خانه / داستان / شام آخر

شام آخر

هر رفتی را بازگشتی‌ست و هر بازگشتی به امید رفتی دوباره. به دوستی گفتم ما دلتنگ جاهایی که سفر رفته‌ایم می‌شویم، گاهی دوست داریم سفر کشدار باشد، هرچه سفر دلچسب‌ باشد توان دل بریدن‌مان کمتر است، نشسته‌ایم و فکر می‌کنیم روز پیش، هفته‌ی قبل، ماه گذشته کجا بودیم و چه می‌کردیم و گاهی آهسته یا بلند می‌گوئیم که ای کاش الان به جای این اتاق، آنجا بودم اما حواس‌مان نیست که تا برنگردیم دوباره نمی‌توانیم برویم. تا به شهرمان برنگردیم ـ گرچه ظاهر برگشت‌مان دلتنگی، کار، بی‌پولی، برنامه یا هرچیز دیگر است ـ رفتی دیگر و سفری دیگر در کار نیست.

 

بولونیا شهر کوچکی‌ست در شمال ایتالیاـــ لااقل به چشم من کوچک آمد. وقتی به بولونیا رسیدیم شب بود. دیروقت بود. خیابان‌ها خلوت بود. از ایستگاه قطار تا هتل تاکسی گرفتیم. شهر به چشم‌مان نیامد. خسته بودیم‌ــــ از روزهایی که در رم و فلورانس و ونیز یک‌بند راه می‌رفتیم و از بودن در قطار. فردایش حسابی توی نمایشگاه گشتیم اما وسوسه‌ی دیدن و قدم زدن شهری دیگر، مجال استراحت نمی‌داد. قرار شد کمتر از روزهای دیگر بیرون باشیم. از نمایشگاه پرسان‌پرسان به سمت میدان پیاتزا‌ماجوره راهی شدیم. بافت شهری و ساختمان‌های بولونیا چندان تفاوتی با دیگر شهرهایی که دیده بودیم نداشت. چشم‌های‌مان کم‌کم به ساختمان‌ها و گلدان‌هایی که از پنجره‌ها خودنمایی می‌کردند عادت کرده بود. کمتر شکارچی تصاویر بودیم و موبایل و دوربین به دست می‌شدیم.

وارد محوطه‌ای مستطیلی‌شکل شدیم. روبروی ساختمانی قدیمی و پشت به ساختمان قدیمی دیگر پله‌های کوتاهی بود که عده‌ی زیادی نشسته بودند. یک طرف‌مان خیابان بود و طرف دیگر چیزی داشتند می‌ساختند یا تعمیر می‌کردند که دورش را بسته بودند. از کسی پرسیدیم پیاتزا‌ماجوره کجاست و مرد به همان‌ محوطه اشاره کرد و گفت همین‌جا. خسته بودیم. بارمان کتاب بود و کاتالوگ‌ها و بروشورهای نمایشگاه. یله شدیم روی پله‌ها. دوتا از ما که پاهامان سبک‌تر بود بلند شدیم قدم بزنیم و نگاهی به اطراف بکنیم. این دو ساختمان قدیمی و محوطه‌ی کوچک وسطش به پیاتزا‌ماجوره نمی‌مانست. از کنار جائی که در دست تعمیر بود رفتم و میدان بزرگی دیدم که یک طرفش کلیسای بزرگی بود و طرف دیگرش ساختمانی قدیمی و باشکوه و روبرویش مغازه‌های زیر سقف‌های هلالی. میدان بزرگ بود. زود برگشتم که به همراهان بگویم پیاتزاماجوره آن پله‌های کوتاه نیست و جا خوش نکنید. همه‌باهم به میدان رفتیم و نشستیم. میدان شلوغ نبود، خلوت هم نبود. کسی گوشه‌ای ساز می‌زد و مشتری نداشت. روی پله‌های کلیسا نوجوان‌هایی نشسته بودند و گاهی می‌خندیدند و گاهی شلوغ می‌کردند. ما از آنها خیلی دور بودیم. ما هم گاهی می‌خندیدیم و گاهی شلوغش می‌کردیم اما مثل آنها نوجوان نبودیم و خسته بودیم و مثل آنها به چشم نمی‌آمدیم.

 

بلند شدیم که برویم. بعضی گفتند زودتر برویم استراحت کنیم و بعضی گفتند کمی اطراف آنجا قدم بزنیم و بعد برویم. گروه دوم برنده شد. اطراف کلیسا کوچه‌ها و خیابان‌هایی بود شبیه کوچه‌ و خیابان‌های قدیمی خودمان. انگار تازه داشت تفاوت‌ها به کناری می‌رفت و شباهت‌ها رخ نشان می‌دادــــ تفاوت و شباهت شهرهای آنها با شهرهای خودمان و کشور آنها با کشورمان. اما ویترین‌ها همه نو بود. داخل مغازه‌ها مثل مغازه‌های بافت قدیمی خودمان نبود و توی نمای قدیمی مغازه دکور و شکل و شمایل امروزی و مدرن خودنمایی می‌کرد. جائی که بیشتر محل تردد بود نشستیم و با غذای همه‌جائی‌شده‌ی ایتالیا ــ پیتزا ــ قُوت گرفتیم و رفتیم به هتل.

 

نمایشگاه تمام شد و چندان وقتی نداشتیم برای شهرگردی. شهر کوچک بولونیا تکه‌ای از همه‌ی ایتالیا بود. هم فکر می‌کردم دیدنی‌ها را دیده‌ام و هم از خودم می‌پرسیدم این شهر برای ما چه دارد. چند ساعت وقت داشتم که روز بولونیا را ببینم. چندساعت را ترجیح دادم به جای دیدن مکان‌های تاریخی نشان‌دار توی خیابان‌ها قدم بزنم. با قدم زدنی کوتاه در شهر مردم همه‌جا شبیه به هم به چشم می‌آیند. بعضی عجله دارند، بعضی ندارند، بعضی در افکار خودشان غرقه‌اند، بعضی به دقت اطراف را می‌پایند، بعضی خیابان مقصدشان است و بعضی معبرشان‌ــــ مثل همه‌ی شهرها. ویژگی‌ها و خصلت‌های یک شهر و مردمش با چند ساعت به دست نمی‌آید. زیبا اما شیوع دوچرخه‌سوارانی بود که همه‌جا دیده می‌شدند. پیر و جوان و زن و مرد با دوچرخه این طرف و آن طرف می‌رفتند و همه‌جا مکان‌هایی برای پارک دوچرخه مشخص شده بود. شهر شهر دوچرخه بود.

 

سفر نفس‌های آخرش را می‌کشید. بعدازظهر راهی بودیم به سمت میلان و فرداظهرش به سمت تهران. آن قدر وقت نداشتیم که میلان را ببینیم و توی شهر بگردیم. مهم نبود. هیچ‌کس همه‌ی همه‌چیز را به دست نیاورده است. ما هم نمی‌توانستیم همه‌ی ایتالیا را ببینیم. ربطی به وقت نداشت، مگر همه‌ی ایران، همه‌ی شهرمان، همه‌ی محله‌مان را دیده‌ایم؟ همه‌چیز مال همه‌کس است. ما مُشتی از خروار ایتالیا در جیب‌مان داشتیم‌ـــ مُشتی که دانه‌هایی چون آخرین اقامتگاه‌مان بود. آخرین شب در اتاقی بودیم که یک طرفش جنگل بود و طرف دیگرش رودخانه. صبح زود همه بیدار بودیم که طلوع خورشید را بین جنگل و رودخانه ببینیم و از هوای خنک و صدای پرندگان دانه‌ای به دانه‌های جیب‌مان اضافه کنیم. چند ساعت بعد موقع تشریفات فرودگاهی همه به روزهایی که پشت سر گذاشته بودیم فکر می‌کردیم، به دانه‌های خاطراتی که در جیب داشتیم، به بازگشت به وطن با امید رفتی دوباره.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *