خانه / داستان / غلط‌های مارون

غلط‌های مارون

این یادداشت، در واقع تتمه‌ی نقد شماره ۱ بر مارون سلیمانی است. در این یادداشت در حدّ اَکلِ مِیته مواردی را از کتاب نشان داده‌ام که نشان از اشتباهات فاحش رمان دارد و روستانَشناسی‌اش.

مارون نمی‌تواند قصه‌اش را بپردازد

وقتی نویسنده‌ای قصه‌ای برای گفتن ندارند، طبیعی است که بصورتِ دوچندان، به جایِ «چیستی» به «چگونگی» بیان و نوشتنِ آن ماجراهایی- که از قضا در هر بقالی‌ای پیدا می‌شود-بپردازند. مگر ماجرا و قصه‌ی مارون چیست؟ یک روستا که در دبستان‌اش معلم خودش را به خیلی از بچه‌دبستانی‌ها مالانده است و جوان‌هایش مرتب- و احتمالا به نوبت-در طویله‌ها و گوشه و کنارهای روستا شکم ِ خانم گنو را بالا می آورند؛ و خانم گنو برکت مارون معرفی شود و بخشی از همان جوان‌های متجاوز انقلابی می‌شوند. یکی از جوان‌های انقلابی- که البته ربطی به ماجراهای خانم گنو ندارد-کشته می‌شود، آقامعلم هم- که ربطی به قتل قبلی ندارد-توسط یکی از جوان‌های انقلابی، کشته می‌شود. پیرمردِ کور ده یعنی آقاکور هم چون ۸۰ ضربه شلاق بهش می‌زنند، از این خفت و بلایی که انقلاب و انقلابی‌ها سرش آورده‌اند، خودش را پرت می‌کند توی گودال وسط ده و خودکشی می‌کند و کلکِ هم‌خانه‌اش-برفو- که افلیچ است و ترحم برانگیز را هم جوانانِ انقلابی مارون، می‌کنند؛ یعنی وسط یک دعوا بلندش می‌کنند روی هوا و پرت می‌کنند توی گودالی که عمیق است و دهشتناک؛ و تمامِ کوشش‌های ناکامِ راوی مارون این است که، چه بد هستند این جوان‌های انقلابی.
مساله در این نقد و نقد قبلی‌اش اصلا و ابدا دفاع از انقلابی که مردم ایران سال ۵۷ به سرانجام رسانیدند نیست- چون اساسا انقلاب به دفاع کردن «احتیاجی» ندارد که اگر داشت انقلاب نبود؛ قرتی‌بازی بود- و اصرار نگارنده بر این نیست که چرا رمان از پشت‌صحنه‌ی بخشی از آدم‌های انقلابی بد گفته است که این مساله راسته ی کار نقد نیست-، مساله این نقد و هرگونه نقدِ صائبی این است که، نوشته شدنِ یک رمانِ حسابی، با “شعارنویسی” اتفاق نمی‌افتد، “بلد بودن” می‌خواهد.
در این یادداشت مواردی را نشان خواهم داد که نشان از «غلط‌های داستان‌نویسی و نگارشیِ» رمان مارون دارد که هر کسی با خواندنش متوجه می شود که این ادبیات ربطی به ادبیات روستایی ندارد.

 

روستایی‌نویسی با زبان فارسی معیار! هَه‌هَه

منتظر بود آقا[معلم] نگاهش کند و دست‌مریزادی بگوید».
چه کسی؟ خاتون دختر کلاس‌پنجمی‌ای که آقامعلم او را “لمس” کرده است و بچه‌مدرسه‌ای است، علی‌القاعده باید منتظر آفرینی صدآفرینی چیزی باشد. آن «دست‌مریزادِ» تی‌پی‌کالی که نویسنده نوشته، همانطور که از سَر و بَرش معلوم است مخصوصِ زمینِ زراعتی است و مناسبت‌هایِ پیرمردها پیرزن‌هایش. پس ما هم اگر بخواهیم خلاف قاعده بنویسیم باید نوشت: آفرین و صدآفرین و هزار و سیصد آفرین به این کوشش برایِ “فضاسازی”.

نویسنده مارون نمی‌داند که به دَک و دهانِ انسان نمی‌گویند«پوزه»، می‌گویند پوز؛(صفحه ۳۱) مگر این‌که می‌داند و دارد عربی‌نویسی می‌کند و پوز را برای مذکرها و پوزه را برای مونث‌ها تقسیم می‌کند و حال آیا در این معادله تکلیفِ سگ چه می‌شود؟ (صفحه ۳۱). چون برای او هم «پوزه‌اش» قائل شده است

«برای همه بچه‌ها لباس و کفش آورده بود. برای زلیخا یک قواره پارچه‌ی ژرژت عنابی آورده بودکه زلیخا تا آن را دید «پوزه‌اش» را درهم کشید و گفت وای خاک توسرم کاکا، این چیه؟ فکر کردی این‌جا شهره؟ کدوم زن مارونی‌ای از ای پارچه‌ها لباس دوخته که من بدوزم؟ می‌گذرامش برا نامزد صمد ایشالا.» ( صفحه ۳۱).

فرض بر این‌که «پوزه» را هم برای انسان بشود استفاده کرد و هم برای سگ-که در صفحه۶۲ «پوزه‌اش خونی شده بود»-استفاده کرده است؛ حال آیا باید از نویسنده‌ای که به زعمِ خودش در روستایی‌نویسی- و یحتملِ اصطلاحاتش- “تخصص” دارد، اصطلاحِ «پوزه در هم کشیدن» برایِ ناراحت شدن به کار می‌رود یا «تعجب کردن» ؟ تا آنجایی که عرف به ما نشان می‌دهد و داده است آن فعل و انفعالاتی که بر اثر تعجب کردن در صورت اتفاق می‌افتد بالا رفتنِ «ابرو» است نه در هم کشیده‌شدنِ «پوزه‌اش». یحتمل نویسنده برای اینکه تکنیک‌نویسی کرده باشد- که این روزها مرسوم شده است- جایِ پوز و ابرو را در خفا جابه جا کرده است. کی به کی است دیگر؟
«دایی بیشتر وقت‌ها زمستان‌ها به مارون می‌آمد چون عاشق کبک‌دو بود که در برف «اتفاق می‌افتاد».

آیا یک داستان‌نویس برای توصیف یا توضیح «کبک‌دو» باید می‌نوشت «اتفاق» می‌افتد؟ آنهم در یکی از روستاهایِ کشور؟ معلوم است که فعلِ «اتفاق می‌افتد» را در شهر هم همه کس استفاده نمی‌کند و بیشتر مخصوص گزارش‌های اخبارِ شبانه‌روزی است. و حتما ضدِ فضایی عمل می‌کند که نویسنده کوشیده است بسازد.
«صمد به وجود دایی‌عزیز و ماشین شورلتش “مباهات کرد”؛ در مارونِ کرمان. روستایی که به قول- و البته خواستِ- نویسنده اکثریتِ مردم خرافاتی هستند و چیزی نمی‌دانند. صمدِ نوجوان- که از قضا هنوز هم انقلابی نشده است تا حتی بتواند مباهات کند- به فلان و بهمان؛ «مباهات» کرد؟ معلوم است این واژه‌ها چرا دارد در این زمینه به کار می‌رود. به کاربردنِ واژه‌هایی عاریتی از ادبیات رسمی- و به تبعِ آن- فرهنگی که مربوط شهر می باشد، مربوط به روستا و خلق یک روستا در رمان نمی‌تواند باشد.
«اما آن‌چه میخ‌کوبش کرده بود، مورچه‌ای بود که جسد هم‌قطارش را به زحمت به این‌سو آن‌سو می‌کشید و نمی‌توانست «تعادلش» را حفظ کند». مساله این نیست که راوی قرار گذاشته زبان سخن گفتنش، فارسیِ رسمی و معیار باشد و هرگز توقع نیست که کتابِ با زبان و لهجه‌ی محلی نوشته شده باشد؛ مساله این‌جاست که دقیقا آن‌جاهایی که قرار است فضایی و ماجرایی، آن‌هم در روستایِ مارونِ کرمان ساخته و پرداخته شده باشد، باید واژه‌ها و اصطلاحات حسِ غیرشهری را بدهند؛ چون از دل همان واژه هاست که می توانیم به آن فضا و حس حاکم بر آن وارد شویم. نه با «تعادل» و «پیشنهاد» و «زاغ سیاه کیو چوب می‌زنی» و غیره و ذلک.
انسان‌ها بدون پرداخته شدن، وارد کتاب می‌شوند

همینطور حیوان و انسان است که نویسنده وارد کتاب می‌کند؛ وارد کردنش به کتاب آسان است، جوهری است که با پرداخت اندکی هزینه روی صفحات کاغذ منتشر می شوند؛ اما وارد شدن‌شان به داستان تا «پرداخت» نشده باشند، بی‌شک غیرممکن است و نویسنده‌ی –یحتمل پیشکسوت- توقع دارد بدون کمترین تصویرپردازی یا اطلاعات ضروری از یک شخص، بتوانیم باور کنیم که شخصیت هایی بنامِ فیض و مهرنسا و گل‌بس و حاج لشکر و دیگران واقعا در داستان وجود دارند. «ناتوانی در فضاسازی» که از مولفه‌های اصلی کتاب مارون است به این منجر شده که نویسنده کتاب را پر از جمله‌ها و شعارهایی بکند که بیشتر شبیه خواهش و التماس از مخاطب شده برای «باور کردن» آن‌چه نوشته است.

«گاوی در آغل مرده است و آن را برده‌اند تا پرت کنند داخل گودال عمیق وسط روستا؛ «ورزای ابلق را که سر گودال بردند، یک‌بار دیگر زن‌های مارونی خروش برداشتند؛ «ضجه‌هاشان دل سنگ را آب می‌کرد». نویسنده که دارد می‌کوشد مقدمات ورود انقلاب را به داستان آماده کند، حتی نمی‌تواند یک پاراگرافِ حسی بنویسد که مخاطب دلش بلرزد؛ پس می‌نویسد «ضجه‌هاشان دل سنگ را آب می‌کرد»، یعنی دارد خواهش می‌کند که آقا و خانم مخاطب، سنگ دلش آب شد؛ شما هم لطفا دلتان آب شود از ضجه‌های زنان برای گاوی که مرده است؛ این پروراندن نیست، التماس است از مخاطب. «بعدها نه تنها صمد بلکه همه‌ی مارونی‌ها، بیرون آمدن مارها از گودال را نشانه‌ی زلزله‌ای می‌دانستند که در ایران! آمد و همه‌چیز را زیر و رو کرد. (صفحه۳۹). خب. الان ما باید دنبالِ یک زلزله‌ی طبیعی بگردیم؟ نه؟ آهان، منظور انقلاب ۵۷ است.


جمله‌های تیپیکالی که نه تنها در مارون بلکه در هیچ رمانی نمی‌توانند فضا بسازند

«یک گوران بود و یک گودال مارون که یکی از جاهای دیدنی مارون بودو هرکس مهمان شهری داشت حتما او را برای دیدن گودال به مارون می‌آورد» (صفحه ۴۰)؛ این نحو معرفّی، حتی برای کسانی که تور لیدر هم هستند، دور از شان است؛ نویسنده‌ها که هیچ.

«صدای خاموش شدن موتورِ ماشین را شنید. مگر توی مارون چندنفر ماشین داشتند و چندنفر از آن‌ها ماشین داشتند و چندنفر از آن‌ها ساعتِ دوِ بعدازنصفه شب درِ خانه‌ی آن‌ها توقف می‌کردند؟ فکر کرد برادر نخعی است، اما صدای موتور جیپ را می‌شناخت. دو هفته با آن‌ها بود. دو هفته برای شناختن موتور جیپ کافی بود، بس که قار قار می‌کرد و صدایش گوش‌خراش بود.» (صفحه ۶۰).)

و تیپیکال‌تر از همه
سگ‌های روستا یک‌سره واق واق می‌کردند و صمد می‌دانست مارون این شب را هرگز فراموش نخواهد کرد.» (صفحه ۶۴).

 

ملودرام سطحی مارون هم سوراخ دارد

الیاس انقلابی قرار است نامه دوستش (صمدِ انقلابی) را برساند به دست مهرنسا. می‌رساند؛ و البته مهرنسا تصور می‌کندکه این الیاس است که خواهان اوست؟(صفحه ۷۹). چرا؟ چون فراموش کرده بودند که پایین نامه را امضا کنند. معلوم است که این سوء‌تفاهم قلابی که برایش داستان‌پردازی هم نمی‌شود، دست‌ساز نویسنده است و آشکارکننده‌ی عدم توانایی‌اش-حتی- در تزریقِ یک ملودرامِ هرچند سطحی و الکی. وقتی یک ملودرام قرار است آبکی برگزار شود معلوم است که سرنوشت‌اش می‌تواند برای مخاطب مهم باشد؛ هرچند که پدر و مادر الیاس ته کتاب می‌روند خواستگاری مهرنسا «که حالا اسمش خواهر عمویی بود و در پایگاه گوران کار می‌کرد»( صفحه ۱۹۷).
مشکل راوی
سرتاسر کتاب، راوی به سبکِ پایان فیلم‌های ماجراجویانه دارد گزارش می‌دهد. بجای این‌که قصه بگوید در سرتاسر کتاب داده‌ها را بدون اینکه پردازش و پرداخت کند، بیان می‌کند؛ یعنی عملا “می‌گوید”.

مثال: «برفو برخلاف تصور مارونی‌ها زنده ماند، بعد از دوماه دوا درمان در کرمان، جلال‌خان او را برگرداند مارون. برفو کس‌و‌کاری نداشت. جز یک خواهر که در خانه‌ی یکی از بازاری‌های کرمان کلفت بود. چند روزی توی خانه‌ی جلال‌خان ماند و آن‌طور که مارونی‌ها از عباسو شنیدند، زنِ خان نتوانسته بود او را تحمل کند.»( صفحه ۴۹).

«جناب سروان و گروهبان بازداشت شدند. برادر الیاس سخنرانی غرایی در استقبال از ایراد کرد که تنها زندانی سیاسی گوران و سند جنایت پهلوی بود. از او خواستند حرف بزند. افشا کند. نمی‌توانست. حرف عادی‌اش را هم به زور می‌زد. چه برسد به سخنرانی …» (صفحه ۵۷)

سرتاته کتاب اینگونه روایت شده است.
صرفا با تخمه شکستن و کِل کشیدن نمی‌شود همه چیز را ابزورد کرد

وقتی از تکنیک، چیزی از جایی شنیده باشیم خروجی‌اش این است که با قرار دادنِ زنی که در جای جای کتاب کِل می‌کشد و یک پسربچه که از اواسط کتاب تا آخرین صفحات کتاب فقط تخمه می‌شکند و می‌گوید «هیچ به هیچ»، کوشش ناکام کرده‌ایم که برخی از موقعیت‌های داستان- که از قضا نتوانسته‌ایم بسازیمشان- را ابزورد کنیم.

خانم گنو که مستحق، دیوانه و رَحِمِ مُفتیِ جوانانِ مارون است و مرتب […]اش را در آغل‌ها می‌دهند، در سرتاسر کتاب وارد می شود و «کِل می‌کشد» تا همه چیز را مثلا ابزورد کند. “انقلاب در بهمن ماه هزار و سیصد و پنجاه و هفت به مارون رسید، خانم گنو کُل کشید و برفو- که بعدا انقلابی‌های روستا او را می‌کشند- غش می‌کند.”

پس نوشت: هرکس به نقد ۱ و ۲ کتاب مارون نقد دارد، نقد کند؛ این حق را برای خودم محفوظ می دارم که پاسخ حرف های خاله زنکی، پا در هوا، غیرمتعین و پیغام پسغام ها را از طریق واسطه ها ندهم.

 

 

درباره‌ی مارون همچنین بخوانید:

سگ‌سالی‌های مارون

مارون سلیمانی زنجیر پاره کرده است

حرف نو

همچنین ببینید

سایه‌ی سنگین شازده

هوشنگ گلشیری یکی از چهره‌های مطرح ادبیات داستانی ایران است. عده‌ای او را آغازگر داستان …

یک دیدگاه

  1. واقعاً در حد اکل میته هم خواندن این بی ربط بافی ها ارزش ندارد. ادبیات جای این گزاف گویی ها نیست .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *