خانه / شعر / شاید به بهانه ادبیات

شاید به بهانه ادبیات

درست یادم نبود چه سالی بوده (البته روز و ماهش را مطمئن بودم؛ چون آن اتفاق فقط یک بار افتاد؛ به مناسبت سالگرد انتشار روزنامه همشهری. پیشنهاد دادم که یک صفحه از ویژه‌نامه سالگرد را به نظرسنجی از اهالی هنر و ادبیات اختصاص بدهیم و پذیرفته شد. با خیلی‌ از چهره‌ها صحبت کردم و در باکس‌های عرضی نه‌چندان مفصّل، کار شد؛ وسط چهار نیم‌ستون)؛ فقط می‌دانستم که همان سال‌های اولی بوده که آمده بودم همشهری. رفتم آرشیو روزنامه. اول، مجلد صحافی‌شده نیمه دوم آذر۸۵ را نگاه کردم؛ نبود. بنا به قرینه‌هایی فهمیدم که باید آذر۸۴ بوده باشد. دیدم و یافتم و پرت شدم به ۱۱سال و ۴ماه قبل.

تماس که گرفتم، گفت: من ترجیحا می‌آیم روزنامه. گفتم: راضی به زحمت نیستیم. گفت: راهم دور نیست؛ ساختمان روزنامه هم سر مسیرم است. حس کردم دوست دارد بیاید و تعارف را کم کردم. قرار گذاشتیم. آمد. سرش باندپیچی شده بود و ظاهر پانسمان نشان می‌داد که چند روز است عوض نشده. تعارف به نشستن کردم و به همکاران گفتم: آقای دکتر کیومرث منشی‌زاده! شاید جز یک نفر، کسی واکنش قابل‌توجهی نشان نداد. چای آوردم و نشستیم به گپ. با صمیمیتی باورپذیر گفت: چهره‌ی شما شبیه انتلکتوئل‌هاست. گفتم: ما را چه به این حرف‌ها؟ گفت: باور کنید جدی گفتم؛ این موی بلند و ریش و… که خیلی هم به‌تان می‌آید. دلیل پانسمان‌شدن سرش را پرسیدم. با همان خنده‌ی همیشگی گفت: چند روز پیش توی پیاده‌رو همین جردن داشتم راه می‌رفتم که شیشه از بالا افتاد و… خلاصه شانس آوردم… و همچنان می‌خندید. گفتم: پیگیری قانونی نکردید؟ باز هم خندید. یک شعر و یک عکس آورده بود که هنوز پیش من است. لطف کرد و تشکر کردم و دوباره پرسیدن من و پاسخ‌گفتن او. وقتی به تحصیلات و مدارکش رسیدیم گفت من در «حقوق بین‌الملل» فارغ‌التحصیل شده‌ام(البته می‌دانیم که در چند رشته درس خوانده بود) و بلافاصله خودش خندید و گفت: البته اینها حقوق بین دول است؛ ملل بدبخت چکاره‌اند؟ اینها را بالاسری‌ها می‌نویسند و توافق می‌کنند. گفتیم و شنیدیم و خندید و تحلیل کرد؛ بیشتر به طنز؛ طنز درست درست درست.

حالا کپی یادداشتش پیش رویم است؛ درباره و به مناسبت سالگرد تاسیس روزنامه همشهری اما انگار درباره‌ی همه‌ی هستی؛ با همان طنز و تحلیلی که از او تجربه کرده بودم.

بعدها باز هم دیدمش؛ بیشتر در حاشیه‌ی جلسات؛ انگار خواسته باشد بگوید داخل این جلسه‌ها خبری نیست. حتی یک بار که منتقد کتاب ترانه یکی از بچه‌های کرمان بودم، آمد و توی کافه‌کتاب نشست و هر چه همشهری‌هایش اصرار کردند، حرفی نزد. انگار فقط آمده بود که حق همشهری‌بودن را ادا کرده باشد.

گفتم که بیشتر در حاشیه‌ی جلسات تهران می‌دیدمش اما این را هم باید بگویم که از جماعت جلسه‌رو هم کمتر کسانی او را درست می‌شناختند؛ شاید اسمش را می‌دانستند و می‌دانستند شاعر مهمی بوده اما نمی‌شناختندش؛ بیشتر همان چیزهایی که شنیده بودند را تکرار می‌کردند. حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم طنز بهلول‌وار او در تمام سکنات و وجناتش (حتی در نوع لباس‌پوشیدن) متجلی بود؛ حتی در سکوت و تنهایی‌اش.

افراد زیادی بعد از انتشار خبر رفتنش پست گذاشتند و مطلب نوشتند؛ خصوصا در اینستاگرام. نکته‌ی مهمی که برای من قابل توجه بود اینکه او (نمی‌توانم بنویسم «پیرمرد»؛ اگرچه حدود ۸۰سال داشت. نه، قطعا پیرمرد نبود!) تقریبا در همه‌ی عکس‌ها تنهاست. و او در حاشیه‌ی جلسات تنها بود واو در خیابان و پیاده‌رو و… تنها بود. او تنهایی را انتخاب کرده بود و تنهایی او را؛ شاید به خاطر همان مشی بهلول‌وار؛ همان شیدایی خاص؛ همان خنده‌ی همیشگی‌اش به هستی؛ خنده‌ای که آخرین قابش در مرگ او بسته شد؛ شاعر مهم مملکت روز شنبه رفته بود و روز دوشنبه کم‌کم خبرش رسید. او این بار هم ما را با روزگارمان جا گذاشته بود؛ روزگاری که قاعدتا روزگار این حرف‌ها نیست. ما بردگان رسانه‌هاییم و رسانه به این تنهایی‌ها پا نمی‌دهد؛ به این تحلیل‌ها پا نمی‌دهد؛ به این طنز جهانگیر پا نمی‌دهد… که اگر پا می‌داد، جا نمی‌ماند … که اگر پا می‌داد جا نمی‌ماندیم!

و البته مطمئنم که او بازخوانی خواهد شد؛ البته باز هم نه در رسانه‌ها؛ در تحلیل کسانی که طنز هستی را خوب و درست می‌فهمند.

همچنین ببینید

دریغ‌ها و دروغ‌ها

معضلی به نام “جلسه‌ی ادبی” بیشتر و جدی‌تر از آن که می‌پنداریم گریبانگیر شعر شده …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *