خانه / پرونده / حیاط بی حیات

حیاط بی حیات

حیاط خانه بزرگ بود. خیلی بزرگ. آنقدر که می توانستم مثل دوندگان دو ماراتن ساعتها بدوم و سرگیجه نگیرم.

من کوچک بودم. آنقدر کوچک که حیاط تقریبا کوچک خانه ی پدربزرگ به چشمم بزرگ می آمد و می توانستم ساعتها با قدمهای کوچکم از این طرف به آن طرف بدوم و سرگیجه نگیرم.

مادر در اتاق را زد. پدر بیرون آمد و آرام به او چیزی گفت. بعد مادر مثل آدمهایی که نصفه شب از خواب پریده اند با حالتی عجیب راه افتاد به طرف حیاط. از پله ها پایین آمد. نشست روی لبه ی حوض و گریه کرد.

من می دویدم و بازی می کردم. می دویدم و می خندیدم. می دویدم و با چوب به درخت گیلاس وسط حیاط ضربه می زدم. می دویدم و یونولیت را روی دیوار می کشیدم. سه سال بیشتر نداشتم انگار.

من می خندیدم اما هرکس که از حیاط رد می شد داشت زیر لب غر می زد. داشت به کسی بد و بیراه می گفت. دایی ها عصبانی بودند. خاله رفته بود توی یکی از اتاقها و در را روی خودش بسته بود. مادرم داشت همه ی کارهای خانه را به تنهایی انجام می داد.

پدربزرگ ساکت بود آنقدر ساکت که هر کس او را می دید درباره ی سکته حرف می زد. مادربزرگ روی پله ها ی بالاخانه نشسته بود و گریه می کرد. گاهی یکی از دایی ها از اتاق بیرون می آمد و بدون کفش روی ایوان می دوید. می خواست برود وی “علی آقا” را بکشد.

بیشتر از بقیه دایی وسطی که همیشه عصبی بود می دوید و داد و بیداد می کرد. به محض اینکه یکی از دایی ها با فحش بیرون می آمد مادربزرگ از جا می پرید و خودش را به او می چسباند. التماس می کرد. بغلش می کرد. دستش را می گرفت و تا آنها دست و پا بزنند و خودشان را آزاد کنند پدر از اتاق بیرون می آمد و با حرفهایی که من نمی شنیدم آرامشان می کرد. بعد دستش را می گرفت و می برد توی اتاق. همینطور که صداهای بلند از اتاق می آمد مادربزرگ دوباره روی پله ها می نشست و گریه می کرد.

من همچنان بازی می کردم. نهایتا وقتی یکی از این اتفاقها می افتاد چند دقیقه ای می ایستادم به تماشا و بعد دوباره به بازی ام ادامه می دادم. حُسن ایستادن من این بود که پدر بهانه ای برای آرام کردن دایی ها گیر می آورد. به من اشاره می کرد و می گفت: “زشته بچه داره نگات می کنه” بعد که همه می رفتند مادر می آمد و می گفت: “نترس چیزی نیس دارن حرف می زنن” و من دوباره به بازی کردن ادامه می دادم.

نمی دانستم چه خبر شده فقط می دانستم امروز روز خوبی نیست. دیشب همه ی ما در خانه ی پدربزرگ بودیم. در اتاقهای تو در توی این طرف حیاط بودیم که “مشدی صدقعلی” آمد و رفت پیش پدربزرگ. پدربزرگ در اتاق روبرویی بود. همانجایی که الان هم هست. بعد همه، ساعتها راه رفته بودند توی اتاق تا “مشدی صدقعلی” بیرون بیاید. من داشتم روی شیشه ی در “ها” می کردم و نقاشی می کشیدم که دیدم در تاریکی “مشدی صدقعلی” بیرون آمد و رفت. عجیب بود. پدربزرگ هیچ مهمانی را بدون بدرقه راهی نمی کرد. گفتم: “دایی جان مشدی رفت” هر سه دایی با هم بیرون دویدند و بدون کفش خودشان را به اتاق پدربزرگ رساندند. بعد پدرم از کنار من رد شد. با آرامش گفت: “بذار در رو ببندم، برو تو بازی کن پسرم. بیرون تاریکه”

مادربزرگ بعد از رفتن آنها شروع کرد به دعا خواندن و اشک ریختن. مادر آرام در را باز کرد و رفت بیرون تا خبری از اتاق آن طرف حیاط بیاورد. مادربزرگ داشت به خدا التماس می کرد. از اتاق کناری هیچ صدایی نمی آمد. انگار خاله که از صبح در را قفل کرده بود خواب بود. چون نه چیزی می خورد، نه حرفی می زد و نه در را به روی کسی باز می کرد. چند لحظه از رفتن مادر نگذشته بود که برای اولین بار صدای دایی ها از اتاق پدربزرگ بیرون آمد. داد و بیدادهای مبهمی که بین شان بعضی وقتها حرفهای زشت هم به گوش می رسید.

مادر در اتاق را زد. پدر بیرون آمد و آرام به او چیزی گفت. بعد مادر مثل آدمهایی که نصفه شب از خواب پریده اند با حالتی عجیب راه افتاد به طرف حیاط. از پله ها پایین آمد. نشست روی لبه ی حوض و گریه کرد. من صورت او را در آن تاریکی نمی دیدم. اما صدایش را می شنیدم. تکان خوردن شانه هایش را هم می توانستم تشخیص بدهم.

همین که صدای گریه ی مادر آمد مادربزرگ از جا پرید و دوید بیرون. رفت پیش مادر. با او حرف زد و بلند گفت: “وای وای” بعد زد توی سر خودش و گریه کرد. آنقدر زد که از حال رفت. مادر دایی ها را صدا زد و آنها با ترس و عجله بیرون دویدند. آمدند پیش مادربزرگ. پدر فوری برگشت داخل اتاق با عجله یک لیوان آب آورد و روی صورت مادر بزرگ ریخت.

حواس همه به حال مادربزرگ بود که فهمیدم خاله خواب نیست. خودش را نمی توانستم ببینم اما صدایش را می شنیدم. داشت هق هق گریه می کرد. داشت زار می زد. معلوم بود پتو را جلوی دهانش گرفته تا صدایش بیرون نیاید. تنها من در اتاق بودم وصدای خاله را می شنیدم.

صدای ناله و نفرین در حیاط بالا رفت. من به کار آنها کاری نداشتم. داشتم از دور و از پشت شیشه تماشایشان می کردم. اما وقتی خاله گریه کرد من هم گریه کردم. زار زدم.

من همچنان بازی می کردم. نهایتا وقتی یکی از این اتفاقها می افتاد چند دقیقه ای می ایستادم به تماشا و بعد دوباره به بازی ام ادامه می دادم. حُسن ایستادن من این بود که پدر بهانه ای برای آرام کردن دایی ها گیر می آورد.

من خاله را دوست داشتم. حاضر بودم همه ی دنیا گریه کنند اما خاله گریه نکند. او همیشه برایم خوراکی می آورد. بغلم می کرد. نوازشم می کرد و می گفت: “هر وقت خوراکی خواستی برو برو مغازه ی عمو علی بگیر. من بهش سپردم تو هر وقت چیزی خواستی بهت بده”

علی آقا شوهر خاله ام بود اما من دایی صدایش می کردم. آدم آرامی بود. مغازه ی بزرگی داشت. آن وقتها می گفتند بقالی. بستنی هایی داشت که خیلی خوشمزه بودند. مغازه اش کنار میدان تعزیه بود. من در ماه محرم هر وقت تشنه می شدم از میدان می رفتم به مغازه ی او و آب می خواستم. او با مهربانی بستنی و خوراکی های دیگر هم می داد و مرا می نشاند روی صندلی تا پدر یا مادرم دنبالم بیایند.

“علی آقا” پسر خاله ی مادرم بود. “خاله هاجر” مادر او خاله ی مادرم بود و “مشدی صدقعلی” شوهر خاله ی او. آنها فقط همان یک بچه را داشتند و می گفتند باید خاله بچه به دنیا بیاورد تا بی وارث نمانند. “علی آقا” خاله را دوست داشت. خاله هم “علی آقا” را دوست داشت. من هر دوی آنها را دوست داشتم و بدون آنکه دلیلش را بدانم به خاطر هر دوی آنها گریه می کردم.

وسط گریه های من مادربزرگ به هوش آمد و توی حیاط دوباره زد زیر گریه. داشت بلند بلند حرف می زد. من متوجه حرفهایش نمی شدم. فقط وسط جمله هایی که می گفت برای اولین بار کلمه ی “طلاق” را شنیدم.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *