و شاید هنری‌تر از او گاه عباراتی بر زبان می‌آورد که غیر مستقیم و پس از تأمل چنین مفاهیمی را به ذهن می‌آورند:

‌همۀ نام‌ها با تو/ به یادم می‌آید/ همۀ نام‌ها را با تو دیدم/ با تو شنیدم/ با تو شناختم/ محمد با تو یکی شد: / محمدعلی/ حسن/ حسین/ رضا/ حتی اکبر/ که نام بزرگ‌تر خداست» (صص۱۱-۱۲).

‌تو همان هو الاولِ هو الآخر بودی» (ص۲۶).

البته این مورد با قبلی‌ها تفاوت دارد؛ چرا که غیر از آیۀ ۳ سورۀ حدید که خدا را اول و آخر و ظاهر و باطن می‌داند، حدیثی از امیرالمؤمنین (ع) نقل شده که ایشان خود را اول و آخر و ظاهر و باطن نامیده‌اند (مفید ۱۴۱۳ق: ۱۶۳).

‌به نظر می‌رسد نوع نگاه محمودی به این مقوله متأثر از اندیشه‌های عرفان اسلامی باشد. در تبیین ابن‌عربی و دیگر نظریه‌پردازان عرفان اسلامی عالم آینۀ خداست که او را – هر چند مبهم وغیر دقیق- نشان می‌دهد و انسان کامل آینۀ دقیق خدانما است. لذا انسان کامل آینۀ تمام جهان نیز هست؛ چرا که جهان خود آینۀ خداست. در این ساختار انسان کامل همان جهان است. با این دیدگاه، این شعر که خطاب به حضرت عباس (ع) است، قابل فهم‌تر می‌شود:

‌… و حالا/ هر که – نشسته حتی- / در تو سفر می‌کند/ در علقمۀ چشم‌هایت / به تماشا می‌ایستد/ از شریعۀ دست‌هایت / آب می‌نوشد/ و بر پیشانی خاک‌آلود تو/ سجده می‌برد// سقایی تو/ خدایی توست» (صص۳۷-۳۸)

‌در این دیدگاه سالک در بالاترین مرتبه، خدا را نمی‌بیند بلکه «رب» خود را می‌بیند؛ یعنی جنبه و جهت و به تعبیر دقیق‌تر اسمی از خدا را که دریافته و با آن اسم در ارتباط قرار گرفته است. سالک به قدر وسعت وجودی‌اش «رب» خود را درمی‌یابد و به واقع «عین ثابتۀ » خود را می‌بیند نه الله تعالی را؛ میزان تابش الله به خود را می‌بیند نه همۀ حقیقت الله را (پورنامداریان ۱۳۷۵: ۸۳-۱۳۰؛ مددپور ۱۳۸۰: ۱۳۷-۱۵۲؛ ایزوتسو ۱۳۷۸: ۲۳۱-۲۵۸) ظاهراً محمودی این شعر را در چنین فضایی سروده است. او در شعری که ذیل حدیث «لو کشف الغطاء» آمده است، گفته:

شعر محمودی درونی و حال- محور است نه بیرونی و قال- محور. چندان با یافته‌های رسمی و گزارش‌های تاریخی و شناخته‌شده کار ندارد. واگویۀ حالات خود اوست و از جنس شهود؛ یعنی نقطۀ مقابل نوع اشعار مبتنی بر تاریخ و واقعیات پیرامونی. اندیشه در شعر محمودی حضور دارد؛ اما بسیار رنگ‌باخته و محو در دل احساسات.‌… پرده به کنار بود/ و جهان آیینه‌زار/ تو خودت را/ و خودت تو را/ دیده بودید» (ص۱۴).

‌محمودی در شعر «ترانۀ بی‌سرانجام» به نوعی تلاش می‌کند که از خود اتهام شرک و کفری این گونه را بزداید؛ اما باز گناه را به گردن فهم‌های ناقص می‌اندازد و شأن امام زمان (ع) را از آن چه که مردمان «خدا» می‌خوانند، بالاتر می‌داند:

‌پرده‌های همیشه را / به یکسو می‌زنم/ هزار/ بار/ می‌گویم:/ بگذار به تکفیرم/ بنشینند/ بگذار به سنگسارم/ برخیزند/ تو منزهی/ و من/ به تشبیه رسیده‌ام… / آه عشق من! / خداییِ کوچک انسان/ در خورِ بزرگی تو نیست» (صص۵۵-۵۶).

‌محمودی در شعرش به «الاسماء تنزل من السماء» (دهخدا ۱۳۶۱: ج۱/ ۲۳۳؛ میدانی ۱۳۶۶: ج۲/ ۲۱۱) باور دارد؛ لذا نه تنها در مورد «ابوتراب»، که در مورد «ابوالفضل» و حتی «حبیب» هم اسم‌ها را با مسما و دارای کارکرد در عالم می‌داند. در نظر محمودی «ابوتراب» پدر خاک است و یکی از موجودات خاکی آدم است:

‌ای ابوتراب/ ای پدر آدم/ ای پدر خاک/ ای پدر ما/ ای پدر من» (ص۲۰)

‌ابا الفضل! / تو پدر کدام‌یک از ما/ کدام‌یک از ما / ناپسران بودی؟ / که فضل و فتوت را/ فرو گذاشتیم/ فراتر از خویش نرفتیم/ حوصلۀ قناری نداشتیم/دانه نریختیم/ برای کبوترهای تشنه/ آب نیاوردیم… » (ص۴۱)

‌برای حبیب بن‌مظاهر می‌گوید:

‌… دوستی قدیمی/ که نام سالخورده‌اش/ همان دوست بود» (ص۴۷).

نتیجه:

‌این کتاب اشعار سال‌های آغازین شاعری محمودی تا بهار ۸۳ را در بر می‌گیرد و سیر رو به رشد شاعرانگی محمودی در آن پیداست. بهترین شعرهای مجموعه در دهه ۷۰ سروده شده‌اند و می‌توان آن را نمونه‌ای از اشعار مقبول و مطلوب آن دهه به حساب آورد.

‌خیال‌پردازی محمودی شخصی و غیر تقلیدی است و احساساتش نیز رنگی از نوع مرسوم و عمومی رابطه با اولیاء الله را ندارد؛ کاملا شخصی و خصوصی است. استفاده‌اش از آرایه‌های ادبی اغلب غیر تصنعی است و در این زمینه به افراط و تفریط دچار نشده است.

‌در حوزۀ محتوا شاعر تلاشی ندارد دانسته‌های خود را به نظم درآورد و شعرش، اندیشه‌محور نیست. تنها بخشی از اندیشه‌هایش در شعر حضور دارند که برایش کاملا درونی شده‌اند و به شکلی ناخودآگاه و عاطفی بروز پیدا می‌کنند.

 

 

‌منابع:

  • ‌قرآن کریم.
  • ‌ایزوتسو، توشیهیکو. ۱۳۷۸٫ صوفیسم و تائوئیسم. ترجمۀ محمدجواد گوهری. تهران: روزنه.
  • ‌پورنامداریان، تقی. ۱۳۷۵٫ دیدار با سیمرغ: شعر و اندیشه و عرفان عطار. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.
  • دهخدا، علی‌اکبر. ۱۳۶۱٫ امثال و حکم. ۴ جلد. پنجم. تهران. امیرکبیر.
  • ‌تمیمى آمدى، عبد الواحد بن محمد. ۱۳۶۶٫ تصنیف غرر الحکم و درر الکلم‌. قم: دفتر تبلیغات اسلامی.
  • ‌حسینی، سید حسن. ۱۳۸۴٫ گنجشک و جبرئیل. پنجم. تهران: افق.
  • ‌سعدی، مصلح بن عبدالله. ۱۳۷۲٫ کلیات سعدی. تهران: امیرکبیر.
  • ‌صغیر اصفهانی، محمدحسین. ۱۳۸۷٫ دیوان صغیر اصفهانی. هجدهم. اصفهان: صغیر.
  • ‌عمان سامانی، نورالله، طهماسبقلی وحدت کرمانشاهی و مهدی آصفی. ۱۳۸۵٫ دیوان عمان سامانی: گنجینه الاسرار، دیوان وحدت کرمانشاهی، سفینه آصفی. تهران: جمهوری.
  • ‌قزوه، علیرضا. ۱۳۷۵٫ پرستو در قاف. تهران: سورۀ مهر.
  • ‌________. ۱۳۸۷٫ سورۀ انگور. تهران: تکا.
  • ‌قمی مشهدی، محمد بن محمد رضا. ۱۳۶۸٫ تفسیر کنز الدقائق و بحر الغرائب. ۱۴ جلد. ویراستۀ حسین درگاهی. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات.
  • ‌مجلسی، محمدباقر بن محمدتقی. ۱۴۰۳٫ بحار الأنوار الجامعه لدرر أخبار الأئمه الأطهار (علیهم السلام). ۱۱۱ جلد. بیروت: دار احیاء التراث العربی.
  • ‌مجموعه مقالات شهید آوینی. http://www.aviny.com/Article/Aviny/Chapters/Matnefilm/part_1/patak_chaharom.aspx
  • ‌محمودی، سهیل. ۱۳۸۳٫ سوگند من به نام شماست. تهران. نقش سیمرغ.
  • مددپور، محمد. ۱۳۸۰٫ دیداربینی: معرفت شناسی باطنی و منطق تأویل. دوم. تهران: وزارت آموزش و پرورش مؤسسه فرهنگی منادی تربیت.
  • ‌مفید، محمد بن محمد. ۱۴۱۳٫ الاختصاص. قم: المؤتمر العالمى لالفیه الشیخ المفید.
  • مکارم شیرازی، ناصر. ۱۳۷۳٫ ترجمۀ قرآن. قم. دار القرآن الکریم (دفتر مطالعات تاریخ ومعارف اسلامى).
  • میدانی، احمد بن محمد. ۱۳۶۶٫ مجمع الامثال. ۲ جلد. مشهد. آستان قدس.
  • ‌ولیئی، قربان. ۱۳۹۱٫ ضربان ذات (عطش نامه). تهران: کتاب نیستان.


[۱] رزمند‌ه‌ای که آستین دست چپش خالی است، تفنگ دوربین‌داری بر دوش دارد. تفنگ دوربین‌دارش نشان می‌دهد که تک‌تیرانداز است. آن آستین خالی که با باد این سوی و آن سوی می‌شود، نشانه‌ی مردانگی است و این که تو به عهدی که با ابوالفضل بسته‌ای وفاداری. چیست آن عهد؟ مبادا امام را تنها بگذاری». (“مجموعه مقالات شهید آوینی” ۱۳۹۴: متن فیلم روایت فتح، پاتک روز چهارم)

همچنین ببینید

فرم و فراستی و ما

پیش‌نوشت: منظور از برخی از دوستان در این نوشته محسن باقری، سجاد نوروزی و فردین …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *