خانه / داستان / غیاب عاملیت

غیاب عاملیت

داستان مارون با زلیخا و عمل عجیبش آغاز میشود. او به مارون تعلق دارد، و تمام چارچوبهای فکرش و عملش هم مارونی است. زن است و مادر، و میخواهد بچه­هایش پدر، و بلکه نان آور، داشته باشند.  زلیخا فقط یک تفاوت کوچک با بقیه مارونی ها دارد: “اولین مارونی­ای است که تهدیدش را عملی کرده و بچه­ا­ش را بر سر رقیبش کوبیده است.” (۱۲) همین تفاوت کوچک است که قرار است او را متمایز از سایر زنان روستا کند. او به ظاهر کنشی از سر انتخاب داشته است. نیتی مشروع داشته و برای رسیدن به آن تصمیمی جسورانه گرفته است. اما تصمیم زلیخا بیشتر از آنکه تخلف از سنت و قوانین مارونی باشد، بسط آن قوانین بوده است. مگر این خود مارونی­ها نبودند که همیشه تهدید میکردند بچه­شان را بر زمین خواهند کوبید؟ پس جسارت زلیخا چیزی نبوده مگر پیش بردن مرزهای مارون، و هل دادن مارون به آینده ای که از آن اجتناب نداشته است.

زلیخا جسد طفل بیگناه را به گودال میاندازد و اشتهای سیری ناپذیر گودال را برای بلعیدن دیگران آغاز میکند. سیل مصیبت بر سر مارون آوار میشود.  فقط برادر و پسر زلیخا نیستند که سرنوشت شان به گودال ختم میشود؛ آقاکور و برفوهم ، نماد هویت سابق مارون، به درون گودال میافتند. در کشور انقلاب میشود و بیجهت نیست که زلیخا حتی تحولات ناشی از انقلاب را نتیجه اقدام خود میداند. او مرز سنت را جا به جا کرده است. تهدیدی را که قرار بوده فقط تهدید باشد، عملی کرده است. بعد که میخواهد به جایگاه پیشین خود برگردد، دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست. زلیخا به قالبهای جا افتاده روستایی راضی است. دلش میخواهد زن باشد و مادر و خواهر؛ زنی چون بقیه زنان مارونی. اما رابطه زناشویی اش با شوهرش تمام شده، برادرش را از دست میدهد، از بچه هایش یکی کشته میشود، دیگری فراری میشود، آن دیگری افسرده و خاموش جلوی چشمانش آب میشوند، وآخری هم که دیوانه و بی عقل است. زلیخا این میان فقط ناظر اتفاقات شوم است. دیگر از دست او هیچ کاری برنمیآید. انگار تمام توانش همان بوده که بر سر انداختن طفل به زمین صرف شده است.

در مارون فقط زلیخا نیست که اسیر جبر تاریخ است. کل روستا همین است. گودال دهان گشوده و سرنوشت مارونی ها را اوست که تعیین میکند. گرچه زلیخا بود که گودال را از خواب عمیقش بیدار کرد، اما این خود مارون بود که او را به پیش راند تا گودال را بیدار کند. زلیخا مجبور بود و مارون راه دیگری به او نیاموخته بود. مارون سنت بود که سالیان دراز قوام داشت و زلیخا ها را درون خود پدید آورده بود و قالب زده بود. استواری و سکون سنت فقط به ظاهر بوده است. حرکتی خفیف در زیرترین لایه هایش بوده که زلیخا را هل داده به سمت کشتن طفل بیگناهش. با مردن طفل، آن حرکت خفیف زیرین، تند و آشکار میشود. انقلاب، هویت سابق مارون را تهدید میکند. اما نسل جدید هم تربیت شده دامان همان سنت هستند. تاریخ آنها را هم با خود میبرد و آنها هم مجبورند به اینکه انقلابی باشند و با هویت سابق مارون درافتند.

رمان مارون بیچارگی و استیصال زن سنتی را نشان میدهد. فقط زلیخا نیست که زندانی قالبهای از پیش تعیین شده است. بقیه زنان روستا هم همین هستند. حتی مهرنسا، تنها دختر انقلابی هم عاملیتی ندارد. او از یک قالب بیرون میآید و به سرعت فرو میرود در قالب دیگری. اما مارون در این بی اختیاری فرد و در این غلبه ساختارها، تفاوتی برای زن و مرد قایل نمیشود. زلیخا فقط زن نیست. او انسان سنتی است که پیچیدگی و تغییر زمانه، آرامش زندگی را از او گرفته است. به نقطه ای رسیده است که دیگر هیچ راهکاری برای او باقی نمانده؛ هیچ چیز و هیچ کس نیست که به او بگوید چه کند. برای زلیخایی که زندگیش تابعیت از قوانین سنت بوده است، این انقلاب و درهم ریختن نظم و قوانین سابق، درهم ریختن زندگی است.

در مارون چیزهای مهمی غایب هستند. هیچ اراده انتخابگری وجود ندارد. کسی نیست که مقابل جریان تند حوادث بایستد و یا دست کم به زبان ادعای ایستادن کند. همان طور که کسی نیست که این اتفاقات را گردن بگیرد. مطلقا رد پایی از عاملیت وجود ندارد. انقلاب هم انگار انقلابی کور و صرفا برآمده از جبر تاریخ است. مذهب هم در مارون غایب است. سنت مارونی، سنتی عرفی و فاقد جنبه های معنوی است. حتی در آش پختن زلیخا و انداختن قفلها به گودال، نشانه­ای از ایمان مذهبی به چشم نمیخورد؛ فقط آیینی سنتی است که از سر استیصال و برای دفع بلا به آن متوسل میشود. همین غلبه ماتریالیسم تاریخی در مارون است که سبب شده تصویری یک سویه و معوج از سنت و انسان سنتی در آن شکل بگیرد. انسانی که دست و پایش بسته است، قادر نیست که هیچ عمل مختاری داشته باشد، و فقط ناظر اتفاقاتی است که در بیرونش رخ میدهد. حتی آگاهی چنین انسانی، در بهترین حالت، صرفا شامه­ای است برای پیشبینی حوادث بد و نه چیزی بیشتر. تصویری که با سورآلیسم پایان داستان صورتی اغراق شده­تر به خود میگیرد: خودکشی کسی که پیشتر و بیشتر از سایرین قربانی جبر سنت و زمانه بوده و حتی در خودکشی­اش هم مختار نبوده است.

همچنین ببینید

سایه‌ی سنگین شازده

هوشنگ گلشیری یکی از چهره‌های مطرح ادبیات داستانی ایران است. عده‌ای او را آغازگر داستان …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *